پوستر فیلم ۲۰۵۰

ابتذال‌های داستانی در عصری مدرن

۲۰۵۰
2050
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۰.۵
نویسنده سارا

«مایکل» و «بروک» برای دیدار ناگهانی برادر بروک -درو- سرزده به خانه‌ی او می‌روند. بروک بعد از اینکه برادرش را با دختری جوان می‌بیند از نگرانی‌اش نسبت به گوشه‌گیری او کاسته می‌شود. اما چند لحظه بعد مایکل متوجه می‌شود که این دختر جوان، یک دختر عادی نیست بلکه یک ربات ساخته شده شبیه به انسان است که تمایلات جنسی درو را آن‌گونه که او می‌خواهد برآورده می‌کند. این اتفاق مایکل را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و با توجه به مشکلاتی که خودش با بروک دارد او نیز به سمت یکی از این ربات‌های جنسی کشیده می‌شود.
سال‌هاست که در فیلم‌های سینمایی ربات‌ها بخش اعظمی از خباثت آدمی را نشان می‌دهند و همواره دنیا منتظر است تا این موجوداتِ ساخت دست بشر تمام دنیا را درهم‌نوردند و زندگی انسان را به کل تغییر دهند. اما هنوز که هنوز است آن‌گونه که فیلم‌های سینمایی از ربات‌ها و تسخیر زمین توسط آنها حرف می‌زنند خبری نشده است. حال فیلم «۲۰۵۰» می‌خواهد در داستانی متفاوت این ربات‌ها را در مسیری دیگر نشان دهد. در این فیلم که از نام‌اش نیز پیداست داستان در سال ۲۰۵۰ رخ می‌دهد. زمانی که به نظر می‌رسد ربات‌ها همه‌جا را فراگرفته‌اند. اما چه چیزی از این سال در این فیلم وجود دارد که باعث می‌شود ما حس کنیم در حال دیدن فیلمی در آینده‌ای دور و پیشرفته هستیم؟ درواقع هیچ چیز.
فیلم «۲۰۵۰» تنها نام این سال را با خود یدک می‌کشد و عملاً دنیای آن هیچ فرقی با دنیای امروز نمی‌کند. ماشین‌ها همان ماشین‌های امروزی هستند و خانه‌ها هم همان خانه‌های امروزی. هیچ تکنولوژی خاصی در محیط پیرامونی این دنیا وجود ندارد که ما احساس کنیم در سالی در آینده قرار گرفته‌ایم، تنها در دو سکانس ربات‌های پرنده‌ای در آسمان با جلوه‌های ویژه‌ای احمقانه به چشم می‌خورند. از سوی دیگر ربات‌هایی که در این فیلم نشان داده می‌شوند هم آن‌قدر انسانی هستند -چراکه نقش‌شان را انسان‌ها بازی می‌کنند- که نمی‌توان باور کرد ربات هستند. حتی اگر درنظر گرفته شود که این شباهت خواست خود فیلم بوده است هم رفتارهای مصنوعی این بازیگرانی که قرار است نقش ربات را داشته باشند تعادل میان انسان بودن و ربات بودن آنها را به هم می‌زند. از این روست که این فیلم هرگز نمی‌تواند مخاطب خود را درگیر محیط و فضای داستان خود کند.
اما ایراد دیگر این فیلم را باید در پیرنگ آن دانست. پیرنگی به شدت آشفته که در پایان داستان آنقدر بی‌هدف می‌شود که خود کارگردان نیز برای به ثمر رساندن داستان‌اش مجبور است با قرار دادن شخصیت‌های خود در موقعیت‌هایی بی‌معنی و خوراندن شعارهایی بی‌سروته به دیالوگ‌های آنها وجهی دیگر به داستان خود دهد. اما بیننده هر چه زمان بگذرد بیشتر متوجه نگاه‌های مغرضانه و حتی جنسیتی کارگردان آن می‌شود‌ و از این فیلم ناامیدتر می‌گردد. حتی استفاده از نورهای نئونی و موسیقی‌ای کلاسیک نیز جز ژستی سینمایی که ممکن است شات‌های خلاقانه‌ای را هم در این میان ایجاد کند، چیز دیگری نیست و فیلم را از قعر ابتذالی که در آن گرفتار است بیرون نخواهد آورد.