اگر فقط فیلم «جشن» را از وینتربرگ تماشا کرده باشید، به ذهن آشفتهی او در باب انسان و روابط انسانی پی خواهید برد. وینتربرگ بیشک یکی از کارگردانهای چند دههی اخیر است که آثارش همیشه امضای او را درون قاب خود دارند. شاید بسیاری از علاقهمندان به سینما که طی این دهه سینما را دنبال میکنند، او را نه با فیلم «جشن»، بلکه با فیلم «شکار» بهیاد میآورند؛ یک درام انسانی در باب رشتههای باریک تمدن. وینتربرگ در این فیلم در حملهای به جامعه و هنجارهای سطحی آن، شخصیت خود را در معرض پیشقضاوتها و دهانبهدهانگشتنهای افراد جامعه قرار میدهد. او در این فیلم فرض میگیرد که هر کدام از ما یک شکار آماده برای چشمها و گوشها و زبانهای افراد دور و بر هستیم. سکانس ابتدایی فیلم را بهیاد بیاورید؛ دوستان خانوادگی با شادی تمام در حال خوش گذراندن هستند و مخاطب با همین سکانس انتظار یک ملودرام خانوادگی را دارد. اما اگر او و دگما ۹۵ را بشناسید، هیچگاه فریب این قاببندی شاد و پرهیاهو را نخواهید خورد.
اما وینتربرگ در جدیدترین اثر خود، باز هم از فضای شهر و مدرسه و تقابل افراد با یکدیگر جدا نشده است. در حدفاصل فیلم شکار و سیاهمست و طی سالهای ۲۰۱۵ و ۲۰۶ او دو اثر دیگر نیز ساخته است؛ «دور از اجتماع خشمگین» به سال ۲۰۱۵ و «کمون» بهسال ۲۰۱۶. از هر زاویهای که ممکن است به تقابل فرد با احتماع رفته است و بار دیگر در «سیاهمست» این تقابل را با واسطهای با نام الکل بهتصویر میکشد.
مارتین، یک معلم تاریخ است که در افتتاحیهی فیلم ما را بهیاد معلم بینام فیلم «از هم گسستن» میاندازد که هیچکس گویی او را نمیبیند. صبح به مدرسه میرود و عصر بازمیگردد و این چرخه ادامه دارد. اما وینتربرگ، کمی دوربین خود را عریضتر کرده و برای مارتین سه همرزم دیگر انتخاب کرده است؛ سه معلم که همکار او در مدرسه هستند و دوستان صمیمی او بهشمار میآیند. در مورد این انتخاب وینتربرگ که قصد دارد از دل تکثرگرایی به درون آن برود، میتوان اینگونه بیان کرد که او در این فیلم بهدنبال نوعی تنوع بوده است. وینتربرگ بهپاس دگما ۹۵، همچنان دوربینرویدست را فراموش نکرده است و آن را در این فیلم نیز همراه خود دارد. اما یکی از جالبتوجهترین نکات در مورد میزانسن اوست. فیلم در عین سادگی فضا، بسیار شیک است. به گیلاسهای شرابی که روی میزهای مختلف وجود دارند توجه کنید. کانتراست رنگی فیلم و بالا بردن وضوح تصویر باعث شده که هر بار این چهار دوست کنار هم به نوشیدن الکی مشغول هستند، گیلاسهای شراب تبدیل به بخش پررنگ تصویر شوند؛ در عین بیرنگی.
اما باید گفت که وینتربرگ در فیلم سیاهمست بسیار خوشبینانه به جامعه مینگرد و همین باعث میشود مخاطب سینمای او فکر کند که این کارگردان هم قصد دارد مانند مارتین اسکورسیزی و هوگو، کمی به خود آسان بگیرد. فیلم در یکسوم پایانی خود یک ملودرام کامل از نوع هالیوودی بهحساب میآید. اینکه در پارهی میانی چه اتفاقاتی رخ داده است، مهم نیست. قرار است تمام آن یکسومهای پایانی فیلمهای قبل او، تبدیل به یک عاشقانهی ساده در باب لبخند انسان به خودش باشد. گویی وینتربرگ هم در دام «سر به سنگ خوردن و تأدیب شدن شخصیت اول» خود افتاده است. فیلم سیاهمست را در نهایت میتوان یک اثر ساده از کارگردانی پیچیده نام نهاد؛ کارگردانی که دیگر «تولید» بیش از «آفرینش» برایاش دغدغه شده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.