پوستر فیلم قصه‌ی شمرون

روایت ناکافی

قصه‌ی شمرون
A Tale of Shemroon
محصول ۲۰۲۳ – فرانسه، آلمان
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در چاه خشک‌شده‌ی سینمای ایران باید جست‌و‌جو کرد تا اثری سینمایی را یافت. طی چند وقت اخیر چند اثر از فیلمسازان ایرانی‌تبار و ایرانی را در جغرافیای ایران و بیرون از مرزهای آن مرور کرده‌ایم. آنچه مشخص است برخی از سینماگران ایرانی‌تبار در خارج از مرزهای این کشور چندان درک درستی از روایت سینمایی ندارند و با هیاهو‌ی تبلیغاتی‌ست که نام خود را سر زبان‌ها انداخته‌اند. تکلیف بسیاری از آن‌هایی که درون مرزها مشغول روزمرگی رانتی در سینما هستند نیز مشخص است. معدود کارگردان‌هایی نیز در این میان یافت می‌شوند که سعی دارند در سینمای مستقل تنفس کنند. آقای «عماد آل ابراهیم دهکردی» در اولین اثر بلند سینمایی خود سعی دارد مخاطب را درگیر نئونوآری با مرکزیت محله‌ای در منطقه‌ی یک تهران کند که بسیاری از فارسی‌زبانان آن را «شمرون» می‌نامند.

روایت آقای دهکردی سعی دارد وارد بخشی از زندگی دو برادر با نام‌های «ایمان» و «پایار» شود؛ دو برادری که مادرشان را به تازگی از دست داده‌اند و همراه پدر در خانه‌ای قدیمی مشغول زندگی هستند. آقای دهکردی از طریق ایمان و موتورسیکلت مشترک او و برادر وارد فیلم می‌شود. دوربین روی دست او ایمان را تا درون خانه دنبال می‌کند و در همان چند سکانس ابتدایی تقابل او با پدر و برادر را شاهد هستیم؛ پدری که تقریباً روزمردگی می‌کند و برادر کوچک‌تری که در میان این هیاهو سعی دارد سالم‌ترین مسیر را برای خود انتخاب کند. آقای دهکردی در فیلم خود سعی دارد ساختاری نئو نوآر را تصویر کند که ایمان را همچون پرسه‌زنی شبانه روی موتور میان کوره‌راه‌های شمال تهران از این‌سو به‌ آن‌سو ببرد و باید گفت در پرده‌ی اول کاملاً موفق به ارائه‌ی چنین تصویری می‌شود؛ به‌خصوص هنگام تصادف ایمان و کرکس. او پس از این تصادف و با استفاده از مکالمه‌ای ساده بین ایمان و پایار، هایدوک و در نهایت روزبه مخاطب را امیدوار می‌کند که کرکس قرار است تبدیل به موتیفی روایی و در نهایت نشانه‌ای شود. اما کارگردان کرکس را کاملاً فراموش می‌کند و در پرده‌ی دوم طی یک خواب شبانگاهی آن را در حال تکه‌تکه کردن ایمان تصویر می‌کند. گویی کرکس دیگر جذابیت خود را در روایت آقای دهکردی از دست نمی‌دهد و تبدیل به مک‌گافینی بی‌خاصیت می‌شود. آقای دهکردی گویی بازی با این فرم تصویری را فراموش می‌کند و در ادامه ضلع سومی را به روایت می‌بخشد؛ دختری با نام حنا. حنا از همان مکالمه‌های ابتدایی بین ایمان و پایار حضور دارد و کم‌کم تبدیل به یکی از اجزای روایت در زاویه‌دید پایار می‌شود. در حضور حنا سوالی که به ذهن خطور می‌کند این است که کارگردان در ابتدا سعی دارد روایت را از زاویه‌دید دو کاراکتر اصلی خود تصویر کند و مخاطب هم کم‌کم امیدوار می‌شود که جز ایمان و پایار قرار نیست زاویه‌دیدی در فیلم وجود داشته باشد. اما کارگردان در دو سکانس روایت را به‌سوی حنا سوق می‌دهد و از طریق او به روایت می‌پردازد. این همان حفره‌ای است که با کم‌رنگ شدن حضور حنا در انتهای پرده‌ی دوم و سوم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. آقای دهکردی به‌راحتی می‌توانست همانند بسیاری دیگر از نئونوآرهای شهری حنا را نیز همانند مریم، روزبه، آیدوک و دیگران تبدیل به کاراکترهایی فرعی کند که دنیای پیرامون کاراکترهای اصلی را می‌سازد.

فیلم «قصه‌ی شمرون» شاید به‌سبب محدودیت‌های کارگردان برای گرفتن لانگ‌‌شات‌های شهری محله‌ای را که قرار است یکی از کاراکترهای تأثیرگذار شود کم‌رنگ کرده است. در اینجا دیگر صحبت از محدودیت نیست و باید نقص روایت را عنوان کرد، چرا که این کارگردان از همان ابتدا به محدودیت‌های خود برای پرداخت شهری آگاه بوده است. آقای دهکردی در میان این روایت به‌دنبال شکافی عمیق بین ساکنان بالاشهر تهران بوده است که در کنار برج‌ها و چند خیابان آن‌سوتر خانه‌هایی هستند که ساکنان‌اش برای آینده‌ی خود در حال جنگ هستند؛ از ایمان که خود را تبدیل به ساقی خرده‌پای کوکائین برای برج‌نشینان می‌کند تا پایار که از طریق بوکس به‌دنبال یافتن این آینده است. روایت آقای دهکردی تمرین خوبی در ارائه‌ی ساختار نوآر است اما این تمرین برای تبدیل کردن روایت این کارگردان فیلم‌اولی به اثری ساختارمند کافی نیست.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟