سکانس ابتدایی فیلم با نشان دادن دختربچهای که در میان جنگلی مه گرفته در حال دویدن است، آغاز میشود. به دنبال این دختر، مردی جوان با کتوشلوار سفید دیده میشود که از یکی از گوشهایاش خون جاری است. دختربچه سعی میکند از دست این مرد فرار کند اما این دو بر روی یک پل یکدیگر را میبینند. در اینجا فیلم برش خورده و به سی سال بعد میرود. «تونی» مامور افبیآی است و به دنبال یک قاتل سریالی میگردد که قربانیان جوان خود -که همگی دختر هستند- را بعد از جدا کردن پوست بدنشان، به قتل میرساند. تونی برادرِ همان دختربچهای است که سی سال پیش ناپدید شده است. از این روست که تونی برای یافتن این قاتل دلایل شخصیای دارد.
فیلم «دشمن تاریک» در پیرنگ داستانی خود با ادغام کردن چندین داستان کلیشهای و تکراری سعی کرده است خلاقیتی در روند ساخت یک فیلم جدید ایجاد کند و البته که توانسته است تاحدودی نیز به هدف خود برسد. فیلم در داستان خود با نشان دادن قاتلی که به پوست قربانیان خود نیاز دارد ما را به یاد فیلم «سکوت برهها» خواهد انداخت. در هر دو فیلم قاتلان موجوداتی بیرحم هستند که با افتخار به کارهایی که انجام میدهند نگاه میکنند و هرگز نیز احساس پشیمانی ندارند. یکی گوشت بدن قربانیان خود را دوست دارد و دیگری برای کندن پوست آنها دلایل خاص خود را. کارآگاهان نیز همواره برای رسیدن به این قاتلان باهوش همیشه چند قدم عقبتر هستند. در هر دو فیلم قسمت روانشناسانهی داستان نیز بیشتر از فیلمهای دیگر نمود پیدا کرده است. در فیلم «دشمن تاریک» تونی با ترس شدیدی که از تاریکی دارد چندین بار در معرض خطر قرار میگیرد و همین فوبیا او را حتی از انجام دادن کارش باز میدارد چنانکه او از کارش هم کنار گذاشته میشود. در ادامه اما به عنوان یک مأمور مخفی به درخواست دوست قدیمیاش، به زنی بهنام «ربهکا» که در گذشته فاحشه بوده و حال همسر یک فرد ثروتمند است، نزدیک میشود و سعی میکند پرده از راز این زن جوان و زیبا بردارد. در اینجاست که ما وارد داستان دیگری میشویم؛ داستان زنی جوان که بعد از رها کردن خودش از دست مردان سودجو حالا تلاش میکند خواهرش را نجات دهد. این داستان و تلاش تونی برای نجات ربهکا و البته عاشق او شدن هم، ما را میتواند به یاد بسیاری از فیلمهای بادیگاردی دیگر که بادیگارد عاشق زن صاحبخانه میشود، بیندازد. این فیلم داستانهای چند سویهی تکراری و قابلپیشبینی خود را که دارای پیچشهای کوچکی نیز در روند بعضی اتفاقات آن است، پیش میبرد تا اینکه در سکانسهای پایانی با ایجاد چندین اتفاق متفاوت، تغییرات اساسیای را در واقعیت اتفاقات ایجاد میکند و همین امر میتواند توجه ما را کمی بیشتر به خودش جلب کند.
«ماریا گابریلا کاردناس» کارگردان فیلم «دشمن تاریک» در استفاده از خون و فوبیای تونی بهترین عملکرد را داشته و توانسته است سکانسهای زیبایی را ایجاد کند. قابهایی که در آنها خون از در و دیوارها جاری میشود در کنار نورپردازیهای این سکانسها و البته سکانسهای دیگر از مزیتهای این فیلم محسوب میشوند. اما شنیدن مداوم موسیقی در اکثر سکانسها میتواند آزاردهنده باشد و حتی ما را از توجه به مکالمات کاراکترها باز دارد. با تمام این مزیتها و نقصانها این فیلم را میتوان داستانی سرگرمکننده دانست که اگر پرداختهای بیشتری از شخصیتهای خود داشت بهتر از این نیز میگشت.