پوستر فیلم مأموربازی

بازی بی‌مغز جاسوس‌‌ها

مأموربازی
Agent Game
محصول ۲۰۲۲ – ایالات متحده
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

بعضی از زیرژانرهای سینمایی نیاز به مطالعه و شم خاص دارند. هر کارگردانی با هر پیشینه‌ای در تئاتر و سینما نمی‌تواند به سادگی از پس هر درون‌مایه‌ای برآید؛ حتی اگر این درون‌مایه خاص سینمای جریان اصلی باشد. «گرنت اس. جانسون» که موفقیت‌های زیادی در تئاتر موزیکال و اجراهای صحنه‌ای داشته است، در سومین اثر بلند سینمایی خود به‌سراغ درون‌مایه‌ای جاسوسی رفته است.
این فیلم به‌طرز مضحکی سعی دارد رویه‌ی دیگری از روایت‌های جاسوسی مانند سری فیلم‌های بورن را تصویر کند. جانسون یک قاب درست هم در صحنه‌های تعقیب‌و‌گریز نمی‌بندد تا مخاطب به ادامه‌ی فیلم او دلخوش باشد. به‌طور مثال ورود سه مأمور به خانه‌ی رابط در ابتدای فیلم را به‌یاد بیاورید. همه‌چیز گویی با تأخیری معنادار رخ می‌دهد. این تأخیر که مجموع همه‌ی نقصان‌های فنی و روایی اثر است، باعث مرگ هیجان در فیلم می‌شود. هیچ کاراکتری سر جای خودش نیست. حتی دیالوگ‌هایی که طی آن ها باید به عجیب‌و‌غریب بودن این کاراکترها پی ببریم نیز در مضحک‌ترین جمله‌بندی‌ها و استرس‌های آوایی ادا می‌شوند.
گویا دیگر باید عادت کنیم که نام و چهره‌ی بازیگرانی چون بروس ویلیس و مل گیبسون در تیتراژ ابتدایی یا روی پوستر یک اثر سینمایی نشان از احمقانه بودن آن روایت دارد. باید به کارگردان‌هایی چون جانسون یادآوری کرد که حنای استفاده از این دو بازیگر در پوستر فیلم دیگر رنگی ندارد. جانسون در این فیلم نشانی از یک کارگردان با سابقه‌ی اجرای صحنه‌ای ندارد. فیلم او نه‌تنها در پرداخت جزئیات دچار نقص است، بلکه حتی نشان از این دارد که کارگردان درکی سینمایی ندارد.
همان‌طور که در بالا اشاره شد، برخی روایت‌ها نیازمند نوعی شم معمایی هستند. کارگردان این گونه آثار باید بداند چگونه روایت را خرد کند. تکه‌های از هم پاشیده‌ی روایت باید با تدوین خوب و تقدم و تأخری که همه‌اش تعلیق دارد، به یکدیگر متصل شوند. به‌نوعی مخاطب باید چنان سردرگم شود که در پرده‌ی سوم از عیان شدن لایه‌ی پنهان روایت لذت ببرد. اما اثر آقای جانسون حتی یک اکشن معمولی و متوسط هم نیست. جانسون خیلی دوست داشته که از رنگ‌های مصنوعی و کم ‌و‌ زیاد کردن آن‌ها در قاب، تصویری منحصربه‌فرد خلق کند. او حتی در این وسواس نوری هم موفق نبوده است.
خاصیت سینمای گروه ب چیزی جز رفع عطش موقتی مخاطبان ژانرهای پرطرفدار نیست. استودیوهای بزرگ هالیوودی سعی دارند بین آثار جریان اصلی خود تا می‌توانند توسط استودیوهای اقماری آثار بسیاری را در ژانرهای پرمخاطب تولید کنند. این کار هم باعث این می‌شود که آن‌ها بدون احساس فشار به پیش‌تولید آثار اصلی خود بپردازند، و هم مخاطب بین آثار تولیدی آن‌ها با فیلم‌هایی ارزان‌قیمت و دم‌دستی سرگرم شود. شاید زمانی کارگردان‌هایی وجود داشتند که از دل همین محدودیت‌های بودجه‌ای گونه‌هایی سینمایی چون نوآر را بیرون می‌کشیدند. اما اکنون به نقطه‌ای رسیده‌ایم که انتظار از کارگردان‌ها انجام درست همان تکنیک‌های پایه‌ی سینمایی است. گویی خلاقیتی انفرادی دیگر وجود ندارد که یک فیلم‌ساز، بدون توجه به بودجه، روایت منحصر به خود را ارائه دهد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟