«استنلی» در فستفودی در شهری کوچک کار میکند. سکانس ابتدایی فیلم او را نشان میدهد که با دقتی خاص و البته احساس رضایتی در چهره در حال آماده کردن ساندویچی است. او سالهاست که در این فستفود کار میکند و حالا میخواهد، خود را بازنشسته کند تا بتواند به سراغ مادر پیرش که در یک مرکز درمانی است، برود. اما قبل از رفتن باید یک نفر را به جای خود آموزش دهد. «خوان» پسر جوانی که با عفو مشروط آزاد است، یک پسر کوچک دارد و با والدین و دوستدخترش در یک خانه زندگی میکند. او باید گزارش زندگیاش را به مأمور عفو خود نیز همواره بدهد و تلاش کند کاری انجام ندهد تا این عفو از او برداشته شود.
فیلم «شیفت آخر» داستانی تلخ است از آدمهایی که در روزمرگیهاشان چنان غرق هستند که توانایی گذشتن از آن را ندارند، حتی آن را متوجه هم نمیشوند. استنلی سالهاست، در این چهاردیواری شبها کار میکند و انگار دنیایاش همین چهاردیواریست و تمام چیزهایی که از دنیا میداند هم خلاصه به اینجا و به آن چیزها که سالها پیش آموخته است، میشود. سالهای خیلی دور. شاید حتی سالهای دبیرستاناش در دههی ۱۹۷۰. ازاینرو همه چیز را نسبت به آن زمان مقایسه کرده و احساس رضایت دارد یا شاید فکر میکند که احساس رضایت دارد. او مقایسه میکند که در ابتدای آمدناش چه میزان دستمزد میگرفته و حالا چه میزان دستمزد میگیرد. برایاش مهم نیست، این میزان دستمزد آیا در این زمان کم است یا زیاد. یا شاید یاد نگرفته است که برایاش مهم باشد. اما خوان با آمدناش دنیای جدیدی را در برابر او قرار میدهد. دنیای خوان بزرگتر، وسیعتر و حتی جاهطلبانهتر است. خوان میزان دستمزد او را به تمسخر گرفته و باعث میشود استنلی شروع به دیدن چیزهایی کند که قبلاً به آنها توجه نمیکرده است. اما داستان این فیلم قرار نیست، داستان پیرمردی باشد که بعد از سالها زندگی به یک شکل، به یکباره بخواهد یا بتواند تغییر کرده و نمای دیگری از زندگی را ببیند. فیلم عمیقتر از این حرفهاست و از دردهایی حرف میزند که آدمی حتی عاجز است از کنار گذاشتن آنها. از عادتهایی حرف میزند که وقتی سالها در روح و روان آدمی جای گرفتند، دیگر قرار نیست به این راحتیها از بین بروند. توان تغییرکردن نیرویی عظیم میخواهد و این نیرو را نمیتوان در همه آدمی دید.
فیلم «شیفت آخر» افکار و اعتقادات عمیقتری را نیز از این دو نفر برای ما نشان میدهد. خاطرهی استنلی از دوران دبیرستاناش و آن اتفاق وحشتناکی که در برابرش رخ داده و عکسالعملی که او در آن زمان به این اتفاق داشته است، به نوعی میتواند، تمام طرز فکر او را نشانمان دهد. چنانکه در ادامهی داستان هنوز هم استنلی را با همان طرز تفکر میبینیم که تغییر نکرده. و چرا باید تغییر کند وقتی خود به آنچه نادرست است، ایمان دارد؟ حتی وقتی خوان میپرسد، چرا چیزی نگفتی. تنها پاسخاش این است که: «کسی نپرسید». و این حقیقتی تلخ است که بسیاری آدمها همواره در برابر پاسخِ بیتفاوتیشان نسبت به همهچیز همین جواب را میدهند: «کسی نپرسید». آیا این جواب میتواند، درست باشد؟ میتواند بار مسئولیتِ بر دوشمان را کم کند؟ یا نه، اصلاً باری با گذشتن از کنار اتفاقاتی که ما تنها میبینیمشان، اما در آنها دخیل نیستیم، بر دوشمان خواهد ماند؟
«ریچارد جنکینز» که قبلاً برای فیلم «بازدیدکننده»؛ محصول ۲۰۰۷، نامزد بهترین بازیگر اسکار شده بود، در این فیلم نیز توانسته به زیبایی نقش مردی خسته و ازپاافتاده اما ناچار را بازی کند. راه رفتن لنگ لنگان او، دستهای عصبانیای که در هوا تکان میخورند و حرکات چهرهاش همگی همان نمونههای زیبایی هستند، از یک بازیگر باتجربه.
«اندرو کوهن» کارگردان این فیلم هم که تجربهی ساخت چندین مستند درباره زندگی و سختیهای آن را دارد، با توجه به همین تجربهها توانسته به خوبی دردهای شاید بدون درمان آدمها را نشان دهد و آرزو کند که عدهای با دیدن این اتفاقات کمی به فکر فرو رفته و سعی کنند تا دیر نشده خود را تغییر دهند. خود را برای خودِ بهتر تغییر دهند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.