هر علاقهمند به سینمایی حداقل یک دوره از زندگیاش را محو تماشای آثار وسترن بوده است؛ فرقی نمیکند جان فورد دیده باشد یا هاوارد هاوکس یا حتی وسترنهای اسپاگتی. مخاطب امروزی سینما و بالاخص کسانی که به آنها نسل هزاره و در اینجا دههشصتی میگوییم، روزگاری را با دلیجان و بهخاطر یک مشت دلار گذراندهاند. پس برای این خیل عظیم مخاطب باهوشِ سینمای وسترن، اگر فیلمسازی قرار است وارد این حوزه شود، کار سختی در پیش دارد. بهخصوص کارگردانهای پراشتهایی که قصد دارند در یک کار ۱۲۰ دقیقهای ایدهی خود را پیاده کنند.
این فیلم طبق پلاتی که به ما میدهد قرار است داستان کهنهسربازی باشد که پس از جنگ همچنان با کابوسهای آن دوران سر میکند و دیگر زندگی آرامی ندارد. اگر احیاناً بهیاد تراویس راننده تاکسی افتادید، بیراه نرفتهاید. اما «فرانک» در این داستان فرسنگها با آن فرد تنهای نئونوآرها فاصله دارد. ای کاش میتوانستیم در این فیلم یک نوآر وسترن شاهد باشیم. اما بعد از گذشتن ۳۰ دقیقه از این فیلم متوجه میشویم آرزویمان بیجا بوده است و فیلم در همان ملزومات ابتدایی روایت خود دچار مشکل اساسی است. در همان سکانس ابتدایی بیشک پایههای لرزان روایت را شاهد هستیم؛ قرار است با شخصیتی مواجه شویم که همان قهرمان تنهای دنیای پرفتنه است. نمیتوان گفت بازیگر مقصر است یا دراماتورژی کارگردان، بلکه باید گفت هر دو پایینتر از آن هستند که بخواهند چنین شخصیتی را در فیلم پیش رو پرورش دهند. ظاهراً یکی از علتهای طولانی شدن فیلم این است که کارگردان دائم در حال آزمون و خطا برای به ثبات رساندن شخصیت اصلی خود است؛ گاهی یک دختر و پسر را به زندگی او اضافه میکند، گاه مادر همان دختر و پسر را معشوقهی سابق او میکند و گاه همهی این داستانها را در هم میپیچاند و گروگانگیری سخیفی از دل آن بیرون میآورد. اما همهی این ماجراها ناقص است و وقتی این خردهپیرنگها دچار ضعف شوند، دیگر نباید انتظار داشت که پیرنگ اصلی قوام یابد. مخاطب در هیچ جای فیلم احساس راحتی نمیکند و حتی تکپلانی هم وجود ندارد که بخواهد به آن دل خوش کند و بگوید حداقل برای همین چند ثانیه یا دهم ثانیه این فیلم را میپسندم. میزانسن بیکیفیت و عاری از هر خلاقیت نیز باعث شده حتی نتوانیم قاببندی درستی را از کارگردان شاهد باشیم. حرف از قاب شد و باید گفت در این همه صحنههای بیرونی که کارگردان در اختیار دارد، باز هم از قرار دادن دوربین در زاویهای مناسب و گویا عاجز مانده است.
فیلم وسترن هفتتیر و کلاه و سیگار برگ گوشهی لب در حال اسبسواری نیست. فیلم وسترن تمام آن رفلههای تصویری فورد و کلوزآپهای سرجیو لئونه است. شاید یکی از رستگاریهای وسترن در هزارهی سوم را باید در فیلم «قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل» جستوجو کرد که شاعرانگی را به این ژانر سینمایی هدیه داد. اما گاهی اثری مانند «انتقام یک سرباز» راهی جز سقوط ندارد و احتمالاً راه کارگردان را برای ادامهی مسیر در این ژانر با مشکل مواجه میکند و فیلمساز خیلی زودتر از چیزی که فکر میکرد به تغییر ژانر خواهد اندیشید.