پوستر فیلم یک روز سفیدِ سفید

التیام روح

یک روز سفیدِ سفید
A White, White, Day
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«در روزهایی مانند این، که همه‌چیز سفید است و آسمان و زمین یکپارچه شده‌اند، آنها که دیگر در این دنیا نیستند می‌توانند با زندگان صحبت کنند.»
جمله‌ی افتتاحیه‌ی فیلم و ماشینی که در جاده‌ای مه‌آلود، که در آن دیگر خط افق محو شده است، در حال عبور است. دوربین ماشین را تعقیب می‌کند و با آرامش در پیچ‌های جاده به‌دنبال اوست. ماشین منحرف می‌شود و گارد-ریل را شکسته و در دره سقوط می‌کند. تعریف دقیق یک افتتاحیه‌ی خوب چیست؟ کل فیلم در جمله‌ی انتهای تیتراژ ابتدایی و صحنه‌ی سقوط ماشین بیان شد. هر چه که در ادامه خواهیم دید تفسیر واژه و تصویر است.
یکی از خاصیت‌های زیبای سینمای اسکاندیناوی، آرامش دوربین – حتی در خشن‌ترین صحنه‌ها- است. منظور از این آرامش چیست؟ بگذارید در برابر سینمای کالت هالیوود این قیاس را نشان دهیم. دوربین‌های نشنال‌جیاگرفی که جوانه زدن یک گیاه را از دل خاک نشان می‌دهند در نظر بگیرید. روزها دوربین مقابل این صحنه قرار گرفته تا مراحل رشد را در قاب خود بگیرد. اما آنچه که مخاطب روی صفحه‌ی گیرنده‌ی خود می‌بیند، تایم‌لپسی چند ثانیه‌ای از این اتفاق است. حال اگر سینمای هالیوود را تایم‌لپس اتفاقات و رخدادها در نظر بگیریم، سینمای اسکاندیناوی جریان معمول رخدادهاست. در این سینما، مخاطب به‌همراه شخصیت اول فیلم در بطن حوادث قرار می‌گیرد و تا لحظه‌ای که جوانه‌ی این اتفاقات از خاک بیرون بزند، به‌آرامی همراه اوست. سکانس دوم فیلم را در ذهن بیاورید؛ یک خانه‌اصطبل که در جریان تغییر فصل‌ها در برابر دوربینی ساکن قرار گرفته است؛ یک اکستریم‌لانگ‌شات از فضایی که قرار است کانون حوادث فیلم باشد. کارگردان به‌عمد دوربین ثابت را در برابر این منظره قرار داده است تا مخاطب جزء‌به‌جزء صحنه را در ذهن داشته باشد. این تکنیک به‌زعم من شاید یکی از مورد احترام‌ترین تکنیک‌های سینمایی باشد و باعث می‌شود رابطه‌ی مخاطب و کارگردان تا انتهای فیلم دچار افت نشود.
این فیلم روایتگر مردی ایسلندی با نام «اینگیموندور» است که در سوگ همسرش که در یک تصادف رانندگی (همان تصادف ابتدای فیلم)‌ جانش را از دست داده است، خود را مشغول ساخت یک خانه-اصطبل در بیرون از شهر کرده است. فیلم از همان ابتدا در حال آزمون‌و‌خطا با ذهن مخاطب است؛ تنهایی اینگیموندور، رابطه‌اش با نوه‌‌‌ی دختری و حتی دختر و دامادش. اینکه او سوگوار است یا خیر مهم‌ترین پرسشی‌ست که به ذهن مخاطب می‌آید. سکانس ابتدایی فیلم «شکار» را به‌یاد بیاورید. همه‌ی مردها در حال شنا در دریاچه‌ی بیرون شهر هستند. همه عریان و پرتلاش. حال این فیلم و سکانس ابتدایی مسابقه‌ی فوتبال را در نظر بگیرید. همان تجمع مردان شهر و این‌بار قرینه‌ی آن سکانس؛ فضای سرد، رنگ سرد و زاویه‌ی انفرادی دوربین که فقط در حال دنبال کردن اینگیموندور است.
فیلم به‌آرامی در حال جوانه زدن است و اتفاق اصلی لحظه‌ای از خاک بیرون می‌آید که اینگیموندور در حال مرور وسایل شخصی همسر فوت‌شده‌اش است. چند عکس با یکی از معلمان شهر. شک. تعقیب معلم و حال از این صحنه ‌به‌بعد شاهد برافروختگی اینگیموندور هستیم. او دیگر آن مرد دقیق و جزئی‌نگرِ اول فیلم نیست. با چکش ناخن شست‌اش را خونی می‌کند. دیگر حوصله‌ی چندانی برای نوه‌اش ندارد. در برابر دکتر روانشناس عصبانی می‌شود و سیلی اصلی به مخاطب زمانی‌ست که از همکار خود می‌پرسد: «آیا تا‌به‌الان به همسرت خیانت کردی؟» پاسخ مثبت می‌شنود. همکار ادامه می‌دهد:«خب، اون رو عاشقانه دوست دارم. اما دلیل نمیشه اون تنها زنی باشه که تا آخر عمر قراره باهاش بخوابم.»
این فیلم تقابل ذهن متعهد در برابر تنوع‌گرایی جنسی در جامعه‌ی اطراف‌اش است. اینگیموندور در بخش دوم فیلم در حال سیروسلوک در مسیری است که بداند مفهوم تعهد چیست؟‌ برای او جای سوال و تأمل است که چگونه می‌توان هم‌زمان متعهد بود و با دیگری به بستر رفت. او هیچگاه در فیلم به رابطه‌ی خود و همسرش اشاره نمی‌کند، اما این دیگران هستند که دائم از زندگی رویایی آنها سخن می‌گویند. حال این زندگی رویایی مقابل او فروریخته است و فقط می‌خواهد از این دالان تاریک عبور کند. راستی، چند نفر از ما وقتی از خیانت پارتنر خود آگاه شویم، جسارت این را داریم که تا انتهای حل مسئله برای خودمان پیش برویم؟‌ بیشتر ما سریعاً در همان ابتدا فرار می‌کنیم و دیگر حتی در مرور خاطرات هم به‌دنبال واکاوی نمی‌گردیم و سایه‌ی سنگین این رخداد تا آخر عمر روی زندگی و تصمیم‌های ما سایه خواهد افکند. اما اینگیموندور راه جسارت و التیام را برگزید.