«فلورین زلر» نیز مانند مارتین مکدونا، با رونمایی از فیلم «پدر» پا به سینما گذاشته است. تجربهی موفق مکدونا در سینما، حال باعث انگیزهی نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر فرانسوی، فلورین زلر، شده است تا یکی از نمایشنامههای خود را تبدیل به اثری سینمایی کند.
فیلم «پدر» از همان ابتدا مخاطب را از زمان و مکان جدا میکند؛ آن هم با سه موتیف واژهای: خوراک جوجه، نقاشی روی دیوار و ساعت مچی. این فیلم شاید مرثیهای دیگر برای پیری باشد. برای هر شخصی در هر سنی، فکر کردن به دوران سالخوردگی کمتر از مرگ نیست. گویی این دوران فرا نخواهد رسید، همانگونه که فکر میکنیم شاید در مورد مرگ هم استثنایی برای ما قائل شوند. اما حقیقت تلخ، واقعیت زندگی است و هر ثانیهای که میگذرد بیشتر و بیشتر به آن نزدیک میشویم.
آنتونی، با بازی درخشان آنتونی هاپکینز، پیرمردی هشتاد ساله است که دچار زوال عقل شده است. اما کارگردان بههیچعنوان قرار نیست روایتی خطی مانند فیلم «هنوز آلیس» (۲۰۱۵) را مقابل ما قرار دهد. زلر، ما را به درون ذهن رو به افول آنتونی میبرد و از ابتدا تا پردهی سوم، هر آنچه که میبینیم مرور خاطراتی از اوست که نمیدانیم کدام واقعیت دارند و کدام جز یک توهم ناقص نیستند. کاراکترهای کناری او، مدام در حال جابهجایی هستند. او گاهی دختر کوچکترش، لوسی، را میبیند که در قامت یک پرستار به دیدن او آمده و گاه شخصیتها را در زمان و مکانی متفاوت مشاهده میکند. گویی از ابتدای فیلم در حال گذر در پارههای زندگی آنتونی هستیم. تقریباً تا انتهای پردهی اول، مخاطب تمام ذهن خود را متمرکز نگاه میدارد تا این پارهها را به هم مرتبط کند. اما پس از آن، دیگر خود را رها میکند و همچون آنتونی سردرگم میان راهروها به این سو آن سو میرود.
فیلم «پدر» ملودرامی در باب زندگی دختر و پدر نیست. این فیلم روایت تلخی از واقعیت تلخ زندگی است. زلر در فیلم خود سعی نکرده احساس خاصی را در ذهن مخاطب تحریک کند، بلکه تلاش میکند تا او را لحظهبهلحظه دچار آنتونی کند. مخاطب از میانهی فیلم تا پایان پردهی دوم، گویی خود آنتونی میشود تا بداند دقیقاً کجاست. اما خزان زودتر از آنچه که فکرش را بکنیم شاخ و برگها را از درخت زندگی ما میزداید و در عین حال، درختان دیگری را دچار سبزی بهار میکند. آنتونی همچون کودکی میماند که سعی دارد همهچیز و همهکس را بشناسد، اما گویا دنیا بزرگتر از ذهن کوچک او است.
زلر سعی کرده با استفاده از قطعههای موسیقی کلاسیک، در جایجای فیلم خود، زاویهدید را عوض کرده و گاهی هم از دریچهی نگاه دخترش «ان»، با بازی «اولیویا کولمن»، به ماجرا نگاه کند؛ او در میان این پارههای تصویری، گاه اشکریزان صورت پدر را نوازش میکند و گاه بالشت را روی صورت او میگذارد تا این رنج را، هم برای پدر و هم برای خود، پایان دهد. از آن سو، آنتونی در ذهن رنجکشیدهی خود، دائم لوسی را میبیند که دیگر نیست و نخواهد بود.
فیلم «پدر» روایتی هولناک از کارزاری با نام حقیقت زندگی است. فیلم سعی ندارد هیچ شاخوبرگی اضافی به خود دهد و تنها مخاطب را با یکی از حقایق زندگی مواجه میکند. شاید بهترین پایان برای این متن، مونولوگ آنتونی باشد:
«من دقیقاً کی هستم؟
انگار دارم شاخوبرگهام رو از دست میدم.
دیگه نمیدونم، ، در میانهی شاخهها و این باد و بارون، چه اتفاقی داره میافته.
تو میدونی چه اتفاقی داره میافته؟
در این کارزاری که اسماش حقیقته؟»