در دنیای امروز و بعد از ماه دسامبر، شرایط جهان به کلی فرق کرده و وارد دور تازهای از حیات بشر شدهایم. از زمان شروع پاندمی کووید-19 تماشای فیلمهایی که در گذشته به موضوع بیماری همهگیر در سرتاسر دنیا میپرداختند و صد البته فیلمهایی که زامبیها پای ثابت آنها بودهاند، با استقبال زیادی مواجه شدهاست. از جمله فیلمهایی مانند «سرایت» و «قطار بهسمت بوسان». فیلم مورد نظر هم با چنین درونمایهای قرار است مخاطب را برای ساعتی درگیر یک پاندمی کند. اما آیا در برانگیخته کردن مخاطب این ژانر که توشهی پرباری از فیلمهای به این موضوع پرداخته دارد، موفق خواهد شد؟ باید گفت که خیر.
پسر جوانی در شهر سئول و در منزل خود از خواب برمیخیزد و بهسراغ بازی کامپیوتری خود میرود (با حجم وسایلی که مقابل اوست باید گفت که او یک گیمر حرفهایست) و پیام مادر را میبیند که از او خواسته در نبود آنها به خرید برود. ناگهان اخبار از وضعیت اضطراری کشور خبر میدهد و بهیکباره صدای همهمه و جیغهای بیرون او را به کنار پنجره میکشاند. تصویری تکراری از شروع فیلمهای این ژانر؛ مردم در حال فرار هستند و عدهای که تبدیل به زامبی شدهاند به مابقی افراد حمله میکنند. او هیچ وسیلهای در یخچال ندارد. اینترنت قطع میشود. آنتن تلفنهای همراه میرود و این پسر فقط شاهد ماجراییست که در بیرون رخ میدهد.
مشکل اصلی فیلم آنجاست که در گذشت روزها ما هیچ تغییری در ظاهر این جوان نمیبینیم و تأثیر روزها بیغذایی و گرسنگی در او مشهود نیست. هر روز سالمتر از دیروز از خواب برمیخیزد و مدام در حال ور رفتن با شکم خود است که این یعنی گرسنه است و غذایی نیست. حتی زمانی که آب و برق قطع میشوند هم او باز هم از روز قبل خود سالمتر است. همین ناهماهنگی بین گذر زمان و عدم تغییر در ظاهر کاراکتر، مخاطب را به واکنش منفی نسبت به فیلم وا میدارد. هیچ توجیه عقلانیای پشت اتفاقات فیلم وجود ندارد و هر چه جلوتر میرویم این ضعفها در کنار هم باعث میشوند فیلم تبدیل به یک اثر مضحک شود. آشنایی او با دختر آپارتمان روبهرو. تلاش آنها برای رسیدن به طبقهی هشتم. برخورد آنها با مرد مشکوک و … هیچکدام باعث پیش رفتن داستان نمیشوند و فیلم در نهایت تبدیل به یک اثر ابتر میشود.