«تئو» دختر نوجوانیست که گم شده است و مادر و پدرش در اضطراب ندانستن سرنوشت دخترشان به سر میبرند. «ویلیام»، پدر تئو، نامزد مجلس سنا و از افراد مشهور شهر است. بههمین دلیل این پرونده از جانب عدهی زیادی از افراد پیگیری میشود. تئو چند روز قبل از اینکه گم شود به پدر خود اعتراف میکند که همجنسگراست و همین امر پدر را عصبانی میکند. او به دختر خود میگوید ترجیح میدهد او مرده باشد یا حتی خودش مرده باشد تا دیگران بدانند که دخترش یک همجنسگراست. کارآگاه «استنلی» مسئول پروندهی گمشدن تئوست و تلاش میکند راز این پرونده را کشف کند.
فیلم «شهر نمک» – اشاره به دریاچهی نمک معروف ایالت یوتا، محل وقوع رخداد حوادث دارد— قرار بوده است داستانی رمزآلود و هیجانانگیز باشد اما جز یک داستان آشفته و پر از اتفاقات مختلف چیز دیگری نیست. روابط آنقدر در این فیلم در هم پیچیده شدهاند که خود کارگردان هم در به ثمررساندن آنها جا مانده است. از یک سو اتفاقات کمپین پدر تئوست. از سوی دیگر رفتارهای جاهطلبانهی مادرش است و در این میان زندگی دوگانهی تئو که همجنسگراست. او باید در مدرسه ادای یک دختر موفق را در بیاورد و همیشه نفر اول همهی اتفاقات حتی مجلس رقص مدرسه باشد. زندگی دوگانهای که درواقع فقط نامی از آن در فیلم برده میشود و هرگز بهصورت عمیق به او و روابطاش پرداخته نمیشود. شاید چون داستان با آن همه اتفاقات مختلف که در دل خودش دارد، زمانی برای عمیق شدن پیدا نکرده است. داستانهایی دیگر هم در این میان بهچشم میخورند. داستان دوستِ مادرش «مری» که تازه از شوهرش طلاق گرفته است؛ شوهری که دور از چشم همسر همجنسگراست. و داستان پسر اسقف «مک انزی» که دست به تعرض به تئو میزند. تمام این اتفاقات در یک آشفتهداستان قرار است مسیر داستان را بهگونهای طی کنند که به نتیجهای برسند، اما هر یک بهنحوی یا از مسیر داستان ناخودآگاه جدا میشوند، یا اینکه اگر تا انتها ادامه مییابند مسیری پر از حفره و اشکالات داستانی دارند.
شاید بهتر است ما فقط به اشکالات داستان اصلی و شخصیت اصلی یعنی تئو بپردازیم؛ اشکالاتی که کم هم نیستند. مهمترین نکته این است که تئو بهعنوان دختری که حس میکند پسر است، تنها در یک سکانس سعی میکند خود را شبیه پسران کند. در مابقی سکانسها او همیشه بهمانند یک دختر زیبا نشان داده میشود، حتی زمانهایی که دور از خانواده و مادر و پدرش است. شاید اگر همین سکانس بهخصوص در داستان نشان داده نمیشود راحتتر میشد رفتارهای تئو را بهعنوان یک همجنسگرا پذیرفت. یا داستان تعرض و تجاوزی که بر تئو در میانهی فیلم رخ میدهد، اگر قرار نیست تأثیری در روند اصلی داستان وارد کند، برای چه بهتصویر کشیده میشود؟ پسر اسقف معتبر شهر چرا باید به همکلاسی خود، آن هم آنگونه تجاوز کند و بهزودی هم از کارش پشیمان شود؟ درواقع پرداخت نشدن به این شخصیتهاست که باعث میشود تمام اتفاقات داستان بیهوده جلوه کنند. شاید اگر این پسر بهطور کاملاً ناگهانی از وسط داستان وارد فیلم نمیشد و کمی از او صحبت به میان آمده بود، سکانسهای مربوط به او بیهوده تعبیر نمیشد. از سوی دیگر تئو توسط پسری که کاملاً صورتاش پوشیده شده بود مورد تجاوز قرار میگیرد. پس چگونه میتواند حدس بزند که او چه کسی بوده تا از او انتقام بگیرد؟ و اینکه دختری که مورد تجاوز قرار گرفته است هرگز نمیتواند فردای آن روز بهراحتی با دوستاناش صحبت کند و همهباهم برای انتقام از آن پسر دستبهکار شوند و درنهایت هم پسر با این اتفاق ناگهان از کار خودش پشیمان شود. پایان داستان هم همانقدر احمقانه است که مسیر داستان. شخصیت کارآگاه نیز مانند بسیاری از شخصیتهای ورودپیداکرده در داستان که سکانسهای زیادی را نیز به خود اختصاص داده بود، در پایان رهاشده باقی میماند.
نمیتوان از فیلم سخن گفت و بدون اشاره به موسیقیاش کلام را تمام کرد؛ موسیقیای که در این دو ساعت مدام در گوش بیننده شنیده میشود و حتی اجازه نمیدهد بیننده لحظهای به اتفاقات بیندیشد. اگرچه شاید در ابتدا موسیقی دلپذیر به نظر برسد، اما تداوماش در تمام سکانسها بهسختی میتواند قابل تحمل باشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.