«کومه» در ساحلی نورانی و پر از صدای دریای مواج در حال راه رفتن است. او دوست دارد در ساحل راه برود و به دنبال چیزهای جذاب در شن و ماسهی آن بگردد. کومه با راه رفتن در این ساحل گذشتهی نه چندان دور خود را به یاد میآورد. زمانی که نوجوانی خجالتی بود و دلاش میخواست خیلی زود بالغ شود. او اولین بوسهی خود با «ایسوبه» را به یاد میآورد.
درامهای نوجوانپسند ژاپنی در بیشتر موارد، اگر نخواهیم بگوییم همیشه، با تصویر کردن درست روابط میان نوجوانان دبیرستانی تلاش کردهاند فاصلهی این نسل را با دیگر نسلها و حتی با نسل خودش کمتر کنند. در این درامها که عموماً به واسطهی سن خاص نوجوانی و تلاش برای کشف دنیاهای دیگر با روابطی عاشقانه همراه است درک احساسات شخصیتهای داستان اثر بهسزایی در برقراری ارتباط با روایت دارد. فیلم «دختری در ساحل» سعی کرده است این ارتباط را اینبار از سویی دیگر با مخاطب خود، به ویژه مخاطب نوجوان، برقرار کند. در این فیلم همهچیز حول محور روابط جنسی میان دو نوجوانی است که سعی دارند با این رابطه کمبودهای درونی خود را جبران کنند. کمبودهایی که خودشان هم در ابتدا از آنها آگاهی ندارند. آنها فقط کودکانی هستند که به تازگی پا در دوران نوجوانی گذاشتهاند، اما خواستاشان برای دیده شدن توسط پیراموناشان باعث شده تلاش کنند خیلی زود وارد دنیای بزرگسالی شوند. آنها میخواهند با برقراری رابطهی جنسی، بدون اینکه حتی عشق را در دروناشان تجربه کنند، وارد دنیایی شوند که بتوانند خود را به خود و به دیگران ثابت کنند. آنها تصور میکنند برقراری روابط جنسی میتواند مسیر آنها را برای درک این دنیا راحتتر کند. آنها اما راه سخت و تلخی را برای تکامل پیدا کردهاند.
دوران نوجوانی از آن دورانهاست که نه به عنوان یک کودک توجه ویژهای به فرد نوجوان میشود و نه به مانند بزرگسال مسئولیتی خاص به او داده میشود. در این برههی زمانی نوجوان رانده و مانده بدون داشتن کسی که به او کمک کند مجبور است خود دست به آزمون و خطا بزند. کومه و ایسوبه با برقراری رابطهی جنسی سعی دارند از این دنیای آشفته خود را رها کنند. فیلم «دختری در ساحل» بدون پراکنده کردن شخصیتهای داستان خود با تمرکز بر این دو نوجوان مسیر روایتاش را به خوبی پیش میبرد. تغییر و تحولات این دو نوجوان در داستان قابللمس و باورکردنی است. ایجاد وابستگی احساسی، کشف دنیای بدن، ابراز خشونت نهفته در درون، تلاش برای بهدست آوردن عشق، غم و اندوه پنهان شده در شخصیتها و درک و یافتن هویت خود همگی در این روایت دیده میشوند. ایسوبه به واسطهی خودکشی برادر خانوادهاش را دچار نفرینی ابدی میبیند. او بدون کمک دیگران هرگز نمیتواند سایهی برادر مردهاش را از زندگیاش دور ببیند. کومه اما با درک عمیق ایسوبه و شکسته شدن در مسیر این درک به تکامل میرسد. تکاملی که بهای سنگینی برای او دارد. او در جایی به ایسوبه میگوید:«چرا حتی اگر تلاش کنی، باز هم احساس میکنی چیزی کم است؟» کومه در مسیر تکامل خود میآموزد افراد حتی با تلاش کردن هم نمیتوانند گاه به آنچه میخواهند برسند. کومه آموخت باید برای رسیدن به عشق فراتر از جسم و روابط جسمی به روح نفوذ کنی. برای این کار هم تنها تلاش یک نفر کافی نیست. کومه در آغوش ایسوبه بود، او هم دختری در ساحل بود، اما هرگز نتوانست آن دختر در ساحل ماندهی ایسوبه باشد. تلاش او بدون خواست ایسوبه فایدهای نداشت. سکانس پایانی فیلم با دریایی مواج و نورانی و دختری که این بار در میان آبها با دستانی رها تصویر شده است، پایانبندی زیبایی برای تلاش کومه برای تکامل است. آینده روشن است و تمام سختیها میتواند آدمی را بزرگتر و رهاتر کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.