سالهاست که سینما درگیر آن نیستیِ پس از مرگ است. زمانی که همهچیز تمام میشود، آیا همهی ما را سیاهی در بر میگیرد؟ آیا گذری سیالگونه در زندگی خود داریم؟ آیا ذهن همچنان زنده است و اوست که ما را تا جایی که میخواهد میبرد؟ اینکه ذهن بر ما تسلط دارد یا ما بر آن، پرسشی کلیدی در فلسفه بوده که حتی راونکاوی هم از دل آن برآمده است.
فیلم «پرسه در سیاهی» بهناگاه مخاطب را وارد زندگی «آدرین» و «متئو» میکند. آنها یک فرزند شیرخواره دارند و در حال رفتن به سوی یک مهمانی با دوستان خود هستند. هیچ پیشینهای از این دو در همین افتتاحیه نداریم و دائم در حال بگومگوها و طعنه زدنهای این دو به هم هستیم، تا اینکه سر یک تقاطع و حین همین جروبحثها سیلی محکم فیلم بر صورتِ ذهن مخاطب مینشیند. یک تصادف و همان مالیخولیای جسم و روح. همین تکشات شاید ما را مجاب کند تا بگوئیم یک کلیشهی ملودرامی دیگر برای جسم یکی و روح دیگری. در مرور همین کلیشهها، بیشتر مخاطبان بهیاد فیلم «روح» میافتند. اما «تارا میل» وارد این بازی نمیشود. او در جریان سیال ذهن گام برمیدارد و آدرین را همچون روحی سرخورده و جدا از جسم خود در کوچهپسکوچههای زندگیاش سرگردان میکند. بهشخصه میتوانم بگویم که این پرسهزدنها و گم شدنهای آدرین در زندان زندگی از دست رفتهاش را در هیچ فیلمی ندیدهام و این یعنی امضای یک کارگردان مؤلف برای بهتصویر کشیدن یک انتزاع. در این کشیده شدنها و پسکشیدنها نوعی اضطراب و دلهره میبینیم. آدرین تا قبل از ملاقات متئو در این وادی، دائم در حال سقوط در موقعیتهایی است که او را بهعنوان کسی که دیگر نیست به چالش میکشند. او هم میداند که دیگر نیست و هم به آن بودناش در زندگی ملموس و سراسر هستی نیز میاندیشد.
اما زمانی که متئو او را میبیند، همهچیز تغییر میکند. گویی متئو برنامهریز ذهن از هم پاشیدهی آدرین است و با آرام کردن این ذهن پریشان، او را به سوی گذشته میبرد. از همان ابتدای آشنایی آغاز میکند. کارگردان با این رفتوبرگشتهای ذهنی به مخاطب نشان میدهد که گره زندگی این دو در کجاست. قدمبهقدم در معاشقهها و دور و نزدیک شدنهایاشان سفر میکنند و گام برمیدارند. یکی دیگر از زیباییهای فیلم حل شدن زمان و بیات نشدن دیالوگهاست. آنها در حال تحلیل لحظات عاشقانه و خیانتها هستند، اما دیالوگ آنها در همان کالبد زمانی گذشته ادامه دارد و نیازی به فید-اوت و فید-این و برشهای مستقیم یا جلوههای تصویری خاصی نیست. این فیلم ورای یک ملودرام، یک درام در باب هستی و نیستی است. اینکه نیستیِ دیگری دلیل محکمی بر هستی ما نیست. گاهی میتوان هستی را میان نیستی جستوجو کرد.
تارا میل در چند اثر قبلی خود نیز این بازی ذهنی را بهخوبی در قاب آورده است. اما به جرأت میتوان گفت این اثر میان دیگر آثار او بهتنهایی میدرخشد و حاصل همین مکاشفهی عمیق او با جریان سیال ذهن است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.