«حنیف»، مردی افغان به همراه «ماجد»، مردی هندی و یک مرد بومی در میان صحراهای استرالیا دیده میشوند. آنها شب را در کنار هم و با خوردن شکاری که مرد بومی به دام انداخته است، سپری میکنند. اما روزهنگام مواجههی این سه مرد با دو مرد سفیدپوست منجر به مرگ بیدلیل ماجد و یکی از آن مردان میشود. این اتفاق حنیف را بسیار تحت تأثیر قرار میدهد و از ترس کشته شدن توسط مرد دیگر سفیدپوست تصمیم به رفتن از این سرزمین میکند. پس از مرد بومی جدا میشود. اما در میان راه با «مال» یک مردسفیدپوست زخمی که کولهباری از طلا به همراه دارد، مواجه شده و این شمشهای طلا را نوید زندگی بهتر خود میبیند.
فیلم «کوره» داستان صحراییست که در میان سرزمین استرالیا قرار دارد، اما در این صحرا میتوان از هر نژاد و مذهب و رنگی را دید. مهاجرانی از تمام دنیا که برای یافتن زندگی بهتر به آنجا آمدهاند. سکانس میانی داستان آنجا که دوستانِ حنیف خود را به مال معرفی میکنند، به خوبی درکنارهم قرار گرفتن انسانهای متفاوت را با نژادها و مذاهب گوناگون نشان می دهد. بودایی، مسلمان، مسیحی و آتئیسم همگی در کمال آرامش درکنار هم قرار گرفتهاند و میتوانند، در زمینی که متعلق به تمام آنهاست، مساوی زندگی کرده و از آنچه زمین به آنها ارزانی میکند، بهره ببرند. آسمانِ همهجا نیز همان ستارهها را دارد که در این سرزمین وجود دارد و همهچیز میتواند یکسان و آرام پیش رود. هر کس هم سهم خود را به راحتی از این زمین پهناور بردارد، اما تمام اینها با یک اتفاق میتواند از هم بپاشد.
داستان فیلم «کوره» در واقع داستان نابودی انسانیت در برابر شمشهای طلاییست که با ورودشان همه چیز را از روح آدمی خارج کردهاند. حنیف زمانی که با مال همراه شد، به تمام آن چیزها که زمانی یادگرفته بود؛ مهربانیها و انسانیتی که از مردمان ساده اطرافاش آموخته بود، پشت کرد و خودش هم این را قبول کرد، اما او نمیدانست، این مسیر قرار است، چه باشد و تا کجا ادامه داشته باشد. او هرگز تصورش را هم نمیکرد، این مسیر اینچنین سخت باشد و هر لحظه که بیشتر از دوستاناش دور شود، از روح خودش دورتر شده است. حنیف در میانهی داستان چشماناش باز میشود و حقایق را میبیند و همین امر است که هرچه بیشتر میگذرد، اتفاقات بیشتر او را آزار میدهند. او نیز آدم است و انگار آدمی در بسیاری زمانها با خودش نیز سرجنگ دارد و حنیف که همهچیز را میبیند و اما باور نمیکند. داستان در مسیر خود اتفاقاتی که منجر به تغییرات در درون حنیف شده، را به خوبی نشان داده و بیننده هر اشکی که حنیف میریزد را اشکی بر مرگ انسانیت و مهربانی دیده و میتواند از بین رفتن ارزشهای آدمی را بهوضوح درک کند. مرگ هر انسانی چه دوست و چه دشمن مرگ انسانیت است.
فیلم «کوره» در صحرا رخ میدهد، پس آنچه از صداها شنیده میشود، صدای باد و حیوانات صحراییست. حتی زمانی که موسیقی نیز شنیده میشود، موسیقی درواقع در پسزمینه صداهای پیرامونی و محیط اطراف است. شخصیت حنیف و مال و دیگر شخصیتهای ورود کرده به داستان هم همگی تعریف شدهاند و برای بودنشان دلیل است. بازی بازیگران به ویژه «احمد مالک» در نقش حنیف هم توانسته درکنار تمامی این المانها داستان را باورپذیرتر کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.