ماکوتو شینکای کارگردان ژاپنی که بهخاطر انیمههای زیبایاش -بهخصوص نام تو- بسیار مشهور است، این بار هم دست روی داستانی کاملاً خلاقانه و فانتزی و جذاب گذاشته است که قطعاً تماشاچی را از دیدناش سیراب میکند. انیمیشنی که دربارهی عشق میان یک دختر و یک پسر است. دختری که فرزند آفتاب است و میتواند باعث تغییر در آبوهوا شود و آفتاب را به توکیویی که سراسر باران است هدیه کند.
«هوداکا» پسر ۱۶سالهای که از خانه فرار کردهاست، به صورتی اتفاقی با دختری که میگوید ۱۸سالهاست آشنا میشود و این آشنایی در زمانی رخ میدهد که توکیو همواره بارانیست و همه آرزوی یک لحظه آفتاب دیدن را دارند. «هینا سان» که میتواند کاری کند تا آفتاب بازآید، از این نیرویی که به او دادهشده استفاده میکند تا هم از آن سود مالی کسب کند و هم او را امیدی دهد برای ادامه زندگی.
این انیمه هم بهمانند بسیاری از انیمهها سرشار از رنگ و زیبایی و جذابیت بصریست، جذابیتی که بیشازبیش میتواند کمک کند تا مخاطب پای حرفهای فیلم بنشیند و از آن چیزهایی بیاموزد، و در دنیایی غرق شود که هرگز شاید شانس رسیدن به آن را در واقعیت ندارد.
موسیقیهای فیلم، آهنگهایی که در ابتدا و میانه و درنهایت در پایان انیمه شنیده میشود بهشدت ستودنی و زیباست. صدای زیبای خوانندگان و محتوای آهنگها به خوبی مضمون زیبای فیلم را نشان میدهد و دیدن انیمه را شیرینتر میکند.
اینکه چگونه یک کارگردان با توجه به مفاهیمی ماورائی و امور عادی زندگی و امید و عشق بتواند چیزی خلق کند که با آنکه مخاطب میداند در دنیای واقع اینچنین اتفاقی نمیافتد، اما باز هم چنان غرق در این زیبایی میشود که تصور وجود نداشتن این دنیا را برایش سخت میکند، بسیار جای ستودن و بحث دارد.
انیمهای فانتزی با مضمونی کاملاً ماورائی از دنیایی که در آن آسمان از زمین و دریا هم مهمتر است و خود دنیایی دارد که گاه سربرآورده و ما را با خود همراه میکند. انیمهای که از دیدن آن لذتی دیداری و شنیداری بر مخاطب ایجاد میشود. لذتی که برای نزدیک به دوساعت او را از دنیای پیرامون خود خارج کرده و امید به دنیایی بهتر را به او میدهد.