گاهی برخی روایتها در یک بار تماشا تبدیل به زمینی حاصلخیز میشوند که در تماشاهای بعدی نهالهای درونمایه درون آن رشد میکنند و پس از این تماشاهای دوباره است که بیمرز بودن آن قابل درک است. روایت جدید آقای «اندرو هِیگ» در چنین بیمرزیای میزید. هیگ بهعنوان یک فیلمساز کوییر از سال ۲۰۱۱ و با فیلم «آخر هفته» سعی کرده هر بار به هر طریقی وارد زندگی یک فرد از جامعهی الجیبیتیکیوپلاس شود. حال این کارگردان بریتانیایی در جدیدترین اثر خود گویی به قلهی روایی آثار خود رسیده است.
فیلم «همهی ما غریبهها» با دیزالوی طولانی و نرم از «آدام» و لندن مملو از نور شب وارد زندگی مردی میشود که قرار است مخاطب را به سفری اعجابانگیز در رنج فقدان، هستی و در نهایت نیستی ببرد. آقای هیگ در عنوان فیلم کل درونمایهی اثر را فریاد میزند. فیلم او قصهی پر از درد تنهایی در میان شلوغیهای شهر است.
آدام در یک ساختمان بلندمرتبه زندگی میکند که از پشت شیشههای آپارتماناش کل شهر لندن مقابل او قرار دارد. پس از چند سکانس ابتدایی که همراه آدام هستیم، در یک پرسهی بیرون از ساختمان با بنایی بدون ساکن مواجه میشویم که از پشت شیشههای یکی دیگر از واحدهای آن مردی با نام «هری» به آدام خیره شده است. هری خوشحال از اینکه آدام نیز همانند او در این ساختمان تنهاست در برابر واحد او ظاهر میشود و با شیشهای که خودش عنوان میکند ویسکی ژاپنیست قصد دارد شب را مهمان آدام شود. اما آدام از این کار امتناع میکند و در را روی او میبندد. روز بعد آدام در حال تایپ کردن مقابل لپتاپ خود است و از همان خطی تایپ کرده متوجه شغل او میشویم. او یک فیلمنامهنویس است و آن یک خط گویی ماجرای پر از درد این فیلم؛ «صحنهی خارجی. خانهای در حومهی شهر. سال ۱۹۸۷»
آدام که گویی در این ساختمان بلندمرتبه و خالی از سکنه دیگر توان ندارد، چند قطعه عکس از دوران کودکی خود را نظاره میکند و همراه آنها به بیرون از شهر میرود و سعی دارد بار دیگر خاطرات دوران کودکی را زنده کند. او پس از نظارهی خانهی قدیمی به درون دشت میرود و در حین همین سرگردانی مردی از دور برای او دست تکان میدهد. او نیز به سمت مرد میرود و پس از همراهی او در خرید چند شیشه نوشیدنی الکلی به همان خانه میرود و مرد با خوشحالی از زنی که در داخل است درخواست میکند که برای دیدن آدام بیاید. زن با دیدن آدام گویی همهی دنیا را به او دادهاند، آدام را در آغوش میگیرد. این زوج جوان پدر و مادر آدام هستند. آنها در سال ۱۹۸۷ و در شب کریسمس که برای دورهمی با چند تن از دوستان از خانه خارج میشوند تصادف میکنند و آدام را در سن ۱۲ سالگی تنها میگذارند. حال به همان خط شروع فیلمنامهی آدام باز میگردیم که گویی در حال نگاشتن زندگینامهی خود است. البته این را هم فراموش نکنیم که این فیلم اقتباسی آزاد از رمان «غریبهها» نوشتهی «تائیچی نامادا» در سال ۱۹۸۷ است و آقای هیگ با زیرکی از سال ۱۹۸۷ بهعنوان کلیدی مبهم در روایت خود استفاده میکند.
هیگ در طول روایت این سفرهای انتزاعی و ذهنی آدام را برای دیدن پدر و مادر ادامه میدهد تا جایی که مخاطب نیز همانند آدام تب میکند. مخاطب نیز معتاد این ملاقاتهای مملو از درد و حسرت میشود. پدر و مادری که میدانند مردهاند و در گذشته نیستند و آدام با آنها از سالهای نبودناشان میگوید. او از گرایش خود برای آنها میگوید و آنها بهاندازهی همهی این سالها و با همان نگاه سنتی آن را میپذیرند. هیگ در مسیر اصلی روایت خود سعی دارد آدام و هری را از دوران کودکی تا اکنون همچون دو نماینده از میان جامعهی دگرباشها با مصائبی که نسلهای مختلف این جامعه متحمل شدهاند تصویر کند. به خبر چند روز پیش در باب کشته شدن پسری نوجوان توسط پدر خود در تبریز توجه کنید که چگونه هنوز در برخی جوامع سنتی جان این افراد در خطر است. روایت آقای هیگ این جداافتادگی از جامعه را همچون دردی پنهان در چهرهی هری و آدام تصویر میکند و آن را تا بینهایت ذهن ادامه میدهد.
روایت آقای هیگ را باید چند بار تماشا کرد و در هر بار تماشا از خطی جدید ادامه داد. ابتدا میتوان هر چهار کاراکتر را همچون ارواح درون برزخ تصور کرد که در میان شلوغیهای شهر و دیدهنشدنها یکدیگر را پیدا میکنند. سپس میتوان آدام را همچون نقطهی اتصال این برزخ و دنیای واقعی تصور کرد که جسد هری را درون آپارتماناش مییابد و همراه او به سفری دیگر درون انتزاع ذهنی میرود. اما ترس آنجاست که این روایت را از منظری دیگر مشاهده کنیم و آن هم مرتبط کردن اولین برخورد هری با آدام و در نهایت ورود آدام به آپارتمان هری در انتهای داستان است. اگر هری همان شبی که به در خانهی آدام میآید و پس از طرد شدن از سوی او دست به خودکشی زده باشد، یکی از دردناکترین پلاتها را میتواند بر سر مخاطب آوار کند.
آقای هیگ در هر کدام از این مسیرها مخاطب را با کلیدهایی مواجه میکند که با توجه به تجربههای زیسته و شنیده میتواند خود را به قصهی فیلم وصل کند. روایت آقای هیگ بدون مرز و رمز است و هر چه دارد درون خود است. آدام چه مرده باشد و چه طردشدهای درون بنایی خالی از سکنه، باز هم انسانی است که درد پر از رنج فقدان را بر دوش میکشد. مخاطب حتی خود را ممکن است اینگونه التیام بخشد که در میان فیلمنامهی انتزاعی آدام گیر افتاده است و هر چه میبیند سطور نوشتههای او برای اثر جدید و اتوبیگرافی خودش است. در هر حال هر کدام از این مسیرها را که پیموده باشید در انتها واقعیتی ظریف و در عین حال ترسناک از قصههایی را مشاهده میکنید که تبدیل به نور یک ستاره در آسمان میشوند و گویی هر نور زندگی غریبهای آشنا میان انبوهی از جمعیت است.
روایت آقای هیگ آنقدر قدرتمند است که هر مخاطبی را (حتی مخاطب هموفوبیا) وادار به کرنش در برابر این قصهی پر از درد میکند. فرم زیبای بصری او در این روایت باعث شده عمق نفوذ آن درون ذهن مخاطب عمیقتر شود. به دیزالوها و برشهای مستقیمی که گاه باعث بالا رفتن ضربآهنگ و گاه باعث ملایم شدن آن میشوند دقت کنید. بهطور مثال برخورد دوم آدام و هری مقابل در آسانسور با یک برش مستقیم و بدون هیچ اضافاتی مخاطب را از بیرون به درون این مکعب متحرک میبرد و در برابر رفلهی بیانتهای آینههای آسانسور قرار میدهد. یا در میانهی داستان که آدام از این انتزاع به انتزاع دیگری در سفر است و بهیکباره هر کدام از این سفرها همچون دژاوو و باگ خاطراتی با یکدیگر تلفیق میشوند برشهای پیدرپی و مستقیم آدام را میان پدر و مادر و هری سردرگم میکند. آقای هیگ در اثر خود نشان میدهد که ژانرها را نیز میشناسد و در جایی از پردهی سوم که هری را مقابل در خانهی قدیمیاشان میبرد، مخاطب در برابر پالت رنگی خنثی در هوای گرگومیش قرار میگیرد و پدر و مادر سفیدپوش در پس پنجرهی خانه دلهرهای خالص را در ذهن مخاطب میکارند. آنچه در این فیلم و این قصه شاهد هستیم تسلط بیچونوچرای فیلمسازی است که در حال سرودن مرثیهای برای تنهایی، رنج فقدان، هستی، نیستی و در نهایت زندگی و عشق و حسرت است.
واکنش تو به این نقد
بدون نوشتن نظر، با یک کلیک بگو چه فکر میکنی.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.