سکانس آغازین فیلم با برداشتن کلید درِ خانه «لیندزی» توسط «کارل» آغاز میشود. لیندزی دوستدختر کارل بوده و شش ماه است که از او جدا شده، اما کارل هنوز هم نمیتواند او را فراموش کند. پس همواره به درِ خانهی او رفته یا او را تعقیب میکند. درحال حاضر هم لیندزی با یک مرد سیاهپوست دوست است و این اتفاق کارل را به شدت اذیت میکند. او که مخالف سیاهپوستان و فمنیستهاست در ادامه با یک دختر سیاهپوست به نام «کیشا» دوست میشود اما رفتارهایاش هر روز عجیب و عجیبتر میشود و رابطهی ایجاد شده بین خود و کیشا را دچار مشکل میکند.
خشونت علیه زنان و قتلهایی که در آنها زنان مقتول بودهاند، سوژهی بسیاری از فیلمهای سینمایی بوده است. یکی از فیلمهای قدیمی و مهم این عرصه فیلم «مستاجر: داستان لندن مهآلود»؛ محصول ۱۹۲۷ است که توسط استاد بزرگ سینمای وحشت «آلفرد هیچکاک» و البته همسر او «الما لوسی رویل» ساخته شده است. فیلمی که اگرچه صامت است، اما توانسته وحشت و ترس را به خوبی به بینندهی خود ارمغان دهد. اما یکی از فیلمهای عجیب و درعین حال جذاب در این عرصه فیلم «عطر: قصه یک آدمکش» محصول ۲۰۰۶ است که در آن قاتل نه به خاطر هوس و نه حتی بهخاطر علاقه و عشق به زنان دست به کشتن آنها میزند بلکه به خاطر ساختن عطر از این مخلوقات زیبا است که آنها را در خونسردی و آرامش کامل میکشد.
فیلم «آخرین مرد سفیدپوست» اما نه انتقالدهندهی وحشت است و نه داستانی عمیق و حتی جذاب دارد. کارل مرد جوانیست که به عنوان مسئول تحویل در یک پیتزافروشی کار میکند و عقاید و افکار عجیبی دارد. او را به راحتی میتوان نژادپرست نیز دانست اما نژادپرستی او بسیار کلیست و او درواقع هرکسی به غیر از خودش را نژاد دیگری میداند پس با همه میتواند دشمن باشد. در ابتدا فیلم با یک سکانس که میتواند در ادامه باعث ایجاد اتفاقات ترسناکی شود، آغاز میشود، اما فیلم از این سکانس استفادهی چندانی نکرده و با ورود کیشا همه چیز ناگاه تغییر میکند. او تحویلدهنده پیتزا است و در یکی از این تحویلها با دختری سیاهپوست به نام کیشا آشنا میشود. کیشا او را مردی آرام و جذاب میبیند، پس بعد از مدتی این دو شروع به قرارگذاشتن با هم میکنند. کارل که به شدت نسبت به دوستدختر قبلی خود -لیندزی- احساس علاقه میکند، به ناگاه تغییر موضع میدهد و علاقهی او به کیشا زیاد میشود چنانکه زمانی که کیشا را با مردی دیگر میبیند، احساس حسادت و خشم در او به وجود میآید. این تغییر موضع با توجه به رفتارهایی که در ابتدا فیلم سعی کرده از کارل نشان دهد قابلقبول میتواند باشد، اما مشکل فیلم آن است که برای نشان دادن رفتارهای عجیب کارل تنها به واگویههای خودِ او بسنده کرده و تعقیبکردنها و رفتارهایی که از او نشان داده میشود نیز جز همان کلیشههای مرسومی که برای یک بیمار روانی در همه فیلمها دیده میشود، چیز دیگری نشان نمیدهد. از این رو داستان در عین اینکه میتواند منطقی باشد، خستهکننده، تکراری و البته قابلپیشبینی است که هیچ حرف جدید و خاصی را در درون خود ندارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.