پوستر فیلم الگوریتم: سعادت

بی‌منطق، بی‌منطق، بی‌منطق

الگوریتم: سعادت
Algorithm: Bliss
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۰
نویسنده سارا

«ویک» درحالی که بر روی جسدی کار می‌کند، دیده می‌شود. او که بدون اجازه‌ی خانواده‌ی آن فرد این کار را انجام داده، مجبور می‌شود برای آنکه به زندان نرود با این خانواده توافق کند و به خواست آنها که انجام ندادن هر کار پزشکی تا آخر عمرش است، تن دهد. چند سال بعد او در یک آزمایشگاه کار می‌کند و درحال تحقیق بر روی پروژه‌ای‌ست که ناگاه اتفاق عجیبی رخ می‌دهد.
فیلم‌های علمی-تخیلی زیبایی در سینما ساخته شده‌ و مغز و عملکرد مغز به عنوان مرموزترین عضو بدن همیشه مورد توجه آن بوده است. در فیلم «تلقین»؛ محصول ۲۰۱۰، افراد با وارد شدن به ذهن‌های خود و حتی ذهن‌های دیگران قابلیت زندگی در رویاها را پیدا می‌کردند، چنان‌که انگار همه‌چیز واقعی‌ بود. اینکه مغز توانایی تشخیص موقعیت واقعی از موقعیت غیرواقعی را ندارد، توسط علم پذیرفته شده است. یعنی کافی‌ست ما فکر کنیم، در جایی دیگر هستیم، مغز به راحتی آن را پذیرفته و دستورات خود را بر اساس چیزی که پذیرفته، به دیگر اندام‌های بدن منتقل می‌کند و کمی بعد ما واقعاً حس می‌کنیم، در آن مکان تخیلی هستیم. این اتفاق صرفاً درباره‌ی مکان نیست، درباره‌ی احساسات نیز این اتفاق رخ می‌دهد. کافی‌ست ما به مغزمان دستور دهیم، خوشحال باشد یا با داروهایی خاص آن را مجبور به خوشحال بودن کنیم، کمی بعد تمام بدن و ذهن ما این احساس را خواهد داشت. فیلم «الگوریتم: سعادت» نیز سعی کرده براساس همین ایده فیلم خود را بسازد، اما هیچ‌چیز در آن نه ظرافت یک فیلم علمی را دارد و نه خلاقیت‌های یک فیلم تخیلی را.
همه‌چیز در فیلم «الگوریتم: سعادت» با اینکه زمان نسبتاً زیادی نیز دارد، به سرعت اتفاق می‌افتد. سکانس ابتدایی بدون اینکه به درستی به ما توضیح دهد چرا ویک درحال انجام کالبدشکافی بر روی جسد کسی‌ست که نباید، او را از عالم پزشکی اخراج می‌کند. حتی پروسه‌ی اخراج شدن او نیز در یک سکانس کوتاه رخ می‌دهد. سپس او با یک اتفاق کشف می‌کند که می‌تواند احساسات را از فردی به فرد دیگر منتقل کند. اما این کشف -که خود فیلم آن را این‌گونه توصیف می‌کند- هیچ ربطی به آن احساسی که در طرف مقابل این آزمایش ایجاد می‌شود، ندارد. اگر قرار است حسی از شخصی به شخص دیگر منتقل شود، این احساسات چیزهایی مانند حس خوشحالی یا غم باید باشد، نه احساسِ آرامشی که در فیلم آن را امنیتِ آغوشِ مادر تعبیر می‌کند. چگونه این حس از شخصی که خود آن را ندارد، به شخصِ دیگر متتقل می‌شود؟! مشخص است که خودِ فیلم نیز هیچ ایده‌ی خاصی برای حرف‌ها و کارهای خود ندارد.
از سوی دیگر این آزمایش به طرز احمقانه‌ای بر روی افراد و در یکی دو ثانیه اتفاق می‌افتد و همه‌چیز مصنوعی دیده می‌شود. اتفاقات هیچ عمق و حتی منطقی ندارند. در ادامه نیز این بی‌منطقی تا پایان فیلم با اتفاقات آن همراه است. حتی شخصیت‌ها هم عمق ندارند. نه ویک، نه الیزابت و نه دیگر افراد هیچ‌کدام تعریف درستی در داستان نشده‌اند. بسیاری سوالات درباره این افراد بی‌پاسخ خواهد ماند. مثلاً اینکه چرا «الیزابت» باید در ابتدا با مردی آنچنانی دوست باشد -به مانند تمام داستان‌های کلیشه‌ای- و سپس او را رها کرده و با ویک همراه شود؟ رابطه‌ی بین او و ویک دقیقاً چگونه عمق پیدا می‌کند؟
در واقع پلات کلی این فیلم دچار مشکل است و درنهایت این فیلم هیچ ایده و حرف خاصی برای زدن ندارد. جز سکانس‌های بیهوده و غیرمنطقی نمی‌توان چیزی در آن دید. این داستان مهمترین نکته‌ی یک فیلمِ علمی-تخیلی را که همان منطق و خلاقیت است، را به کل نادیده گرفته است..

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟