پوستر فیلم یک تکه از آسمان

عشق در کالبد ناتورالیسم

یک تکه از آسمان
A Piece of Sky
محصول ۲۰۲۳ – آلمان، سوئیس
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

در فیلم «درون پوسته‌ی پیله‌ی زرد»‌ شاهد این بودیم که کاراکتر اصلی داستان در مواجهه‌ی یکی از نزدیکان‌اش با مرگ وارد مکاشفه‌ای از جنس طبیعت می‌‌شود. حال آقای «مایکل کخ» در جدیدترین اثر خود ما را با عاشقانه‌ای ناتورالیستی قبل از مرگ‌اندیشی و در نهایت مرگ‌آگاهی مواجه می‌کند.

روایت آقای کخ بین دو کاراکتر با نام‌های «آنا» و «مارکو» جریان دارد. آنا دختری‌ست که در یک روستای کوهستانی به‌همراه مادر و تک‌دخترش، «جولیا»، ساکن است و هم به‌عنوان پستچی روستا و هم صاحب یک هتل روستایی که تنها میکده‌ی روستا نیز در آن است مشغول به کار است. از آن‌سو مارکو بی‌خانمانی است که نزد کشاورزان و دامداران روستا مشغول به کار است؛ مردی قوی‌هیکل اما خاموش و کاری.

آقای کخ فیلم خود را با تخته‌سنگی بزرگ در میان قاب آکادمیک خود آغاز می‌کند و پس از این نما به‌سراغ بخشی از فعالیت‌های مارکو می‌رویم که همراه یکی از کشاورزان مشغول کار است. پس از این نمای لوانگل، دوربین با برشی ما را به درون میکده‌ی آنا می‌برد که برای عده‌ای از روستائیان در حال آماده کردن آبجو است. از نگاه‌های خیره‌ی یکی از ساکنان به آنا متوجه می‌شویم این مادر جوان و زیبا اما مجرد مورد خیرگی برخی نگاه‌های جنسی از سوی این ساکنان است. اما مارکو آن‌سو نشسته و آنا بی‌مقدمه لبان‌اش را به لبان او نزدیک می‌کند و مخاطب به‌یکباره در بطن رابطه‌ی عاشقانه‌ی این دو قرار می‌گیرد. پس از آنکه مارکو جولیا را برای خواب به آپارتمان پشت میکده می‌برد به این رابطه‌ی عمیق که مدتی‌ست از آن می‌گذرد بیشتر پی می‌بریم. آقای کخ ما را در میان یک عاشقانه انداخته است و قرار نیست کلیشه‌های نگاه عاشقانه و غریب اما در نهایت نزدیک‌شونده به یکدیگر را شاهد باشیم. داستان آقای کخ با عروسی این دو ادامه پیدا می‌کند و داستان پس از رسمی شدن ازدواج مارکو و آنا درون‌مایه‌ی ناتورالیستی خود را بیشتر عیان می‌کند.

مارکو در روایت آقای کخ فرزند طبیعت وحشی است. او گاوهایی را که تیمار می‌کند دوست دارد و گویی این نگاه حیوانی در وجود او برگرفته از خوی وحشی و خام طبیعت است. به سکانس جفت‌گیری گاوها و پس از آن معاشقه‌ی مارکو و آنا توجه کنید که کارگردان چگونه قرار است این فرزند طبیعت را در آغوش دختری نحیف از دل جامعه‌ی متمدن قرار دهد. گویی آنا همچون کسی است که در پهنه‌ی کوهستان آلپ عاشق یکی از اجزای طبیعت شده است. اما مارکو نه خنده‌ای بلند دارد، نه ناراحت می‌شود و در نهایت نه آن عشق آتشین مورد انتظار آنا را به او می‌دهد. آقای کخ برای تثبیت این درون‌مایه در چند سکانس دیگر نیز این خامی و توحش طبیعی مارکو را به رخ آنا و مخاطب می‌کشد. داستان او حول عشق آنا به مارکوست و در نهایت هراس مارکو از مرگ است. او در جایی از فیلم عنوان می‌کند که «نمی‌خوام بمیرم». جولیا نیز در بخشی از روایت همین جمله را خطاب به آنا تکرار می‌کند. اما آیا آقای کخ قرار است کاراکتر مارکو را به‌سوی مرگ‌اندیشی و در نهایت مرگ‌آگاهی ببرد؟‌ پاسخ این پرسش منفی است. روایت او دچار چین‌هایی از جنس دلوز هستند و مخاطب را درگیر پیچیدگی کسب این مفهوم می‌‌کند. مارکو به‌ قیمت زندگی دچار مرگ‌آگاهی می‌شود. از سویی دیگر آقای کخ مخاطب را با چندراهی اخلاقی از سوی آنا روبه‌رو می‌کند که این عشق را گاه از سر دوست‌داشتن، گاه ترحم و دلسوزی و در نهایت همچون یک پاسدار می‌نگرد و آن را تا آخرین نفس‌های مارکو حفظ می‌کند.

روایت آقای کخ تراژدی شکسپیری نیست، بلکه عاشقانه‌ای ناتورالیستی به حساب می‌آید. شاید درون‌مایه‌ی فیلم را در مکالمه‌ی بین جولیا و مارکو بیشتر درک کنیم. جولیا از مارکو می‌پرسد: «به خدا اعتقاد داری؟» و مارکو با تردید پاسخ می‌دهد (به مکالمه‌های بین تین و برادرزاده‌اش در فیلم «درون پوسته‌ی پیله‌ی زرد» مراجعه کنید) که «هم آره و هم نه». اما جولیا با اطمینان ادامه می‌دهد که «من به خدا اعتقاد ندارم. خدا همین درختا، کوه‌ها و هر چیزیه که زیر نور خورشیده.» و شاید عاشقانه‌ی بین آنا و مارکوی بر بالین مرگ نیز یکی از همان عناصر زیر نور خورشید در دنیای جولیاست؛ عاشقانه‌ای از جنس طبیعت.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟