از بین بردن اعتبار ژانگ سانفنگ
استاد «ژانگ» از طرف یکی از دوستاناش با نام «وب» یک نامه دریافت میکند که از او کمک خواسته است. پس بههمراه شاگردش «چنگ» برای دیدار این دوست راهی سفر میشود. اما بهنظر میرسد این دوست که درگیر اتفاقات عجیبی بوده، مرده است. در این میان متوجه میشود عدهای خواهان دزدیدن چنگ هستند. آنها با دختری با نام «هانگ» آشنا میشوند که برادر او نیز دزدیده شده است. پس تلاش میکنند در ابتدا جلوی دزدیده شدن چنگ را بگیرند و سپس راز این ناپدیدشدنها را پیدا کنند.
«ژانگ سانفنگ» یک تائوئیست افسانهای بود که گفته میشود به جاودانگی دست پیدا میکند و بهمدت ۳۰۷ سال زندگی میکند. او که معتقد به سرنوشت بوده است از پذیرش ثروت و مناصب بالای دولتی که به او پیشنهاد میشود سر باز زده و به سفر کردن و ریاضت کشیدن روی میآورد. او استاد ابداعکنندهی هنرهای رزمی چینی، بهویژه تایچیچوان، هم بوده است. بر اساس این داستان فیلمهای بسیاری ساخته شده است. یکی از آنها در سال ۱۹۹۳ به نام «استاد تایچی» است که در کشور هنگکنک ساخته شد. در این فیلم تین-بائو که از کودکی در معبد شائولین است با جون-بائو دوست میشود. ولی با بزرگ شدن و سرکشیهایی که انجام میدهند از معبد اخراج میشوند. پس با خروج از معبد با دنیای واقعی و اتفاقات آن مواجه میشوند. آنها سفر ماجراجویانهای را در پیش میگیرند.
این فیلم نیز قصد دارد افسانهی یافتن جاودانگی را نشان دهد. اینکه هشت فرد که هرکدام دارای ویژگیهای خاصی هستند میتوانند با قربانیشدن برای یک نفر باعث جاودانگی او بشوند. پلات کلی فیلم دارای داستان افسانهای جذابی است. اما متأسفانه وارد جزییات فیلم که شویم، یکنواختی و حفرههای داستان موجب مونوتن شدن فیلم میشوند. جنگیدن استاد ژانگ در برابر نیروهای اهریمنی از همان ابتدا تا آنتها در یک مسیر یکنواخت صورت میگیرد و بیننده همواره یک نوع نبرد را با آدمهای متفاوت میبیند. در این نبردها هیچ خلاقیتی ارائه نشده است. در صورتی که نام فیلم براساس همین نبردها و هنرهای رزمی است. اما داستان توجه خاصی به این قضیه ندارد و بیشتر توجه خود را روی داستان جاودانگی متمرکز کرده است. بهجز نبرد ابتدایی که بین استاد ژانگ و هانگ رخ میدهد و نبردی که باز هم در جنگل در همان ابتدا شکل میگیرد، مابقی نبردها حرف خاصی ندارند و بهمانند صدها نبرد دیده شده در تمام فیلمهای دیگر چینی هستند.
اما مهمترین اتفاقی که در این داستان میافتد این است که سعی شده است کمتر از پرده سبز استفاده شود و اتفاقات بیشتر در محیط طبیعی رخ میدهند. همین است که شاید بیننده بتواند محیط پیرامونی را بهتر درک کند.
در شناساندن شخصیتهای داستان هم فیلم نتوانسته است چنان که باید خوب عمل کند و شخصیتها بسیار ساده و با پیشینهای کوتاه به بیننده شناسانده شدهاند. از سوی دیگر اشخاص مکالمات زیادی را برای تعریف کردن اتفاقات گذشته بهکار میبرند، بدون اینکه دقیقاً این اتفاقات نشان داده شود. فیلم آنقدر یکنواخت است و آنقدر برای ایجاد اتفاقات هیجانانگیز بدون خلاقیت است که مجبور است برای طولانیشدن خود هرکاری را انجام دهد و اتفاقات بیاهمیتی را در روند خود جای دهد. مثلاً سکانسی که چنگ نیروهای شیطانی را دنبال میکند و درون غار یکی از پسربچههای گمشده را پیدا میکند کاملاً بیمورد است، چرا که تا قبل از این اتفاق، او در حال صحبت دربارهی میزان فریبکاری این شیاطین بود. پس چگونه خود، برای بار چندم در دام این نیروها میافتد؟! در نهایت این فیلم را هم میتوان در ادامهی فیلمهای نهچندان خوب سینمای چین قرار داد و منتظر بود شاید بار دیگر فیلمی قابل ذکر از دل این سینما بیرون آید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.