«تنهایی» از آن دست مفاهیمیست که اگر از هر بعدی و از زاویهی دید هر هنری به آن نگاه کنیم، جذاب بهنظر میرسد. شاید زیباترین تعریف این مفهوم را در «بیگانه» و «مرگ خوش» آلبر کامو و شخصیت پاتریس مورسو شاهد بودیم. اما در سینمای هالیوود، تنهایی نه آن مفهومیست که خودخواسته توسط شخصیت اول فیلم پذیرفته میشود، بلکه مفهومیست که به این شخصیت اجبار شده است و او به سبب آن اتفاقاتی که در کودکی تجربه کرده است، لاجرم تنهایی را برای خود برگزیده است.
چارلز ارلینگر در اولین فیلم بلند داستانی خود روایتگر فردی است که دو سال است خود را میان دیوارهای خانهاش حبس کرده و هیچ ارتباطی با بیرون ندارد. ارلینگر برای بردن ذهن مخاطب بهسمت شخصیت پاتریس مورسو و قرار دادن مادر -همچون کسی که در بیگانه قرار است نبودناش شخصیت اول فیلم را بیتفاوتتر نشان دهد- سعی دارد بیتفاوتی حاصل از تنهایی را در او بروز دهد و دائم با تماسهایی که از طریق اسکایپ بین او و مادر رخ میدهد تلاش کارگردان برای القای این مفهوم را بیشتر شاهد هستیم. اما باز هم میبینیم که تنهایی او اصالت ندارد. او تنهاست چون بهسبب ضعفی که در روابط اجتماعی با دیگران احساس میکند، تصمیم گرفته چنین کسی باشد.
یک روز اما بر حسب اتفاق دو دلهدزد را از طریق دوربین مداربسته میبیند که در حال دزدیدن بستههای پستی او هستند. پلیس را خبر میکند و هنگام سر رسیدن پلیس، مرد با ضربهی که به سینهی پلیس میزند او را نقش بر زمین میکند. زن فریادکنان به او التماس میکند که در را باز کند. جاناتان -شحصیت اول فیلم – در ششوبش باز کردن و نکردن در، آیفون را میزند و زن داخل میشود. گویی ارلینگر قرار است رستگاری هر دوی این شخصیتها را در این حادثه بسط دهد. جاناتان و تاون قرار است نقش مکمل یکدیگر برای رهایی از این مغاک باشند؛ جاناتان برای رهایی از تنهاییاش و تاون برای رسیدن به دخترش که از او گرفته شده است.
فیلم در پارهی دوم خود بهنوعی کشفوشهود جاناتان در ارتباط با جامعهی بیرون است. اما در پارهی سوم تبدیل به یک اثر جنایی میشود و همان اتفاقاتی که در این آثار رخ میدهند، در این فیلم هم بدون کموکاست رخ میدهند. ارلینگر در این اثر میتوانست خود را از بند ملودرام خلاص کند، اما در نهایت به سوی آن قدم برداشت. او همهچیز را تلطیف کرد تا اثرش تبدیل به یک فیلم خشن نشود، شاید چون جسارت این کار را نداشته یا حتی اصلاً نمیخواسته خود را وارد مسیر دیگری کند. اما این فیلم تمام اسباب و لوازم مورد نیاز برای تبدیل شدن به یک درام جنایی قابل قبول را داشت.
در باب تنهایی گفتیم و اصالت آن. اما فیلم در تمام صحنههای خود در تلاش است که به ما بفهماند تنهایی بهمعنای فرار از برخورد با اجتماع است و این اصلاً خوب نیست. این تلقین و دور کردن یک مفهوم از اصالت خود فقط از کارگردانهای بیجسارتی برمیآید که قرار نیست وارد تعریف مفاهیم از طریق سینما شوند، بلکه از مفاهیم برای ساخت تصاویر خود استفاده میکنند و در بیشتر اوقات چیزی که میبینیم یک اثر متوسط روبهپایین است.