پوستر فیلم استارداست

دیوید بویی بدون صدا

استارداست
Stardust
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۱
نویسنده سارا

«زیگی استارداست» یک شخصیت خیالی است که توسط دیوید بویی -موسیقی‌دان انگلیسی- خلق شده و شخصیت صحنه‌ی او در سال‌های ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ بوده است.

«دیوید بویی» برای اولین بار به آمریکا سفر می‌کند اما هنگام ورود به خاطر نداشتن ویزا بازخواست می‌شود و ماندن‌اش در آمریکا به شرط نداشتن هیچ کنسرتی عملی می‌شود. او در آمریکا می‌ماند اما تنها باید با خبرنگاران مصاحبه کند یا به رادیو برود و با شنوندگان خود صحبت داشته باشد. این اتفاق بویی را ناامید می‌کند و او دچار نوعی بحران روحی و روانی شده و خاطرات گذشته و بیماری برادرش را به یاد می‌آورد.
سال ۱۹۷۱ است و دیوید بویی آهنگ مشهور خود را به نام «شگفتی فضا» منتشر کرده و در انگلستان و البته دیگر نقاط جهان شهرت خود را یافته است. او که حالا خواننده‌ای مشهور و معروف می‌باشد اما نگران از این است که نتواند در آمریکا نیز شهرت خود را داشته باشد پس می‌خواهد برای اولین بار به این کشور سفر کند. فیلم «استارداست» داستان بویی است در این سفر و داستان افکار و خاطراتی که او از گذشته به یاد می‌آورد.
فیلم «استارداست» بعد از سکانس ابتدایی که بویی را در آمریکا نشان می‌دهد با فلش‌بکی راه رسیدن و دلیل رسیدن او را اینگونه به تنهایی به آمریکا نیز بیان می‌کند. این فلش‌بک‌ها در ادامه اما به سمت زندگی شخصی بویی و رابطه‌اش با برادر دچار بیماری اسکیزوفرنی‌اش می‌رود و بویی در هر اتفاقی رنگ گذشته‌ی خود و اتفاقات زندگی‌ و دیوانگی‌هایی که از گذشته داشته است را به یاد می‌آورد. این یادآوری‌ها البته باعث می‌شود او نتواند چنانکه باید با خبرنگارانی که با او مصاحبه می‌کنند، ارتباط برقرار کند و هر چه می‌گذرد این عدم ارتباط بویی را ناامیدتر هم می‌کند. بویی به‌خاطر مشهور شدن و دیده شدن بیش از حد نگران است و این نگرانی‌ها او را دچار عدم اعتماد به نفس کرده است. فیلم این کشمکش‌های بویی را اما چنان بی‌رمق و بدون هیچ نتیجه‌گیری‌ای نشان می‌دهد که هرچه بیشتر بیننده را خسته‌ می‌کند. فیلم می‌توانست بهتر از این عمل کند و بیشتر به درون افکار خود بویی وارد شود. البته که فیلم سعی کرده افکار او را در مواجهه با برادرش یک‌سویه کند اما این کار به‌درستی اتفاق نمی‌افتد و خیال‌پردازی‌های آن‌چنانی‌ای که مدنظر آن است را نمی‌توان به خوبی دید. آهستگی و خسته‌کنندگی ذکرشده در داستان آنقدر زیاد است که تنها یک سوم ابتدایی داستان مسیر رسیدن بویی به آمریکاست و جزئیات بسیاری را نشان می‌دهد که شاید نیازی به نشان دادن آنها نیست. دو سوم دیگر هم مواجهه‌ی اوست با آمریکا و ناامیدشدن‌های پی‌درپی‌اش. درواقع مدام ما به نوعی سکانس‌های تکراری‌ای را در این دوسوم می‌بینم که در آنها هربار بویی در مواجهه با یک خبرنگار حالت عادی خود را از دست می‌دهد و حرفی می‌زند که نباید و سپس خود نیز ناامید می‌شود.
از سوی دیگر اما شاید یکی از دلایلی که باعث می‌شود فیلم نتواند جذابیت‌ آنچنانی را برای بینندگان و به‌خصوص علاقه‌مندان بویی ایجاد کند آن است که ما هیچ صدا و آهنگی از بویی را در فیلمی که به نام اوست، نمی‌شنویم. مگر می‌شود درباره‌ی یک خواننده‌ی بزرگ فیلم ساخت و صدا و موسیقی و آهنگ او را در آن نشنید؟ از این روست که فیلم در تمام مسیر خود انگار چیزی کم دارد. وسیله‌ی ارتباط یک خواننده و نویسنده‌ی آهنگ همان صدا و آهنگ‌های اوست که این فیلم نتوانسته از آنها بهره ببرد.
کارگردان فیلم «گابریل رنج» اجازه‌ی استفاده از آهنگ‌های این خواننده‌ی بزرگ را در این فیلم پیدا نمی‌کند از این روست که او مجبور می‌شود بدون صدای بویی فیلم او را بسازد. او تا آنجا که توانسته سعی کرده تصاویری از بویی و زندگی و کشمکش‌های درونی او را در فیلم خود نشان دهد اما واقعیت این است که نمی‌توان بدون صدایِ بویی، بویی را تعریف کرد.