«والتر» در فرودگاه منتظر «آستر»، همسرش، و «سیلویا»، دخترش، است. او بعد از سالها میتواند این دو را ملاقات کند. او بعد از جنگهای آنگولا مجبور شده، کشورش را در رویای زندگی بهتر رها کند و قرار بوده که با سروسامان گرفتن خود خانواده را نیز به اینجا، به کشور رویاها؛ آمریکا بیاورد، اما این اتفاق هفده سال طول میکشد و انگار هنوز هم تمام نشده است. زیرا دیدار همسر و فرزندت بعد از این همه سال احتمال دیدار انسانهایی جدید را دارد. آنها حتی از لحاظ ظاهری نیز آدمهای گذشته نیستند.
فیلم «وداع با عشق» داستان روابط آدمهاست که در میان حجم عظیم اتفاقات این جهان سعی میکنند، خود را دوباره بازیابند. این سه نفر هرگز خودخواسته از هم جدا نشده و والتر هرگز خودخواسته وطناش را ترک نکرده است. او اینجا یک سیاهپوستِ مهاجر است. در میان آمریکایی که هنوز سیاهپوستانِ بومی خود را باور ندارند، چگونه میتوان سیاهپوستی غریبه بود و زندگی بهتری را ساخت؟ او در جایی به سیویا میگوید: «این کشور برای سیاهپوستها اصلاً کشور راحتی نیست، مخصوصاً برای سیاهپوستان خارجی». او مردی نیست که بتواند حرف بزند و از احساسات خود یا از سختیهای تمام این سالها بگوید. اما همین جمله در درون حرفهای بسیاری دارد که میتوان آن را بهخوبی درک کرد. فیلم بسیار زیرکانه از اینگونه مکالمات برای بهتر شناساندن شخصیتها و موقعیتهای آنها استفاده کرده است. مکالماتی کوتاه که حرفهای زیادی را برای گفتن دارند. آستر هم در جایی اشارهای کوتاه میکند که آنها در دانشگاه با هم ملاقات کردهاند؛ او و والتر. والتر روزنامهنگاری میخوانده و او علوم اجتماعی. در این مکالمهی کوتاه هم حرفهای بسیاریست. والتر و حتی آستر در دنیایی که جنگ نبوده و در دنیایی که هنوز همهچیز خوب بوده، آدمهای تحصیلکردهای بودهاند. آدمهایی که همیشه سعی میکردند، بهتر باشند. اما حالا چه؟ حالا آنها در کشوری غریب باید برای از نو ساختنِ زندگیشان دوباره از صفر شروع کنند. نکتهی دیگر داستان آن است که فیلم هرگز سعی نمیکند، به طور مستقیم وارد مسائل دیگری به جز روابط این سه نفر شود. نه درباره سیاستها و رفتارهای آمریکاییها در برابر سیاهپوستان حرف میزند و نه حتی دربارهی مشکلاتی که در کشور آنگولا رخ داده و باعث مهاجرت آنها شده است. فیلم بر اصل مهمتری تمرکز کرده و میخواهد با شناخت شخصیتهایاش ناخودآگاه ما را وارد تمام این مسائل کند.
روایت داستان نیز دیدنیست. بعد از سکانس آغازین داستان به سه بخش تقسیم میشود. بخش اول روایت والتر است و تمام اتفاقات از دید او نشان داده میشوند. اینجاست که مشخص میشود والتر عاشق زنی دیگر است. او در این سالهای دوری عاشق «لیندا» شده و حالا مجبور شده برای خاطر خانوادهاش او را رها کند. فیلم تقلای او در این راه و نگهداشتن عشق گذشته و جدیدش را بهخوبی نشان داده است. در روایت دوم ما با دنیای سیلویا روبهرو میشویم. او که دلاش برای دوستان و مدرسه و حتی آهنگهای قدیمی تنگ شده، تلاش میکند با بهترین بودن در رقص، آمدن به این کشور را به نوعی برای خودش باافتخار کند. اما مادر او که یک مسیحی معتقد و متعصب است، او را از این کار منع میکند. تقابل سلویا با مادر و نیز تلاشاش برای شناختن پدر در سکانسهای عمیق فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده است. روایت آخر و شاید روایتِ تلختر روایتِ آستر است. آستری که زمانی آنقدر شاد و خندان بوده که به راحتی میتوانسته مدتها برقصد، اما حالا جز خدا و جز اطاعت از فرمانهایی که کلیسا به او داده، کاری نمیتواند، انجام دهد. کشمکشها و روابط میان او و والتر هم در نوع خود دردناک، سخت و زیبا خواهند بود. با این سه روایت ما به خوبی میتوانیم این شخصیتها را درک کرده و با هر سه احساس همذاتپنداری کنیم، اما به نظر من فیلم یک روایت را به «لیندا» بدهکار است. شاید روایت زندگی لیندا و احساسی که بخاطر از دست دادن عشقاش در دروناش ایجاد شده، میتوانست روایتی دیگر باشد. اگرچه لیندا در سکانسهای موثری خود را بروز داده و میتوان او را هم درک کرد، اما شاید او هم باید شانس این کار را میداشت که داستاناش از دید خودش روایت میشد.
زاویهی دوربین یکی دیگر از مزایای فیلم است. دوربین در سکانس ابتدایی در فضایی دور قرار گرفته و این سه نفر را در نمایی واید نشان میدهد که برای اولین بار همدیگر را میبینند. اما بعد از آن بیشتر شاتها و نماهای مهم یا کلوزاپ است یا مدیومشات و اینگونه دوربین نیز در ایجاد ارتباط ما با شخصیتها کمککننده بوده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.