پوستر فیلم ۲۸ سال بعد: معبد استخوان

اگر کارگردان کوچک‌تر از روایت باشد!

۲۸ سال بعد: معبد استخوان
28 Years Later: The Bone Temple
محصول ۲۰۲۶ – ایالات متحده، بریتانیا
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

سه‌گانه‌ی جدید «الکس گارلند» و «دنی بویل» به ایستگاه دوم خود رسیده است. در باب اثر اول به‌طور کامل نوشتیم و انتظار می‌رفت با آن طراحی سازه‌ی استخوانی دکتر «ایان کلسون»، روایت دوم به‌طور کامل حول آن بچرخد. مأموریت دوم بر دوش «نیا داکوستا»یی سنگینی می‌کند که طی این پنج سال بالا و پایین زیادی را در سینمای خود تجربه کرده است: از «آبنبات‌فروش» و سقوط در «مارول‌ها» و در نهایت دست‌و‌پا زدن در دنیای ایبسن با اقتباسی کاملاً متوسط از «هدا». حال او وظیفه‌ دارد تا معبد استخوان گارلند و بویل را تبدیل به بطن روایت کند.

 

در فیلم اول با بازی بسیار ضعیف بازیگری چون «الفی ویلیامز» عملاً داستانی وجود نداشت و حضور بازیگرانی چون «جودی کامر» و «رالف فاینز» هم به این آشفتگی کمک نکرده بود. در نهایت بویل روایت را به پایانی رسانید که انتظار می‌رفت در فیلم دوم کم‌و‌بیش روی دیگری از دنیای این سری فیلم‌ها را شاهد باشیم؛ بازی با دنیای دلهره‌های ماورائی و روانشناسی! اما انتخاب نیا داکوستا برای این اثر بدترین انتخاب ممکن بود. به‌نوعی انتخاب کارگردانی غیربریتانیایی که اقتباسش از ایبسن را مشاهده کرده‌ایم خودکشی دوباره‌ی زوج بویل و گارلند به‌حساب می‌آید. جغرافیای آثار داکوستا هیچ تناسبی با دنیای رها و پر از توحش ذاتی اثر دوم ندارد.

 

چرا داکوستا برای این اثر کارگردانی کوچک محسوب می‌شود؟ چون در طول روایت به‌خوبی طعم نوشته‌ها و شخصیت‌پردازی گارلند را می‌توان حس کرد. به موجود تبدیل‌شده‌ی آلفا دقت کنید که داکوستا در تصویرکردن او و هم‌زیستی‌اش با کلسون چقدر ناتوان است. اما در همین هم‌زیستی و از طریق دیالوگ‌ها و حتی توضیح صحنه‌های گارلند که داکوستا اجرایشان کرده به نوعی بازگشت انسان به نقطه‌ی آغازین خود قبل از اجتماعی‌شدن را در ذهن ترسیم می‌کنیم. گذر گذشته درون ذهن این مرد یکی از نقاطی بود که کارگردانی هم‌قواره‌ی این اثر می‌توانست با آن بازی روایی زیبایی داشته باشد. اما در این اثر صرفاً جز یک خرده‌روایت از آن چیزی باقی نمانده است.

 

اما گروه شیطان‌پرستی جیمی‌ها که قرار است بار روانشناختی یک دلهره را به دوش بکشد نیز در پرداخت ضعیف و بی‌جان داکوستا هدر رفته است. در این گروه با سرکرده‌ای مواجه می‌‌شویم که توحش خود را از ضعف و خاطرات گذشته‌اش کسب کرده است. اما در طول فیلم گویی این توحش اکتسابی قرار نیست در برابر مخاطب شکوفا شود. پرده‌ی دوم فیلم عملاً تبدیل به گذر کارگردان به هم‌زیستی کلسون و موجود آلفا و دنیای این گروه متوحش می‌شود، اما در هیچ‌کدام قرار نیست فرم روایی قابل اعتنایی را مشاهده کنیم. در نتیجه پرده‌ی دوم این اثر جز حسرت چیزی در ذهن باقی نمی‌گذارد.

 

داکوستا در پرده‌ی سوم سعی دارد با توسل به آیرن میدن و رقص هیستریک کلسون مقابل سازه‌ی استخوانی فضایی هم‌زمان گوتیک-آخرالزمانی را به اثر ببخشد. اما دنیای او آن‌قدر کوچک و ناقص است که شاید ترجیح می‌دهیم بعد از روایت بدون به‌یاد آوردن این تصاویر به اثر آیرن‌میدن گوش دهیم. داکوستا در هیچ‌کدام از بخش‌های روایتی که بر عهده‌ی او قرار داده شده موفق نیست. او نه قادر است که الفی ویلیامز را تبدیل به بازیگری کند که اسپایک را بفهمد و نه می‌تواند بسترهای مهم روایی را در این اثر بگستراند و نهایت بهره را از آن‌ها ببرد. در فیلم دوم پایانی در برابر ما قرار می‌گیرد که به‌یک‌باره وارد پایان اولین بخش از این سری فیلم‌ها می‌شویم؛ جایی که «جیم» در همان مکان پایانی فیلم اول به‌همراه دختری که احتمالاً فرزند او و «سلنا»ست آماده‌ی در دست‌گرفتن گانه‌ی سوم می‌شوند. باید دید زوج بویل و گارلند در فیلم سوم چه آشی را برای مخاطب خود آماده‌ی سرو کرده‌اند. فقط امیدواریم آن‌ها به بی‌نمکی آش دو گانه‌ی اول پی برده باشند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟