پل هوئن، بعد از کمدی-موزیکال «زامبیها» در سال ۲۰۱۸، در سال ۲۰۲۰ نیز به ساخت بخش دوم این فیلم پرداخته است. در شهری خیالی، بعد از کشوقوسهای فراوان، مردم شهر تصمیم میگیرند که همزیستی مسالمتآمیزی با زامبیها داشته باشند. اما این دو فیلم روی دو شخصیت «زد» و «آدیسون» متمرکز است که از دو گروه زامبیها و انسانها عاشق یکدیگر میشوند و سعی میکنند این همزیستی را تبدیل به یک جامعهی با گرایشهای متفاوت کنند.
انتخاب موسیقی و رقصهایی که در این فیلم شنیده و دیده میشوند، باعث شده تا با مجموعهای از موزیکویدیوهای تقریباً جذاب روبهرو شویم. اینکه نام این تکههارا موزیکویدیو میگذاریم بهاین سبب است که فیلم پیش روی ما نشانی از یک قصهی متمرکز ندارد. این اثر دچار هیچ پیرنگی نیست و نمیتواند مخاطب را درگیر درام کند. ساده اگر بگوییم، این اثر نه یک کمدیموزیکال برای نوجوانان است و نه یک کمدیدرام جذاب برای تماشا بهعنوان یک فیلم سینمایی. آنچه که پیش روی مخاطب قرار دارد تکههایی از رقصهای دستهجمعی و عدهای نوجوان است که در فضایی استودیویی مشغول ضبط یک موزیکویدیو برای یک خواننده هستند. مخاطب مشتاق تماشای یک موزیکال سینمایی مطمئناً آثار بزرگانی همچون ژاک تاتی یا تیم برتون را تماشا کرده است. حتی اگر آثار این کارگردانها را تماشا نکرده باشد، قطعبهیقین با آثار جدیدی همچون «ماما میا» یا «بینوایان» آشنایی دارد و برای یک موزیکال منتظر تماشای داستانی است که نقاط اوج خود را با موسیقی گره زده است. اما «زامبیها ۲» فقط و فقط در حال ارائهی تعدادی کلیپ رقص و موسیقی است و قرار نیست حداقل در پارهای از اوقات خود مخاطب را به درون دنیای داستانی ببرد.
از این اطمینان داریم که با یک پلات جذاب مواجه هستیم؛ برعکس آثار ژانر دلهره، این بار گرگینهها و زامبیها تبدیل به بخشی از جامعهی انسانی شدهاند و کارگردان فرصت این را داشته تا بتواند موقعیتهای کمدی و ملودرام زیبایی را از آن بیرون بکشد. اما ظاهراً آقای «هوئن» بهدنبال همان اثر استودیویی مد نظر خودش بوده و سعی کرده با رقصهای گروهی بالای ۲۰ نفر چشم مخاطب نوجوان را به تسخیر خود در بیاورد. اگر منصفانه بخواهیم قضاوت کنیم، گریم کاراکترها و استفاده از رنگها در آن قابل قبول هستند. اما وقتی یک اثر فیلمنامهی متمرکزی ندارد، این عناصر بصری هم تحت تأثیر آن قرار میگیرند و چیزی از یک فیلم باقی نخواهد ماند.
زامبیها، چه در نسخهی اول و چه در نسخهی دوم خود دچار همان کلیشهی رایج تینیجری نوین شده است. گویا برخی از کارگردانها نمیخواهند باور کنند که حرکت هنر در دههی سوم قرن بیستویک بهسوی ارتقای سطح سلیقهی مخاطب است و همچنان در میان مرداب چنین آثاری دستوپا میزنند.