پوستر فیلم دورریختنی‌ها

دورریختنی به مانند نام فیلم

دورریختنی‌ها
Discarded Things
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده سارا

در سکانس ابتدایی فیلم دختری نوجوان به نام «گریس» به همراه پدر کشیش‌اش دیده می‌شود. پدر از او می‌خواهد خود را برای آوازخواندن در کلیسا آماده کند اما کریس حال خوبی ندارد. کمی بعد مشخص می‌شود که کریس حامله است و توسط یکی از دوستان بسیار صمیمی پدرش مورد تجاوز قرار گرفته است. اما پدر این حرف کریس را باور نمی‌کند و او را پیش خاله‌اش در شهر دیگری می‌فرستد. فیلم سپس برش‌خورده و سی‌وهفت سال بعد را نشان‌مان می‌دهد که گریس تبدیل به یک پروفسور موسیقی شده است. او معتقد است موسیقی می‌تواند درمان‌کننده‌ی آدم‌ها باشد.
فیلم «دورریختنی‌ها» داستان زندگی گریس است که با اینکه عملاً زندگی‌اش با اتفاق وحشتناکی آغاز شده است اما در نهایت توانسته خود را به انسانی موفق تبدیل کند. فیلم با برش خود و آمدن به زمان حال او را با همسرش خوشحال و شاد نشان می‌دهد اما مرگ ناگهانی همسرش باعث می‌شود گریس دچار افسردگی شود و نتواند مرگ همسر را بپذیرد. او به داروهای آرامش‌بخش معتاد شده و زندگی‌اش از هم فرو می‌پاشد. کمی بعد اما به پیشنهاد یکی از دوستان‌اش به یک مرکز درمانی رفته و اعتیاد خود را ترک می‌کند. او که پروفسور و معلم است برای اینکه بتواند زندگی خود را سروسامان دهد به یک مرکز نگهداری نوجوانان می‌رود تا آنجا از علم خود برای کمک به این افراد استفاده کند. در بیست دقیقه‌ی ابتدایی داستان تمام این اتفاقات رخ می‌دهد و مابقی فیلم که بیش از نود دقیقه است به زندگی گریس در این مرکز می‌گذرد.
با همین شرح کوتاه کاملاً مشخص می‌شود که ما با چگونه فیلمی در ارتباط هستیم. فیلمی که در ابتدا بدون اینکه به اتفاقات ابتدایی خود پرداخت درستی داشته باشد یکی پس از دیگری مشکلات دردناک زندگی گریس را نشان‌مان می‌دهد تا در ما احساس ترحمی ایجاد کند و تحت‌تأثیرمان قرار دهد و اینگونه ما داستان سطحی فیلم را دنبال کنیم! اگرچه در ادامه‌ی داستان نیز سعی شده با چندین فلش‌بک به گذشته‌ی گریس اتفاقات را کمی بیشتر شرح دهد اما این فلش‌بک‌ها هم به‌مانند خود داستان حرف خاصی را نمی‌زنند و آنها هم جزو همان حقه‌های نمایشی فیلم محسوب می‌شوند. مثلاً اینکه پسری که گریس به دنیا آورده و سپس رهای‌اش کرده همان مردی‌ست که در آن مرکز در حال کار کردن است جز همان روند احمقانه متأثر کردن بیننده بدون پرداخت درست کار دیگری انجام نمی‌دهد. حتی اتفاقاتی که در آن مرکز و برای نوجوانان آن رخ می‌دهد نیز به مانند مابقی داستان سطحی بوده و به هیچکدام عمیقاً پرداخت نمی‌شود. مثلاً زمانی که مادر یکی از این نوجوانان می‌میرد حرکات آن پسر نوجوان نمایشی دیده می‌شود چرا که فیلم پیش از آن سعی نکرده بود این پسر و روابط‌اش با خانواده‌اش را به ما نشان دهد. مدیر این مرکز که مردی جوان است هم با حرکات خود در ابتدا با مواجهه با گریس و در ادامه با مواجهه با اتفاقاتی که در مرکز رخ می‌دهد، چنان نشان داده می‌شود که نمی‌توان به هیچ عنوان او را شناخته و رفتارهای‌اش را درک کرد.
این فیلم از اتفاق مهم و دردناکی که در گذشته برای گریس رخ می‌دهد و تجاوزی که به او صورت گرفته هم کاملاً سطحی عبور می‌کند و هرگز این اتفاق وحشتناک را نمی‌تواند به درستی درک کرد. درصورتی که ما می‌دانیم این اتفاق وحشتناک تا چه میزان می‌تواند زندگی افراد را تحت‌ تأثیر قرار دهد. از این روست که تمام شخصیت‌ها و اتفاقات داستان به صورت یک نمایش سطحی دیده می‌شود که تنها با رخ دادن مدام اتفاقات دردناک سعی شده بیننده را در برابر خود نگاه دارد.