مردی -تراویس- سراسیمه و مضطرب که لباساش خونی و پاره است و دست راستاش را زیر لباساش مخفی کرده در خیابان درحال آرام دویدن است. او مدام پشت سرش را نگاه میکند و صدای آژیر ماشین پلیس او را بیش از پیش میترساند. تا اینکه در خیابان ملروس ۸۶ وارد یک گالری میشود و با بیرون آوردن تفنگی که در دستاش است افراد داخل گالری را مجبور به اطاعت از خود میکند.
سندروم یا اختلال پس از ضایعه که بیشتر بهنام پیتیاسدی شناخته میشود یکی از شایعترین بیماریهایی است که سربازان جنگی بعد از بازگشت از میدان جنگ با آن روبهرو هستند. این افراد بعد از تحمل سختیها و دیدن مرگهای فراوان در برابر دیدگانشان معمولاً دیگر نمیتوانند بهمانند مردم عادی زندگی کنند و همهچیز میتواند بهراحتی منجر به عصبانیت و خشم آنها شود. فیلم «متولد چهارم جولای» محصول سال ۱۹۸۹، یکی از فیلمهای مهمی است که سعی کرده است به وجوهی از این بیماری بپردازد. در این فیلم، ران، مردیست که در جنگ قطع نخاع شده و این اتفاق و نیز اتفاقات دردناکی که در طی روزهای جنگ برایاش رخ داده چنان بر او اثر گذاشته است که دیگر زندگی برایاش هیچ معنایی ندارد. او مدام زندگی را نفی میکند و این بیماری تمام طرز فکر و رفتارهای او را تحت تأثیر قرار داده است. در این فیلم ما میتوانیم بهخوبی وجوه متفاوتی از این بیماری را ببینیم که چگونه ران و دیگر افراد را دچار سقوط میکند. البته که در این فیلم به جز توجه به این بیماری به خود مسألهی جنگ و وجود آن نیز پرداخته شده اما همین که این بیماری در خلال اتفاقات داستان نشان داده میشود خود دلیل بر توجه به این فیلم است. فیلم «خیابان ملروس ۸۶» نیز با شخصیت اصلی خود که مردیست که در افغانستان جنگیده است، سعی دارد اثرات این بیماری را در زندگی و رفتار این مرد نشان دهد.
فیلم «خیابان ملروس ۸۶» بعد از سکانس آغازین خود که تراویس را به درون گالری میبرد، فلشبک میشود و به یکساعت قبل از این اتفاق باز میگردد و نشان میدهد چه اتفاقاتی منجر شده است که تراویس اینگونه خونین وارد گالری شود. فیلم در مسیر خود ابتدا در نیمهی اول به حوادث پیش از این رخداد میپردازد و در نیمهی دوم به ادامهی داستان خواهد پرداخت و اتفاقاتی که درون گالری رخ میدهد را نشان خواهد داد. این فیلم سعی کرده است درمسیر روایت خود هم داستان تراویس را به بینندهی خود نشان دهد و هم در سوی دیگر به افرادی که درون گالری قرار گرفتهاند توجه کند. اما درواقع این اتفاق باعث شده که فیلم نتواند به هیچکدام از این شخصیتها بهدرستی بپردازد و به صورتی سطحی نگاهی گذرا به همهی آنها کرده است. مثلاً تراویس که نقش اصلی داستان است آنقدر ناگهانی برایاش اتفاقات رخ میدهند که بیننده مجال فکر کردن به دلیل این اتفاقات را نخواهد داشت. اینکه بگوییم تراویس پیتیاسدی داشته و تمام عصبانیتهایاش به دلیل این بیماری بوده است هم نمیتواند دلیلی کافی و موجه برای اتفاقی که منجر به مرگ افراد میشود، باشد. فیلم حتی سعی نکرده این بیماری را در سکانسی تعریف کند و صرفاً با نام این بیماری بهنوعی بازی کرده است. تراویس با دوست همسرش بهخاطر عقیدهای که این مرد دربارهی جنگ دارد بهراحتی درگیر شده و بهسرعت نیز تفنگ خود را به سوی او نشانه میگیرد! حتی اینکه چرا آن مرد علیرغم هشدار همسر تراویس باز هم به حرف خود پافشاری دارد سؤالی است که میتواند بیننده را درگیر خود کند. داستانِ دیگر شخصیتها هم به همین منوال است و فیلم با نشان دادن گوشههایی از زندگی این افراد نه تنها بیننده را تحت تأثیر قرار نمیدهد بلکه سؤالات بسیار دیگری را به دلیل عدمپرداخت درست به آنها به ذهن مخاطب وارد میکند. کاملا مشخص است این فیلم میخواهد از داستانهای این افراد کناری تنها برای متأثر کردن بیننده استفاده کند اما بینندهی باهوشی که فیلمهای بسیاری را دیده نمیتواند تنها با حرف اینکه فرزند کسی خودکشی کرده یا همسر دیگری توسط پسری نوجوان مرده است، چندان تحت تأثیر قرار گیرد.