جهان در دنیایی دیگر
فیلم داستان چند خانوادهی سوئدی است که همه به گونهای به هم مرتبط هستند، اما حالا به دلیل وجود کرونا و قرنطینه هر یک جدا ماندهاند.
با ورود کرونا و قرنطینه شدن مردم دنیا و درواقع جداشدن همه از یکدیگر، گویی انسانها بیشتر توانستهاند به خود فکر کنند. تمام فیلم درون اتاقهای شخصیتهای اصلی داستان رخ میدهد. آنها نه میتوانند روبهروی هم بنشینند و با هم حرف بزنند و نه میتوانند یکدیگر را در آغوش بگیرند. هر یک جداگانه در اتاقی یا خانهای سعی میکنند از بحران پیشرویشان گذر کنند. فیلم سعی کرده است با تماسهای تصویری که شخصیتها با هم دارند، آنها را به ما بشناساند و بهخوبی هم توانسته است این کار را انجام دهد. «فلیشا» دختری نوجوان است که حتی حاضر نیست از اتاقاش خارج شود. پدرش «کلاوس» از مادر خود جداست؛ مادری که رو به مرگ است. مادر فلیشا عاشق «ایگور» پسر جوانی شده است که با او کار میکند. ایگور خود عاشق دختری دیگر است. کلاوس از برادرش «جان» مدتهاست که بیخبر است. همسرِ جان، ماتیلدا، برای کاری به مادرید رفته است و با اوضاع قرنطینه مجبور شده در هتلی ماندگار شود. ماتیدا و خواهرش بیستوهشت سال است که پدرشان را ندیدهاند و حالا پدر میخواهد با آنها ارتباط برقرار کند. پدر خود رواندرمانگر مادرِ فلیشا است. و اینگونه تمام شخصیتهای داستان به هم ربط پیدا کردهاند. هر یک دغدغههای خود را دارند. و هر یک از چیزی رنج میبرند. فیلم با همکلامشدن این آدمها از پشتِ لنزهای دوربینشان ما را وارد دنیاهای غمگین، عصبی و حسرتخوردهی آنها میکند و میتواند ما را با آنها خوشحال و یا غمگین کند.
فیلم برای همهی رفتارهای آنها، حتی اگر رفتارهایی نادرست هستند، دلایلی را نشان میدهد؛ حتی اگر این دلایل نادرست باشند. اینکه تنهایی چگونه میتواند آدمها را به مرز ناراحتی و حتی جنون برساند. اینکه چه خوب بود که آدمها میتوانستند در گذشته یکدیگر را در آغوش بگیرند و اما حالا تنها باید نظارهگر اشکهای یکدیگر باشند که از پشت دیوارهای شیشهای دیده میشوند. با دیدن فیلم احساس میشود تمام اتفاقات واقعیست. کارگردان سعی نکرده است با تصاویری بهظاهر زیبا قاببندیای رویایی به بینندهاش نشان دهد. بلکه قابِ تصویر همان است که در حالت عادی کسی با کسی تماس میگیرد. انگار واقعاً همهچیز واقعیست. آدمها از پشت این شیشهها اشک میریزند، میخندند و حتی عشقبازی میکنند. فیلم به آهستگی با مکالماتی که اشخاص باهم دارند، طی میشود و قرار هم نیست درامِ شکلگرفته قهرمان خاصی داشته باشد. همهی شخصیتها در عین کاستیهایی که دارند میتوانند خوب باشند. ارتباطی که بین این شخصیتها در داستان ایجاد شده است آنقدر عمیق است که ما بهراحتی میتوانیم اتفاقات را درک کنیم. بهویژه که همهی ما احتمالاً احساسات رخ داده در میان شخصیتها را تجربه نیز کردهایم. این ویروس شاید برعکس آنچه که همه میگویند و در ظاهر نشان داده میشود، بیش از آنکه آدمها را از هم دور کند، آنها را به هم نزدیک کرده است. اینکه جان بعد از سالها دربرابر برادر بزرگترش اشک میریزد و تنها از او میخواهد کنارش باشد، هرگز شاید در حالت عادی رخ نمیداد. اینکه بلافاصله جانِ گریان و پریشان بعد از صحبت با برادرش، تکیهگاهی میشود برای گریههای همسرش، شاید در حالت عادی اتفاق نمیافتاد. و شاید حتی اگر این مکالمهی شکلگرفته بین جان و ماتیلدا در حالت عادی رخ میداد نتیجهاش چیزی بسیار بدتر بود و نه در آغوش کشیده شدن. کارگردان اثر «جوزفین بورنبوش» با آگاهی کامل از این شرایط توانسته است فیلمی بسازد که در حدواندازهی یک فیلم درام خوب باشد. او که نقش ماتیلدا را در فیلم هم بازی میکند، با بهکارگیری بازیگرانی که به روایت تسلط دارند، توانسته است به انتقال احساسات به بیننده نیز کمک کند.
فیلمی کاملاً آرام که با روند آهسته و بیهیجان خود میتواند علاقهمندان این نوع درام را راضی نماید.