مردی در حال فرار وارد ساختمانی میشود و کیفی را در دستاش دارد. چند دقیقه بعد زمانی که از پلههای ساختمان بالا میرود اما توسط کسی کشته میشود. در ادامه صاحب کیف که خلافکار بزرگی است، برای یافتن آن چند خلافکار دیگر را استخدام میکند تا با ورود به این ساختمان که مدرسهای مخروبه بوده، کیف را یافته و برای او بیاورند.
فیلم «مردگان»؛ محصول ۲۰۲۰، داستان چهار دانشآموز بود که به همراه معلمشان بهخاطر کار اشتباهی که انجام داده بودند، برای تنبیه شبهنگام به مدرسه برده میشدند تا آنجا را تمیز کنند. مدرسه اما نه تنها کثیف و نامنظم بود بلکه قطرات خون را هم میشد بر درودیوار آن مشاهده کرد. در ادامه اتفاقات عجیب و ترسناکی در این مدرسه رخ میداد و افراد زیادی کشته میشدند. درواقع فیلم داستان دانشآموزانی بود که باعث مرگ تعدادی دیگر از دانشآموزان شده بودند و حالا باید در این مدرسه در مقابل خود قرار میگرفتند و مرگ را اینبار خودشان تجربه میکردند. داستانی که در پشت تمام اتفاقات و کشتهشدنها و خونهای ریختهشدهی آن دلیلی وجود داشت. فیلم «آر.آی.پی: در آرامش بخواب» هم مرگهای بسیاری را منجر میشود، اما آیا این فیلم برای مرگهای خود دلیلی دارد؟
از همان سکانس ابتدایی میتوان حدس زد که جواب این سؤال باید «نه» باشد. نباید این فیلم داستانی خاص یا حتی داستانی منسجم داشته باشد. این فیلم هیچ داستان و حرفی برای گفتن ندارد و شخصیتهای آن هم پرداختی ندارند. بعد از سکانس ابتدایی فیلم در چندین سکانس هر بار با نشان دادن اسم یکی از کاراکترهای خود بر روی تصویر و سپس نشان دادن سکانسی که این شخصیت در آن کاری انجام میدهد، میخواهد بیننده را مجاب کند که فیلم درحال شناساندن شخصیتهای خود به بینندهاش است. اما این تصاویر قرار نیست بتواند، باعث شناختن این افراد شوند و آنها هنوز هم نامفهوم و غیرقابل درک خواهند بود. حتی مشخص نیست خلافکار اصلی که کیف را میخواهد، چگونه فردیست. در ادامه گروه دیگری که وارد بازی میشوند، از کجا آمدهاند و آنها دقیقاً که هستند و چه میخواهند؟ داستان هیچ توضیحی برای تصاویر خود ندارد و همه چیز مبهم است.
نه تنها شخصیتها که خود داستان نیز مبهم است. آن کیف چیست؟ درون آن کیف چیست؟ چگونه کیف منجر به آن اتفاق سکانس پایانی میشود؟ فیلم به هیچکدام از این موارد پاسخ نمیدهد. حتی فیلم سعی نکرده، حداقل برای کشتار شخصیتهای خود خلاقیتی ایجاد کند و مردنشان را جذاب نشان دهد تا سکانسهای کشتهشدنها یا تعقیبوگریزها از لحاظ تصویری مهارتی را در خود داشته باشند. داستان آن مرد و زنی که درون این همه اتفاقات به ناگاه عاشق همدیگر میشوند هم کاملاً بدون هیچ پیشزمینهایست. اینکه کارگردان سعی کرده یک عشق را در درون فیلم خود جای دهد شاید تنها خلاقیتی بوده که داشته است. اینکه این مرد و زن در پایان فیلم میتوانند به راحتی و در یک سکانس تمام آن خلافکاران بزرگ را بکشند و بازماندگان این کشتار به اصطلاح عظیم باشند، هم نهایت احمقانهبودن یک داستان است.