«آرتور» بعد از اینکه دخترش را در تصادف از دست میدهد و همسرش نیز به نوعی دچار بیماری روانی میشود در زمینی مسطح میان بیابان زندگی میکند. او پیش از این رخدادها کارآگاهی جنایی بوده و بر روی پروندهای کار میکرده است. در این پرونده عدهای به صورتی مرموز با سوختگی بر روی سینه کشته میشدند. حال بعد از مدتها «جیمی»، دوستاش، از زنی حرف میزند که دخترش به همین شکل کشته شده است. او از آرتور کمک میخواهد. آرتور به شهر «واندر»، محل رخداد این اتفاق، میرود تا بتواند پرده از کشف حقیقتی که احتمالاً به تصادف و مرگ دخترش نیز ربط دارد، بردارد.
فیلم «جزیره شاتر»، محصول ۲۰۱۰، دربارهی تدی یک مارشال آمریکاییست که در سال ۱۹۵۴ برای بررسی فرار یک بیمار روانی راهی بیمارستانی در جزیره شاتر میشود. در این بیمارستان او با افراد گوناگون، دکترها و بیمارانی آشنا میشود که همه به نظر عجیب میآیند. داستانی با پیچیدگیهای فراوان که بیننده را برای دانستن جواب سؤالات خود مشتاق دیدن آن میکند. اسکورسیزی، کارگردان این اثر، با استفاده از بازیگری مانند «دیکاپریو» توانسته بود تصاویر و داستانی رمزآلود و گیجکننده دربارهی رفتارهای آدمهای دچار بیماری روانی بسازد، که مثالزدنی شود. فیلم بهآهستگی وجوه متفاوت شخصیتهای داستان را به بیننده نشان داده و آنها را با واقعیات درونیشان آشنا میکرد.
فیلم «واندر» نیز پیچیدگی داستانیاش بیننده را به یاد این فیلم میاندازد. -نکتهی جالب توجه نامِ شهر محل رخداد اتفاقات و سردرگمیِ شخصیت اصلی داستان در آن است.- در این فیلم آرتور کسیست که بعد از مرگ و بیماری و درواقع ازهمپاشیدگی خانوادهاش دچار افسردگی شدید یا همان پی.تی.اس.دی شده است. بیماریای که معمولاً افرادی که عزیزانی را از دست میدهند یا کسانی که ضربات ناگهانی سخت روانی به آنها وارد میشود، دچارش میشوند. آرتور همواره احساس میکند، کسی در حال نگاه کردن و دنبال کردن اوست. او با ورود به شهر واندر و داشتن تواناییهای کارآگاهی میتواند به سرعت سرنخهایی را پیدا کند. فیلم اما در نشان دادن این اتفاقات خستهکننده عمل میکند. عملاً داستان پیچیدگی خاصی ندارد و میتواند کاملا قابل پیشبینی باشد. بیننده نیازی نیست چندان به دنبال دریافت سرنخها بگردد و به راحتی میتواند بفهمد اتفاق بعدی چه خواهد شد. در بیشتر سکانسها آرتور در حال خواب و بیداری و دیدن اتفاقاتیست که درنهایت هم پاسخ خاصی به آنها داده نمیشود و همه چیز به داستانی سطحی کشیده میشود که دلیل خاصی نیز برای اتفاقاتاش وجود ندارد. اینکه آرتور بخاطر داروهایی که مصرف میکند دچار توهم شده یا واقعاً این اتفاقات در حال رخ دادن است جوابی واضح دارد و حتی در سکانسهای پایانی نیز با تمام اتفاقاتی که میافتد باز هم بیننده میتواند حدس بزند کدام جواب درست است. شخصیتهای دیگر فیلم جز آرتور هم انگار چندان اهمیتی برای داستان ندارند و فیلم آنها را به بیننده نمیشناساند.
«آرون اکهارت»، در نقش آرتور، توانسته به خوبی حس یک بیمار روانی را به بیننده القا کند. اما همانطور که گفتیم داستان ساده و شخصیت بدون فرازونشیب او باعث شده که نقشاش هم چندان قابل توجه نباشد. «تامی لی جونز» نیز شاید بخاطر همین داستان ساده است که شخصیتاش از همان ابتدا قابلپیشبینی و بدون جذابیت دیده میشود. در نهایت هم بیننده با شخصیتهایی گنگ و داستانی ساده نمیتواند چندان به دیدن این فیلم افتخار کند.