فیلم با دو اتفاق مهم آغاز میشود؛ «خورخه» پسری دبیرستانیست که بعد از گل زدن در زمین فوتبال به ناگاه بر زمین میافتد و در جایی دیگر «کریس» بر روی تخت بیمارستان توسط خانواده و دوستدخترش احاطه شده است.
یکی از زیباترین اتفاقات واقعی زندگی بشر اهداکردن اعضای بدن کسیست که دیگر در میان عزیزاناش نیست. از این رو این سوژه را میتوان به راحتی سوژهای زیبا و پراحساس برای فیلمهای سینمایی عنوان کرد. اما این سوژه میتواند سوژهای چالشبرانگیز هم باشد. گاه این سوژه در فیلمهایی چنان تأثیرگذار و عمیق است که روح را خراش میدهد و گاه در فیلمهای دیگری تبدیل به ملودرامهای آبکی یا شاید حتی مارکتینگی میشود که با اینکه به نظر زیبا میآیند، اما باز هم چنان که باید تأثیر خود را برمخاطب نگذاشته و با پایان فیلم آنها هم تمام میشوند. یکی از فیلمهای متأثرکننده و دردناکی که شاید بعد از دیدن آن تا مدتها یا حتی سالها از خاطر برده نشود فیلم «۲۱گرم»؛ محصول ۲۰۰۳ است. در این فیلم در اتفاقی دردناک یک مردِ مَست باعث مرگ دوکودک و پدرشان میشود. قلب این مرد توسط همسرش به پال اهدا شده و حال پال به دنبال یافتن کسی که به او زندگی بخشیده است، میگردد. اینگونه است که داستان سه زندگی به یکدیگر گره میخورند؛ همسر بازمانده از خانوادهی حادثهدیده، پال کسی که شانس دوباره برای زندگی پیدا میکند و مرد مست گناهکار. داستان این سه نفر چنان به زیبایی و با پرداخت صحیح به شخصیتهایاش روایت میشود که نمیتوان با آن احساس همدردی یا حتی همذاتپنداری نکرد.
فیلم «دو قلب» داستانی اقتباسی و تا حدودی واقعی از اهدای عضو است. فیلم در روایتی موازی به دو خانواده میپردازد و طریقهی یافتن عشق شخصیتهای خود را بیان میکند. یکی داستان کریس و «سم» است که در زمان حال رخ میدهد و دیگری داستان خورخه و دختری که در جوانی عاشقاش میشود به نام «لزلی» که در زمان گذشته رخ داده است. این دو داستان در یک مسیر مشخص هر دو روایت عشقهای به وجود آمده را بازگو میکنند که هرچه از زمان آغاز این رخدادها میگذرد، عمق این عشقها نیز بیشتر شده و انگار چیزی نمیتواند آنها را خراب کند.
اما داستان این فیلم برخلاف پلات کلی آن که بهنظر جذاب و عمیق میآید، بسیار سطحی و آرام پیش میرود و تمام مدت زمان خود را به عشق به وجود آمده بین شخصیتهایاش اختصاص میدهد. چنانکه که حتی بیننده میتواند به راحتی از اتفاقات تکراریِ رخ داده در داستان خسته هم شود. کلیشهها آنقدر زیاد هستند که میتوان آنها را به راحتی پیشبینی کرد. فیلم در سکانسهای ابتدایی با نشان دادن کریس که بر تخت بیمارستان است و دوست دختری که درکنارش قرار دارد، به ما میگوید که قرار نیست همه چیز خوب پیش رود و در ادامه اتفاقات بدی رخ خواهد داد. دو سوم ابتدایی داستان در مسیری کاملا کلیشهای تنها به عشق و علاقه و زندگی آرام افراد بدون حتی نشان دادن کمی تلخی میگذرد و به ناگاه در یک سوم پایانی بیننده با یک اتفاق مواجه میشود. این مواجهه اما قرار نیست هیچ پرداختی داشته باشد. فیلم دیگر وقتی برای پرداخت عمیق به این اتفاق و عمق درد شخصیتهای داستاناش ندارد. آنقدر در دو سوم ابتدایی فیلم سکانسها بیجهت کششدار شدهاند که احتمالا کارگردان هم دیگر حوصلهی گذر کردن از نیمهی پایانی فیلم خود را نداشته و به همین جهت همهچیز در این بخش به سرعت میگذرد و تمام میشود. این فیلم حتی زحمت پرداخت به مهمترین دلیل ساختاش که اهدای عضو بوده را هم به خود نداده و داستانی با پتانسیل بالا حرام میشود.