سانتیمانتال ورزشی
نیازی به گفتن نیست که درامهای ورزشی همیشه مورد استقبال مخاطبان قرار میگیرند. در کنار تمام هیجانها برای پرداخت چنین فیلمهایی، آن تلاشی که قهرمان داستان برای رسیدن به هدف خود میکند، بدون شک درونمایهی بیشتر این فیلمهاست. سری فیلمهای «راکی» و فیلمهای بسیاری که به رشتههای دیگر ورزشی میپردازند، سعی دارند قهرمان خود را در مسیری سنگلاخی از مشکلات و نرسیدنها قرار دهند تا مخاطب نیز مانند کاراکتر اصلی فیلم در جایی بالاخره ناامید شود. تقریباً نقاط عطف این درامهای ورزشی همه در نقاط مشخصی از فیلمنامه رخ میدهند و با تماشای چند اثر میتوان کموبیش روند داستان را حدس زد. اما گاهی تلفیق زندگی واقعی یک ورزشکار و سینما اثری را تولید میکند که حادثهی ورزشی در آن به اولویت دوم نزول پیدا میکند و دوربین به درون زندگی خصوصی قهرمان خود میرود. سال ۲۰۰۹ و فیلم «نقطهی کور» یکی از همین درامها بهحساب میآید. پسر سیاهپوست فقیری که از همه جا رانده شده است، تحت کفالت یک خانوادهی سفیدپوست درمیآید و مراحل موفقیت را یکی پس از دیگری طی میکند.
حال و در سال ۲۰۲۰، با یک درام اقتباسی از زندگی واقعی یک بازیکن فوتبال آمریکایی طرف هستیم که موفق شده بورس تحصیلی در دانشگاه «کلنزمن» را دریافت کند. اما او مشکل بزرگی دارد؛ مادرش بهسبب اعتیاد در آسایشگاه بازپروری معتادین نگهداری میشود و ریموند نمیخواهد برادرش به محل نگهداری کودکان بیسرپرست برود. پس تصمیم میگیرد «فِیمار» را دور از چشم همه به خوابگاه دانشگاه ببرد. فیلم در کلیت خود درامیست که با همان شیوهی سینوسی به راهاش ادامه میدهد و در نهایت پس از پشت سر گذاشتن مشکلاتی که مخاطب تقریباً از آنها آگاه است، به رستگاری میرسد. چاشنی مورد نیاز برای درامهایی از این دست که بتوانند باعث غلیان احساسی مخاطب شوند، اقتباس آنها از واقعیت است. واقعیت مسلماً تلختر از سانتیمانتالیسم هالیوودی است. اما باید بهسبک استودیوها کمی این واقعیت را تراش دهند تا برای مخاطب خود راحتالحلقوم شود.
ریموند در این فیلم هیچگاه تا عمق مشکل نمیرود و کارگردان سعی میکند او را تا لمس آن مشکل پیش ببرد و دوباره ریموند را به سطح برگرداند. همین نکته باعث میشود که نسبت به این دسته از درامهای ورزشی گارد بگیریم. مطمئناً اقتباس از رویدادی واقعی، نشان از آن دارد که قهرمان داستان به درون مشکل رفته است. اما گویا سانتیمانتالیسم بزککرده اجازه نمیدهد خاطر مخاطباش مکدر شود و به لیست کردن گفتاری مشکلات بسنده میکند. این نگاه سبب میشود تا با سکانسهایی مواجه شویم که پشت سر یکدیگر ردیف شدهاند و بمبارانی از دیالوگها روی سر مخاطب آوار شود. نه میتوان با ریموند همذاتپنداری کرد و نه میتوان فیمار را بهعنوان کاراکتر بیپناه داستان پذیرفت. زیبایی یک فیلم به تلفیق محیط پیرامونی و کاراکترهایاش است و اگر این درهمآمیزی را از آن بگیریم و کاراکتر و رخداد بهموازات یکدیگر حرکت کنند، دیگر چیزی از فیلم جز پارهای تصاویر بریدهشده باقی نمیماند. در نهایت میتوان گفت که با اثری راحتالحلقوم و پاپکورنی مواجه هستیم و بیش از این هم نباید از آن انتظار داشت.