گذرگاههای اخلاقی در آخرالزمان اسیدی
«ژوست فیلیپو» را در مرور فیلم «گلهی ملخها» شناختیم. این کارگردان جوان در آن اثر بهنوعی وارد دنیای آثار اکستریم فرانسوی شده بود و سعی داشت از آن طریق مخاطب را وارد تقابل انسان با خودش کند. مادر در آن اثر نه با گلهی ملخها بلکه با خودش در حال تقابل بود. حال آقای فیلیپو همچون فیلم بریتانیایی «پایانی که از آن آغاز میکنیم» قرار است ما را به دنیایی آخرالزمانی سوق دهد.
فیلیپو فیلم را با یک اعتراض کارگری در دفتر یک کارخانه آغاز میکند. قابهایی که در این افتتاحیه بسته شدهاند ۹ در ۱۶ مرسوم در شبکههای اجتماعی هستند و سعی بر این است مستند بودن آنها به مخاطب القا شود. کاراکتری که در این تصاویر بیش از همه مورد توجه قرار میگیرد «میشل» است که در سکانس بعدی شاهد حضور او بر بالین زنی با نام «کارین» هستیم. کارین در حال آماده شدن برای رفتن به اتاق عمل است. پس از این سکانس نوبت به کاراکتر «سلما» میرسد و با واکنشی که به فیلم وایرالشدهی میشل دارد متوجه رابطهی پدرانه و دخترانهی بین این دو میشویم. اما با ورود کاراکتر «الیس» در سکانس بعدی مخاطب وارد همان تعلیق لحظهای مورد انتظار کارگردان میشود: کارین و الیس در زندگی میشل چه نقشی دارند؟ آقای فیلیپو در سکانسهای بعدی و از طریق تقابل سلما با الیس و میشل پاسخ این سوال را میدهد.
کارگردان در همان دقایق میانی پردهی اول مخاطب را با درونمایهی اثرش مواجه میکند. پس از گرمایش جهانی و گذر از یک فصل بسیار گرم قرار است بارشهایی اسیدی بر سر مردمان ببارد. این اسید همچون همان دورنمای ذهنیای که از شنیدن اسید در ذهن دارید میسوزاند و صرفاً انتزاع باران اسیدی در شهرهای شلوغ و پرجمعیت نیست. آقای فیلیپو فضای آخرالزمانی خود را از طریق چفت کردن روایت با مشکلات زیستمحیطی آغاز میکند و در ادامه الیس، میشل و سلما را در میان جادهها و دشتها سرگردان میکند تا راهی برای نجات پیدا کنند. پردهی دوم نشان میدهد که کارگردان فرانسوی ساختار تزریق هیجان را میشناسد و خوب میداند که چگونه از موسیقی متن برای بالا بردن ضربآهنگ و ایجاد تعلیق استفاده کند. موسیقی متن این فیلم هیجان را ابتدا از طریق کلاسیک و سازهای آرشهای منتقل میکند و سپس در پردهی سوم که قرار است همهچیز در اوج خود برسد با حضور ناگهانی موسیقی الکترونیک روبهرو میشویم.
آقای فیلیپو در بین این گذر از باران اسیدی سعی دارد سلما و میشل و در کنار آنها الیس را وارد دوراهیهای اخلاقی کند. الیس روی پل و زمانی که از دختر و همسر سابق جدا میشود و آنها نمیتوانند به آنسوی پل راه پیدا کنند، با نگاهی به عقب دیگر باز نمیگردد و همراه دیگران بهسوی مسیری که رو به پناهگاهی امن دارد رهسپار میشود. در همین سکانس و زمانی که الیس بر اثر ریزش پل به درون رودخانهی اسیدی سقوط میکند، کارگردان با قابهایی بسته از چهرهی میشل گویی هم مخاطب و هم این کاراکتر را دچار نوعی آسودگی همراه با عذاب وجدان میکند. کارگردان پس از این دست از سر سوءظنهای ذهنی سلما و نگاهدزدیدنهای میشل برنمیدارد و بهنوعی این تبادل حرفهای ناگفته و دادگاه اخلاقی را تبدیل به درونمایهی اثر میکند.
اما فیلم «اسید» در پردهی سوم خود تا مرز یک اثر کاملاً خنثی و تینیجری و بازاری فروکش میکند. در این پرده سلما رنگ عوض میکند و تبدیل به همان دختر تینیجر غرغرو و غیر قابل تحملی میشود که باید از داخل ماشین به درون دشت فرار کند، گندی به بار بیاورد و پدر را دچار فداکاری کند. این خط سیر روایی با آن چیزی که کارگردان طی پردههای اول و دوم در برابر ما قرار داده بود تفاوتی شگرف دارد. در هر حال آقای فیلیپو قصد داشته فیلم را به گونهای به اتمام برساند و این مسیر را انتخاب کرده است؛ مسیری بهسوی سقوط در گودال سینمای گیشهای.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.