پس از تماشای این احمقانهی تصویری، تنها نکتهای که به ذهن میآید این است که عدهای از دوستان در یک شهر تصمیم به ساخت یک اثر خانوادگی گرفتهاند. «تایلر سنسام» بهعنوان کارگردان این فاجعهی تصویری حتی شیوهی درست کپی کردن از آثار مشهور درام ورزشی را هم نمیدانسته است.
در فیلم سنسام قرار است با پدری مواجه شویم که همهچیز را بهنوعی باخته و حتی از مهر همسر و فرزندان خود نیز بریده است. این کاراکتر قرار است فردی دائمالخمر به ما نشان داده شود. بههمین سبب افتتاحیهی فیلم برای نمایش این خصوصیت بسیار مهم است. بگذارید این افتتاحیه را با هم مرور کنیم؛ کاراکتر اصلی با هوشیاری کامل وارد پارکینگ میشود. از ماشین پیاده میشود. بهمحض باز کردن آبجو و نوشیدن آن، ثانیهای نمیکشد که در حال تلوتلو خوردن روی زمین است. برشها در این افتتاحیه بهگونهای در حال عوض کردن نماها هستند که باید برای آنها نامی جدید گذاشت. سنسام یا درکی از یک درام ورزشی و افتتاحیهی آن ندارد یا اصلاً کارگردانی نمیداند. نکتهی جالب ماجرا آنجاست که سنسام پیش از آنکه کارگردانی کند، یک فیلمبردار است. اما چگونه میشود کارگردانی که زاویهی دوربین را میشناسد و میداند، چنین فاجعهای را در یک اثر سینمایی به کارگردانی خودش رقم بزند؟ شاید باید پاسخ را در جایی دیگر جستوجو کرد. اینکه کارگردانهایی چون سنسام چرا باید کارگردان سینما شوند؟ اثر بلند قبلی این کارگردان، این فیلم و آثار کوتاهاش را که مرور میکنیم، متوجه خط باریکی میشویم که آنها را به یکدیگر متصل کرده است. همهی این آثار طی همین ۲ سال اخیر ساخته شدهاند و نوعی تعجیل را در روند فیلمسازی این کارگردان تازهکار شاهد هستیم. ۴ اثر کوتاه فقط در یک سال و در ادامهی آنها ساخت یک اثر بلند داستانی و آماده شدن برای مراحل پساتولید اثر بلند بعدی! این سنگینی و ترافیک فکری دیگر مجالی برای اندیشیدن به سینما باقی نمیگذارد. باید گفت سنسام فقط تولید میکند و سینما را با اینستاگرام و یوتوب اشتباه گرفته است.
یکی از نکات مضحک در مورد این فیلم سادگی فرم و مثبتاندیشی کارگردان است. کاراکتر فیلم با یک مکالمهی ۵ دقیقهای به راه راست هدایت میشود و همهچیز با خوشی به پایان میرسد. سنسام در قصهگویی خود هیچ درکی از پیچشهای روایی ندارد و خیلی ساده و خطی در حال گذراندن یک سکانس به سکانس بعدی است. گویی واقعاً در حال تماشای یک فیلم خانگی هستیم. شاید باید به سنسام گفت که یک اثر سینمایی شخصیتپردازی دارد و در یک درام ورزشی خود کاراکتر اصلی فیلم مهم نیست، بلکه نقطهی مقابل او نیز باید کاراکتری قرار بگیرد که تبدیل به هدف والای قهرمان داستان شود. اما نقطهی مقابل او را فقط در ۱۰ دقیقهی پایانی میبینیم و بس. کاراکتر «بو» نیاز به هدف دارد و کارگردان این را به او نمیدهد. دوربین روی دست و نماهایی لغزان نشاندهندهی مستقل بودن یک اثر نیست. یک اثر سینمایی باید قصه داشته باشد و مخاطب را به درون دنیای خود پرتاب کند. اثر آقای بو فاقد الفباهای سینمایی است و باید دید او در اثر بعدی خود در حال پختن چه آشی برای سینماست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.