«فرناندو» برای یک شرکت نفتی کار میکند و اخیراً به شهری جدید برای ارائه خدمات فرستاده شده است. او عاشق «گابریلا» بوده و به نظر میرسد، پیشینهای نیز با هم داشتهاند. اما گابریلا در حین ساخت خانهاش با مردی که در این کار کمک حالاش بوده، وارد رابطه شده و با هم ازدواج کردهاند. فرناندو با دیدن این رابطه و ازدواج گابریلا در شهر جدید با دختری به نام «ملیسا» شروع به آشنا شدن میکند.
فیلم «خون» سعی دارد درامی عاشقانه و آرام باشد، اما از همان ابتدا دیوار اصلی خود را کج قرار داده است، از این رو تا پایان فیلم نیز این دیوار کج بالا میرود. مهمترین مشکل داستان عدم پرداخت درست به شخصیتها و پیشینهی آنهاست. اولین نفر فرناندو است و داستان عشق او به گابریلا که هیچ پرداختی ندارد. متأسفانه داستان هیچ پیشینهای از این عشق به ما نشان نمیدهد و ما نمیدانیم این دو نفر دقیقاً چطور و چگونه عاشق یکدیگر شدهاند. آیا آنها معشوقههای قدیمی بودهاند یا تنها دوستانی بودهاند که به یکدیگر نرسیدهاند. فیلم با نشان دادن فرناندو که صفحات مجازی گابریلا را دنبال میکند، نشان میدهد که این دو یکدیگر را میشناسند. حتی اگر دلیل این آشنایی در داستان گنجانده شده بود، نیز شخصیت فرناندو دچار مشکلات شناختی است. زیرا بیننده هرگز نمیداند، دلیل رفتارهای دوگانهی او چه است. آیا او مشکلات روحی و روانی دارد و اگر آری این مشکلات ناشی از چه چیزی است؟ فیلم دربارهی این موضوع هیچ حرفی نمیزند.
شخصیت دیگرِ داستان گابریلاست که او نیز مشخص نیست، دلیل رفتارهای دوگانهاش چیست. او به راحتی با فرناندو به خرید میرود و فرناندو برای او لباس میخرد و او همان لباس را برای همسرش میپوشد. رابطهی ملیسا و فرناندو دارای ابهام است و دلیل عشق آنها توضیح داه نشده است. درواقع داستان روابط این مثلث عشقی را تنها با نشان دادن سکانسهای طولانی روابط خصوصی و جنسی آنها در اتاقخوابهاشان نشان داده و هرگز سعی نکرده است، به عمق روابط آنها بپردازد. نه مشخص است مشکل فرناندو چیست و نه از مشکل گابریلا و خیانت او به همسرش حرفی در داستان زده میشود. حتی مردی که موجب آشنایی فرناندو با ملیسا شده نیز مشخص نیست دقیقاً چگونه پی به خیانت فرناندو برده و اگر این داستان را میداند چرا برای حل آن کمکی به ملیسا نمیکند.
تمام داستان فیلم «خون» به همین رفت و برگشتهای فرناندو از این شهر به آن شهر و داشتن رابطه با این دو زن میگذرد و تنها سکانسی که میتواند به بیننده نشان دهد، شاید فرناندو دچار مشکلات روحی و روانیست، زمانی است که از ملیسا میخواهد که مانند گابریلا بچهدار شود. در هیچ سکانس دیگری عملاً اتفاق خاصی رخ نداده و همه چیز روتین میگذرد، چنانکه بیننده از فیلم و اتفاقات تکراری آن خسته میشود. در نهایت هم با فهمیدن همسر گابریلا داستان دلیلی برای تمام شدن پیدا میکند و بیننده جز تصاویری بیهوده و داستانی که تنها ادای فیلمهای عاشقانه را درآورده است، چیزی دیگر حاصلاش نمیشود.