«آدام» در خانه پشت میزی نشسته است و در دستاش یک لیوان قهوه است. ثانیهای بعد او در باری نشسته و درحال نوشیدن است. «کیل»، دوستاش، او را صدا میزند. او از جایاش بلند شده و به سمت کیل میرود. کیل دختری خندان را به آدام نشان میدهد که آن سوی بار با دوستاناش صحبت میکند. در همین حین مردی از کنار این دو میگذرد. ثانیهای بعد درحالی که آدام و کیل هنوز درحال مکالمهاند، ناگهان همان مرد این بار از میان این دو نفر میگذرد. آدام گیج شده و همهچیز برایاش عجیب است.
تصور کنید تنها انسان روی زمین باشید. تصور کنید هیچکس را اطراف خود ندارید که هر روز صبح در خانه به او سلام کنید. یا وقتی از خانه خارج میشوید، کسی نیست که در خیابان ببینید. یا حتی به سوپرمارکت نزدیک خانهتان هم میروید، کسی در آنجا نیست. آن زمان چه خواهید کرد؟ چگونه زندگی خواهید کرد؟ تنهایی واژهی بزرگ و عمیقیست که اگر به عمق آن نگاه کنیم، ترسناک خواهد بود. ما همواره از تنها بودن و اینکه باید از تنهاییمان لذت ببریم، حرف میزنیم. اما ما هرگز به تنهایی واقعی فکر هم نمیکنیم چرا که تنهایی واقعی ترسناک است. تصور اینکه تنها باشی و تنها زندگی کنی ترسناک و دردناک خواهد بود. از این روست که سینما این واژه را بیشتر در فیلمهای ترسناک نشان میدهد، اما حتی در همان فیلمهای ترسناک نیز همیشه یک نفر در کنار دیگری است. مثلاً در فیلم «مکان آرام» یک خانواده در میان موجوداتی عجیب زندگی میکنند و باید ساکت باشند. آنها یکدیگر را دارند و تنها نیستند. واژهی تنهایی حتی در فیلمهای درام هم به معنای واقعی وجود ندارد. در فیلم «صدوبیستوهفت ساعت» آرون شاید تنها در مکانی گیر کرده باشد، اما میداند که در آن طرف کوهها انسانهایی هستند که منتظر او باشند. یا ماجراجوییهایی که افراد برای یافتن خود در فیلمهایی چون «به سوی طبیعت وحشی» انجام میدهند، همه با دانستن این است که انسانهایی دیگر وجود دارند.
فیلم «برو / نرو» داستان انزوا و تنهایی آدمیست. مشخص نیست آدام دقیقاً در چه دنیایی زندگی میکند و در این دنیا چه خبر است. او در دنیایی موازیست یا در یک لوپ زمانی گرفتار است یا نه در مکانی مشخص گیر کرده است که نمیتواند از آن خارج شود یا حتی در ذهناش تمام این اتفاقات رخ میدهد؟ هرچه هست، او تنهاست و مدام عشق گذشتهاش را به یاد میآورد. «کِی» در کنارش نیست اما خاطرات او در ذهن آدام مدام تکرار میشود و فیلم با فلشبکهایی آن روزهای خوب را به یادش میآورد. آدام مدام در جستوجوی چیزیست. در تلاشی تمام نشدنی سعی میکند تا راهی بیابد و خود را از این دنیایی که در آن گرفتار است، رها کند.
این فیلم قاببندیهای خوبی دارد و کلوزآپها از آدام و کِی به خوبی ما را با احساسات آنها آشنا میکند. لانگشاتهای زیبا هم شرایط پیرامونی آدام را به خوبی به ما نشان میدهد. سکانس پایانی داستان یکی از سکانسهای خاصی است که بیننده را بیشاز پیش نیز به فکر فرو میبرد. آدام شاید واقعاً در دنیایی دیگر زندگی نمیکند. شاید او در میان همین آدمها و در همین دنیاست، اما ذهناش نیست. ذهناش در گذشته گیر کرده است و با رفتن کی حالا او تنها شده است. او درون ذهناش در حال گشتن و تلاش برای فرار کردن است. اینگونه میتوان حتی تمام آن غذاهای تازه در سوپرمارکت و آن همه خانه و ماشینهای مختلف را معنا کرد. شاید آدام در ذهن خودش گرفتار است و در ذهناش همه را دفن کرده است و تنها زمانی که تصمیم میگیرد رها شود، است که میتواند کسی دیگر را به دنیایاش راه دهد.