«سامر»، «نیکول»، «برندی» و «میراندا» چهار دوست هستند که از بچگی با هم بزرگ شدهاند. در عروسی نیکول به جز برندی سه دوست دیگر هنوز با هم ارتباط دارند، اما بعد از آن نیکول و سامر هستند که برای هم باقی میمانند. چهارسال بعد از عروسی، روزی نیکول اتفاقی میراندا را در کافهای میبیند و قرار میشود، دوباره دور هم جمع شوند، اما فردای آن روز جسد میراندا پیدا میشود که انگار خودکشی کرده است.
بر طبق گفتهی بسیاری از روانشناسان و روانپزشکان اتفاقات تلخ دوران کودکی و اثرات مخرب آزارهای این دوران همیشه بر روح و روان افراد باقی میماند و حتی اگر فرد به یاد نیاورد در گذشته چه اتفاقاتی برایاش رخ داده است، اما باز هم این اتفاقات میتوانند در زمانهایی خاص اثرات خود را بروز دهند. این موضوع آنقدر در زندگی اجتماعی افراد و البته در جامعه مهم است که سینما نیز نمیتواند از سوژهای به این مهمی به راحتی بگذرد، پس همواره کارگردانهایی هستند که در این باب فیلمهایی بسازند. یکی از تأثیرگذارترین این فیلمها «رودخانهی مرموز»؛ محصول ۲۰۰۴ است که در آن سه دوست که از دوران بچگی با هم بزرگ شدهاند، در بزرگسالی درگیر اتفاقاتی تلخ میشوند. در دوران کودکی یکی از این سه پسر دزدیده شده و به طور متوالی مورد تجاوز قرار گرفته است. تأثیر این اتفاق سالها بعد حتی زمانی که او ازدواج کرده و همسر و فرزند دارد، هنوز او را رها نمیکند. در این فیلم داستان این کودکِ بزرگشده در کنار اتفاقاتی عجیب روایت میشود و به خوبی تأثیرات مخرب آن اتفاق گذشته را در روح و روان این شخص نشان میدهد. چنانکه پای مرگ و زندگی او نیز به میان میآید.
فیلم «همیشه تا ابد» نیز خواستار بازگو کردن همین نوع اثرات مخرب است، اما داستان آنقدر بیجهت طولانی شده و مسائل حاشیهای را پیرامون خود دارد که به هیچ عنوان نمیتواند کاری کند که بیننده حتی با اصل داستان نیز ارتباط برقرار کند. طبق آنچه فیلم نشان میدهد گویا این چهار دختر به همراه پسران دیگری که همگی در یک کمپ با هم مدتی را میگذراندند، یک پسر را به نام «پیتر» به صورت متمادی مورد آزار و تمسخر قرار میدادهاند. اینکه چرا لزوماً تمام کمپ پیتر را مورد آزار قرار میدهد، مشخص نیست و اینکه چرا هیچ کدام از مسئولان کمپ نیز کاری برای این اتفاق انجام نمیدادند، هم جای سوال دارد. حال همگی بزرگ شدهاند و پیتر سعی در گرفتن انتقام آن هم فقط از این چهار دختر دارد!
این فیلم در ابتدا با برشهای ناگهانی خود و پریدن از این سکانس به آن سکانس موضع آشفته خود را نشان میدهد. در ادامه نیز با نشان دادن سکانسهای بیهوده و نامربوط سعی میکند، فیلم را طولانیتر کند. بهمانند سکانسهایی که نیکول در دادگاه به عنوان وکیل کار میکند یا سکانسهایی که او با دوستاناش نشسته است و تنها با هم حرف میزنند، دوستانی که آنها هم ماهیت مشخصی ندارند و فقط هستند که این سکانسها را پر کنند. از سوی دیگر داستان ابهامات اساسی نیز دارد. به مانند اینکه چطور نیکول با توجه به دیدن تنها یک نام در دفترچهی برایان توانست بهسرعت اطلاعات محل کار آن زن ناشناخته را به دست آورد و چطور دقیقاً همان روز که این شخص را دنبال میکند، او هم به سراغ برایان برود و هم به سراغ مادر برایان؟ حتی داستان پیتر و سکانس طولانی درگیری پیتر با نیکول هم در ادامهی احمقانه بودن مابقی داستان است و مسیر فیلم را برای بیهوده بودن خود تکمیل کرده است.