پوستر فیلم سنگ‌واره

عاشقانه‌های زنانه؛ نسخه‌ی بریتانیایی

سنگ‌واره
Ammonite
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

نیازی نیست به گذشته بازگردیم. از سال ۲۰۱۵ شروع می‌کنیم؛ «کارول» در قامت یک اثر هالیوودی، عاشقانه‌ای را در هیاهوی آمریکای قرن بیستم به‌تصویر کشید. «ثرِز» دختر جوانی است که در یک فروشگاه کار می‌کند. در یکی از روزها یک مشتری با نام «کارول» او را جذب خود می‌کند و رابطه‌ی آنها آغاز می‌شود. کارول زنی است که زندگی شلوغی دارد و ثرز دختر جوانی‌ست که زندگی عاشقانه‌ی او تنها کارول را به‌عنوان بازیگر نقش اول در خود دارد. جدایی تلخ انتهای محتوم این عاشقانه است. اما در سال ۲۰۱۹، سینمای فرانسه از اثری رونمایی کرد که این عاشقانه‌ی زنانه را به درون مرزهای فرانسه می‌کشید. ماریان نقاش پرتره است و قرار است پرتره‌ی دختری با نام «اِلوئیز» را روی بوم بیاورد. مادر اِلوئیز می‌خواهد این اثر را برای اشراف‌زاده‌ای در میلان ارسال کند. ماریان و الوئیز از دو دنیای متفاوت و از درون بوم نقاشی با یکدیگر آمیخته می‌شوند و رابطه‌ی کوتاه و عاشقانه‌ی آنها تا تمام شدن اثر به‌طول می‌کشد. این عاشقانه‌ی زنانه، زمانی که از درون خاک ایالات متحده به فرانسه کوچ می‌کند، تمام المان‌های هنری فرانسوی را نیز به خود می‌گیرد. اما در تازه‌ترین عاشقانه‌ی زنانه، این درون‌مایه به بریتانیا سفر کرده است.
ماری یک فسیل‌شناس زن است که برای امرار معاش سنگ‌واره‌های دریایی را می‌یابد و در مغازه‌ی کوچک خود به توریست‌ها می‌فروشد. یک روز، دیرینه‌شناسی از لندن به محل زندگی او می‌آید و درخواست دارد تا برای یافتن سنگ‌واره‌های دریایی چند روزی همراه او باشد. شارلوت، زن جوان و ساکت او نیز به این سفر آمده است. بعد از اینکه سنگ‌واره‌ای را می‌یابند، آقای رودریک مجبور می‌شود برای چند هفته به سفری کاری برود. او شارلوت را به‌دست ماری می‌سپارد.
شاید زیباترین وجه فیلم، استعاره‌ی سنگ‌واره باشد. ماری همچون طرحی زیبا میان سنگی ضخیم و خشن پنهان شده است. اما کیست که او را باید کشف کند؟ شارلوت، دختر جوانی که حتی علاقه‌اش به موسیقی هم زیر نگاه آمرانه و مردسالارانه‌ی همسرش خرد شده است، همان تراش‌دهنده‌ی این سنگ زمخت است تا بتواند طرح زیبای ماهی ظریفی که بین آن نقش بسته را بیابد. رابطه‌ی ماری و شارلوت نه مانند کارول و ثرز و نه مانند ماریان و اِلوئیز است. آنها در فضایی که سردی‌اش همه‌جای فیلم را گرفته است، دیگری را در آغوش یکدیگر می‌یابند. رنگ زندگی آنها نه شلوغی و نه افاده‌‌های روشنفکری را دارد. طعنه‌ی کنایه‌آمیز فیلم‌ساز به دنیای مردانه‌‌ی بریتانیا نیز در لایه‌های زیرین فیلم قابل کشف است. اینکه بگوییم این فیلم خود همچون سنگ‌واره‌ای است که مخاطب بایستی آن را با ظرافت و بدون شکستن سنگ حامل آن کشف کند، چندان اغراق‌آمیز نیست. رابطه‌ی ماری و شارلوت در فیلم نه پایانی تلخ دارد و نه شروعی آتشین، بلکه صبورانه همچون تراشیدن لایه‌های رویی یک سنگ برای رسیدن به نگاره‌های فسیلی درون آن زمان می‌برد.
یکی دیگر از فاکتورهای قابل تأمل در فیلم استفاده‌ی به‌جای کارگردان از صدای محیط است. صدای باد، صدای موج، باز و بسته شدن درها و … همه آمیخته با تصویری که مقابل مخاطب قرار دارد، بعد از اتمام فیلم هم همراه اوست. شاید دو یا سه ساعت پس از تماشای فیلم، اگر بخواهیم فیلم را در ذهن مروری کلی کنیم، صدای باد و سردی فضای فیلم در ذهن می‌پیچد. همین تأثیر فضا و صدا روی مخاطب باعث می‌شود تا روایت عریان نباشد و خود را در لابه‌لای فرم زیبای تصویری به‌رخ بکشد.
فرانسیس لی، که در سال ۲۰۱۷ با فیلم «کشور خودِ خدا» از فیلم کوتاه وارد عرصه‌ی داستانی بلند شد، عاشقانه‌ای مردانه را به‌تصویر کشیده بود. حال و در سال ۲۰۲۰، مکمل آن اثر را به دومین کار بلند خود بدل کرده است. همین نگاه وسواس‌گونه به انسان و روابط خارج از معنای عامِ رابطه که بین دو جنس موافق شکل می‌گیرد، او را به‌عنوان یکی دیگر از کارگردان‌های نسل نو بریتانیا که باید منتظر آثار بعدی او باشیم، معرفی می‌کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟