«اَکورا» از خواب بیدار میشود و «آدریانا» را صدا میزند. پاسخی نمیشنود. تمام اتاقها و اطراف را میگردد، اما خبری از آدریانا نیست. پس با خانواده و مادر او تماس میگیرد، باکمال تعجب مادر وجود آدریانا را انکار کرده و میگوید او تنها یک پسر دارد و هیچوقت دختری نداشته است. اکورا با نگرانی میگوید پس من چگونه در خانه ساحلی شما هستم؟ اینگونه است که پای اکورا به ادارهی پلیس باز شده تا داستان خود را برای کارآکاه مسئول پرونده بازگو کند.
همیشه شنیدن داستانهای پیچیده و پر رمزوراز و تعریف مفاهیم بنیادی میتواند جذاب باشد. اینکه ما در دنیا چه هستیم و چه میخواهیم یا اینکه این دنیا چگونه جاییست و چگونه به وجود آمده است. این سؤالات و بسیاری دیگر از این دست سؤالات اساسی زندگی هر شخصی هستند که دانستن جواب آنها میتواند زندگی انسان را تغییر دهد. فیلم «عروسک خیمهشببازی» که در ماههای اولیهی سال ۲۰۲۰ منتشر شده بود، به شکلی نو و جذاب به این مفاهیم پرداخته بود. به اینکه این دنیا چگونه ایجاد شده است و اگر بدانید خالق دنیای شما تصورات یک کودک بیش نیست و شما عملاً وجود ندارید مگر در ذهن آن کودک چه خواهید کرد؟ داستان این فیلم شاید کمی دور از ذهن باشد و باورش سخت باشد، اما ایدهی آن و توجه به داستان آن میتواند باعث تفکر و حتی بازشدن ذهنهای متعصب نسل بشر شود. بشری که همیشه تصور میکند مرکز زمین است و همه چیز برای اوست، اما چه کسی میتواند بگوید این دیدگاه یا دیدگاههای دیگر کدام درست یا کدام نادرست هستند؟!
«مایا» در فلسفهی هندو یک مفهوم اساسیست و به سحروجادو یا حتی توهم معنا میشود. اینکه خداوند میتواند کاری کند ما به توهمات نیز ایمان پیدا کنیم و توهمات برایمان واقعی شوند. در این فیلم نیز بنیان داستان بر این اساس گذاشته شده است. اکورا در دنیایی دیگر که ساخته توهم اوست؛ توهمی که البته برای او واقعیست، با دختری به نام آدریانا آشنا میشود و در آن دنیا آنها عاشق هم میشوند. درواقع توهم اکورا آنقدر برایاش باورپذیر است که در این جهان نمود پیدا کرده است. این طرح اولیه همانطور که میتوان حدس زد طرحی جذاب است برای ساختن داستانی جذابتر.
اما مشکل اساسی این فیلم از آنجا آغاز میشود که خود داستان نیز نمیداند قرار است چه اتفاقی در آن رخ دهد. نیمهی اول عملاً جز حرفهای ردوبدل شده بین اکورا و کارآگاه برای اثبات خودش و نیز حرفهای بین اکورا و آدریانا دربارهی نوع ایجاد شدن این دنیاها چیز دیگری ندارد. این نیمه شاید بتواند جذاب باشد، زیرا به شکلی آدریانا توضیح میدهد چگونه میتوان وارد آن دنیای بهخصوص شد. از دیگر سو تمام نیمهی دوم فیلم به داستان اکورا و آدریانا در آن دنیای ساخته شدهی ذهنی میگذرد؛ عشقی که این دو به هم دارند و رفتوبرگشتهایی که به این دنیا و آن دنیا دارند. در این نیمه نیز توضیح خاصی دربارهی چگونگی به وجود آمدن این دنیاها و ماهیت آنها داده نمیشود و ما فقط در حال تماشای یک فیلم عاشقانه هستیم که تمام المانهای فیلمهای عاشقانه دیگر را دارد و هیچ خلاقیتی هم در آن وجود ندارد. از این رو این نیمه به شدت خستهکننده و البته ناامیدکننده است. در نهایت هم داستان با یک سرهمبندی پایان میپذیرد و نمیتواند آن همه اشتیاق و زیبایی را که میتوانست از این مفهوم ایجاد شود را در خود به صورت درستی تعریف کند. صدای موسیقی مداوم شنیده شده در آن دنیای ساخته شده نیز به شدت آزاردهنده بوده و اجازهی تفکر یا حتی دقت در کلام شخصیتها را به بیننده نمیدهد.