فانتزی یک اینستاگرامر پس از مرگ
آقای «استفن هِرِک» یکی از معدود کارگردانهای بهجایمانده در هالیوود است که همچنان آثار خانوادگی باب میل دههی ۱۹۹۰ و قبل از آن را تولید میکند. این دسته از آثار بیشتر روی روابط اعضای یک خانواده با دنیای بیرون و درون خود خانواده تمرکز دارند. در این آثار یکی از اعضای خانواده با چالشی روبهرو میشود که دیگر اعضا را نیز تحتتأثیر خود قرار میدهد. در طول این مسیر روایت بهصورت سینوسی مخاطب را با خود همراه میکند. اگر همنسلان من، یعنی متولدین دههی ۱۳۶۰ شمسی یا ۱۹۸۰ میلادی، بهیاد بیاورند، معمولاً اینگونه آثار را هر هفته در عصر جمعه تماشا میکردیم. البته نبودِ انتخابی دیگر جز یک اثر سینمایی که هر هفته در عصر جمعه پخش میشد این نسل را با دیدن چنین ملودرامهای خانوادگیای بزرگ کرده است. اثر جدید آقای هِرِک نیز تافتهای جدا از این ملودرامهای خانوادگی نیست.
«کَسی» دختری جوان است که زندگی واقعی را میان صفحات اینستاگرام جستوجو میکند. همهچیز از شب تولد او شروع میشود. او و همخانهایاش، لیسا، برای جشن گرفتن این شب به بیرون میروند و پس از مشاجرهای کوتاه، ابتدا لیسا به خانه بازمیگردد و چند ساعتی پس از او کسی به خانه میآید. اما مستی او و نداشتن تعادل باعث میشود تا در سرویس بهداشتی پایاش لیز بخورد و با برخورد سر به لبهی توالت فرنگی بمیرد. حال فیلم روایت اصلی خود را رو میکند و قرار است چالش جدید کسی را پس از مرگ شاهد باشیم. همانطور که در بالا اشاره شد این اثر یک ملودرام خانوادگی است که مانند تمام کلیشههای این ژانر، این بار هم یکی از اعضای خانواده برای رسیدن به هدفی که نهایت آن خوشحالی و شادی اطرافیان اوست تلاش میکند. حال اینکه این شخص مرده باشد یا زنده در حصول نتیجه تفاوتی ایجاد نمیکند.
این دسته از آثار صرفاً آن روی مطلقاً سرگرمی سینما را پررنگتر میکنند و هدفی جز این هم ندارند. در اینگونه ملودرامها، معمولاً یک فانتزی عمومی در ذهن بسیاری از افراد جامعه تبدیل به درونمایهی اصلی داستان میشود. کارگردانهای این دسته از فیلمها چندان وارد آن چیزی که عمق این درونمایهها بهحساب میآید نمیشوند. بهطور مثال تفاوت چنین اثری با فیلمی همچون «داستان یک روح» در این است که در آن فیلم سیری تاریخی از نوع بشر را در یک محیط ثابت مرور میکردیم. در «داستان یک روح» چندان نیازی به دیالوگهای اضافی نبود و فیلمساز با تصاویری ساده و در عین حال بکر به این گذر زمانی میپرداخت. اما در این فیلم و آثاری از این دست، کارگردان دیگر نیازی به مفاهیم کنایی و استعاری در تصویر خود ندارد. انبوهی از کاراکترها در یک قاب جمع میشوند و موسیقی نیز بهطور مداوم با تصویر همراه است و بهنوعی کاراکترها همگی دچار ابژگی هستند. این ابژگی از آن جهت به این کاراکترها اطلاق میشود که آنها حتی در اتاق خواب خود نیز احساس تنهایی نمیکنند و مخاطب دائم آنها را در حال مواجهه با اتفاقی دیگر میبیند. شاید همین نکتهی ریز است که باعث شده این دست آثار سینمای تجاری هیچگاه نتوانند به خط متوسط سینما نزدیک شوند. اما از آن سو با ذائقهی دستکاریشدهی مخاطب جدید هم روبهرو هستیم و تا این ذائقه ارتقاء نیابد نمیتوان انتظار داشت که این آثار هم دچار روح استعلایی شوند.