«نیکلاس هالبرگ» به عنوان یک محقق و کارآفرین برتر تلاش میکند، درباره حقایق ناخودآگاه آدمها تحقیق کند. او برای این کار خود حتی یک شناور مخصوص که میتواند در اعماق دریا حرکت کند نیز ساخته است. «ربکا» یک دانشجوی محقق سعی میکند با انجام مصاحبهای با نیکلاس دربارهی تحقیقات او بیشتر آموخته و از آنها در پروژههای خود بهره ببرد. از اینرو نیکلاس از ربکا میخواهد مدتی را در این شناور کوچک با او همراه شود و مصاحبهی خود را در آنجا انجام دهد. اما ربکا هرگز حدس نخواهد زد، در این شناور قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد.
جهان در سال ۲۰۲۰ از هر سال دیگری تنهاتر و غریبتر بود. ویروس کرونا با ورودش به جهان آدمها را از هم دور و اما شاید به خودشان نزدیکتر کرد. افراد توانستند زمان بیشتری را با خود بگذرانند و شاید خود را کمی بیش از پیش بشناسند. اما آیا همه از خودشان و رفتارهای خودشان راضی هستند؟ آیا همه آنچه هستند که خودشان میخواهند؟ تنها بودن آن هم به اجبار شاید باعث شود ناخودآگاهِ آدمها نیز خودآگاه شود و افراد با ورود به درونِ خود و کنکاشِ خود حتی تا مرزِ جنون نیز کشیده شوند، زیرا تنهاییِ طولانی میتواند همانقدر که زیبا باشد، ترسناک نیز باشد. اینکه آدمها وجوه خود را بیابند، وجوهی که شاید حتی نمیدانستند که دارند، میتواند ترسناک باشد. بهمانند خشمی که ناگهان کسی در برابر موضوعی ساده از خود بروز میدهد. این خشم در ظاهر شاید بیدلیل باشد، اما میتواند از اتفاقی تلخ در گذشته حرف بزند که حتی خود شخص نیز به یاد نمیآورد. این فیلم نیز به نوعی با اشاره به این موضوع سعی میکند، نشان دهد ناخودآگاه آدمها میتواند تا چه میزان بر خودآگاهِ آنها اثر گذارد. ناخودآگاهی که شاید از روحیات و اتفاقاتِ دوران کودکیمان نشأت گرفته است. نیکلاس با آگاهی به این موضوع با ساخت شناوری هرچه کوچکتر سعی در انجام آزمایشاتی دارد تا به ناخودآگاهِ آدمها وارد شود و چه کسی بهتر از ربکا، دختری که علاقه به این تحقیقات دارد، برای انجام این آزمایش. این طرح کلی داستان است که به نظر کاملاً جذاب میآید؛ تحتفشار قرار دادن آدمها در محیطی کوچک برای دیدنِ روحیات خاص آنها. اما فیلم نتوانسته است آنچه را که درنظر دارد به خوبی نشان دهد. فیلم در یک روایت خطی و ساده بدون هیچگونه هیجانی جلو میرود و در پایان هم نتیجهی آنچنانی که مدنظر بیننده است را ارائه نمیدهد.
فیلم با رویهی خوبی آغاز میشود و نیکلاس و ربکا را با دلیل منطقی درکنار هم قرار میدهد، اما داستان در درون شناور است که دچار مشکل میشود. مشخص نیست دقیقاً فیلم میخواهد چه چیزی را نشان دهد و چه کاری انجام دهد. ربکا مدام صداهایی را میشنود و تصویر دختر کوچکی را میبیند که در انتها هم مشخص نمیشود این اتفاقات چه بودند و چرا رخ میدادند. حتی تغییرات روحیه و رفتار ربکا نیز نامعقول به نظر میرسد و بسیار ناگهانی در فیلم رخ میدهد. از این رو ارتباط برقرار کردن با این شخصیت و درک آن در مسیر داستان دشوار است. به ویژه که فیلم اطلاعاتی از گذشته و دوران کودکی او نیز به ما نمیدهد. میتوان حدس زد این دختربچه چه کسی بوده اما حدس زدن بدون اینکه درنهایت جواب درستی به پرسشهای آن داده شود، بیفایده است. از سوی دیگر شخصیت نیکلاس است که میتواند جذاب باشد و کمی معقولتر از ربکا، اما او نیز تعریف درستی ندارد و فیلم سعی نکرده، دلایل رفتارهای او را هم به وضوح نشان دهد. با پایان فیلم نیز سؤالات بیشتری به ذهن بیننده میرسد که بدون پاسخ و بینتیجه میماند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.