رابطهی پیچیدهی انسان و واجبالوجود و جهان خود از روزی که فلسفه بخش جداییناپذیر زندگی بشر شد، گفتمانهای زیادی را در این باب ایجاد کرده است. انسان مرکز است و جهان و خدا در شعاع این دایره قرار دارند یا بهقول ناتورالیستها جهان مرکز است و انسان و خدا تحتتأثیر آن هستند بارها مورد پرسش قرار گرفتهاند. اما در یکچهارم پایانی قرن بیستم و شروع هزارهی سوم و با ورود هوش مصنوعی به زندگی بشر و سرعت بالای آن در رخنه به زندگی روتین انسانها، این سوال پیش میآید که آیا باید در آیندهای نزدیک منتظر این باشیم که انسان بهعنوان خالق جدید معرفی شود و آیندگان باید همزیستی با رباتها را تجربه کنند؟ شاید پاسخ این پرسش را فقط آیندگان توانایی پاسخ داشته باشند. مارک تویا، کارگردانی است که با ورود به این حوزه سعی دارد حداقل برای خود کمی با این پرسش و پاسخ احتمالی آن بازی کند و بتواند کمی این دنیای انتزاعی را بهتصویر بکشد.
ابتدا باید گفت که یکی از عوامل قابل تحمل بودن این فیلم مدت زمان طولانی آن است که باعث میشود حتی با عدم توانایی کارگردان در شخصیتپردازی، باز هم بعضی از شخصیتها دچار پرداخت نسبتاً مناسبی شوند. داستان از این قرار است که سیا با همکاری یک پیمانکار هوش مصنوعی و سازندههای رباتهای سرباز، قصد دارد تا چهار ربات را در یکی از مناطق جنوب شرقی آسیا بهصورت عملیاتی آزمایش کند. در این فیلم سه ضلع شخصیتی را شاهد هستیم: گروه اول همان مهندسان آیتی هستند که سازندهی هوش مصنوعی این رباتها هستند. دستهی دوم تلفیقی از بومیان و دانشجویان پزشکی اهل آمریکا هستند که برای تفریح به این منطقه آمدهاند. و دستهی سوم یکی از اعضای سازمان سیا و پیمانکار مورد نظر هستند که از دور قرار است عملیات را مونیتور کنند. سراسر فیلم شاهد درگیری و تلفیق این سه گروه هستیم.
مارک تویا سعی کرده تا با آرامش این تقابلها را نشان دهد. حتی او تا نیمهی اول فیلم سعی کرده با پرشهایی روی هر کدام از این سه ضلع شخصیتی مخاطب را با هیجان فیلم همراه کند و باید گفت در این راه موفق هم بوده. اما شروع سقوط فیلم از نیمهی دوم آن اتفاق میافتد و بهیکباره فیلم از تمام جهات شروع به ریزش میکند. شخصیتها از هم پاشیده میشوند و دیگر نشانی از کاراکترهای پارهی اول فیلم نیست. حتی ۴ رباتی که بهطور تصادفی قرار است این کاراکترها را حذف کنند نیز با تدوین بد فیلم و برشهای ناموزون در داستان گم میشوند. در مورد دیالوگنویسی فیلم هم باید گفت که کارگردان در نگارش این خطها حتی سعی نکرده وارد رابطهی بین انسان و هستی شود. شاید اگر روی دیالوگها تعمق بیشتری صورت میگرفت، گفتوگوی آن ابرربات هوشمند با کهنهسرباز فیلم میتوانست سکانس ماندگاری را رقم بزند. اما اینگونه نشد و فیلم در نهایت نتوانست معنای عنواناش را در بطن خود جای دهد. «هیولاهای انسان» عنوان دهانپرکنی است، اما بعد از تماشای فیلم، کفهی ترازو بهسمت همین عنوان سنگینی میکند و این زمان دو ساعتونیم توانایی آن را ندارد تا با عنوان خود برابری کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.