پوستر فیلم مَنک

تغییر ژانر در حسرت آن مجسمه‌ی طلایی

مَنک
Mank
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

فینچر یکی از کارگردان‌هایی است که علی‌رغم کارهای کمی که دارد، اما باز هم علاقه‌مندان به او با دیدن نام‌اش به‌عنوان کارگردان یک اثر، بدون لحظه‌ای درنگ به‌سراغ فیلم می‌روند. شاید بعد از سه‌گانه‌ی «بازی»، «هفت» و «باشگاه مشت‌زنی»، همه انتظار شکوفایی بیشتر این کارگردان در ژانری که دیگر در کنار نام‌اش حک شده بود را می‌کشیدند. اما فینچر ظاهراً کارگردانی نبود که بخواهد در یک ژانر خودش را ادامه دهد و به‌همین‌ سبب وارد دنیای «مورد عجیب بنجامین باتن»، «دختری با تتوی اژدها» و «شبکه‌ی اجتماعی» شد. در این بین «اتاق وحشت» و «زودیاک»‌را نیز نباید از قلم بیندازیم. علی‌رغم تمام این تنوع‌ها در ساخت آثار نام‌برده، باز هم فینچر نام‌اش در کنار همان سه‌گانه‌ی دهه‌ی ۱۹۹۰ می‌درخشد. شاید همین هجمه‌ها به او بود که باعث شد در سال ۲۰۱۴، فیلم زیبای «دختر گمشده» را بسازد تا یک‌بار دیگر دنیای پازلی و قطعه‌قطعه‌ی فینچر مقابل چشمان مخاطب قرار بگیرد.

دنیایی که مخاطب از فینچر وام می‌گیرد، همان پازل از‌هم‌پاشیده‌ای است که دوست دارد تا انتهای فیلم، و در کنار کاراکترها و موقعیت‌های خلق‌شده، به چینش آن مشغول شود. شاید فینچر و دنیایی که تقدیم مخاطبان کرده، انتظارات را بالا برده و هر بار که نام‌اش برای ساخت اثری جدید بر سر زبان‌ها می‌افتد، مخاطب خود را آماده می‌کند تا با این دنیای پر رمز و راز دست‌و‌پنجه نرم کند. اما او دیگر نتوانست به درون این دنیا بازگردد و هر بار با تنوعی که به دنیای فیلم‌سازی‌اش داد، شاید نشان داد که گوشه‌چشمی به آن مجسمه‌‌ی طلایی دست‌به‌سینه دارد. شاید آن اقبال هالیوودی به فیلم «شبکه‌ی اجتماعی» هم باعث شده تا بیشتر خود را به درون کادر جایزه‌بگیرها وارد کند.

اما او در اثر جدید خود به‌سراغ یکی از نویسندگان شهیر هالیوود کلاسیک رفته و دنیای «هرمان جی منکویتز»‌ را پیش از کامل کردن فیلمنامه‌ی «همشهری کین» به‌تصویر کشیده است. به‌سبب احترامی که برای قاب‌های فینچر قائل هستم، سعی کردم فیلم را در سه بخش ۴۰ دقیقه‌ای تماشا کنم. هر بار که یکی از این چهل دقیقه را مرور می‌کردم، با خود می‌گفتم که انتخاب منکویتز به‌عنوان سوژه‌ی فیلم چیزی را در خود دارد که برای فینچر مهم است. باز هم اولین سوء‌ظن‌ام به آن آدمک طلایی آکادمی رفت. انتهای فیلم و آن شات فریز‌شده هم شک‌ام را بیشتر کرد. فینچر در کنار پرداخت به حال‌و‌هوای منکویتز در نگاشتن فیلمنامه‌ی «همشهری کین»، با استفاده از فلش‌بک‌ زندگی رو‌به‌افول او را نیز در دهه‌‌ی ۱۹۳۰ مرور می‌کند. تقریباً تا یک ساعت اول توزیع فلش‌بک‌ها و زمان حال مساوی و قابل تأمل است و به‌نوعی هر کدام تعریف دیگری هستند. اما در یک‌ ساعت دوم، فیلم بار اصلی خود را روی فلش‌بک‌ها می‌گذارد و زمان حال را رها می‌کند و به چند دیالوگ مختصر با شخصیت‌های معروفی که در هالیوود نقش تعیین‌کننده‌ای داشتند، بسنده می‌کند. فیلم با افتتاحیه‌ی خود به ما می‌گوید که قرار است تمرکز خود را روی زمان حال بگذارد. اما هر چه پیش می‌رویم، کارگردان به اتفاقات پر سروصدای استودیوهای هالیوودی و دوران مبارزه با سوسیالیسم و کمونیسم در ایالات متحده می‌پردازد. دو فیلم دیگر در این دهه به ذهن‌ام خطور می‌کنند؛ «جی ادگار» محصول ۲۰۱۱، اثری از ایستوود و «ترومبو» محصول ۲۰۱۵، اثری از جِی روک. هر سه فیلم به‌گونه‌ای این دوران پرالتهاب را به‌تصویر کشیده‌اند. یک فیلم از نگاه نویسنده‌ای است که خود را وام‌دار هیچ جناحی نمی‌کند و فقط تماشاگر اتفاقات است تا از آنها برای نوشتن در یکی از مهم‌ترین فیلم‌نامه‌های قرن بیستم – همشهری کین – استفاده کند (منک). گاه کاراکتر اصلی درگیر همین اتفاقات است و یکی از افراد لیست سیاه می‌شود (ترومبو). گاه یک مأمور پلیس است که با  جسارت خود سعی در خاموش کردن این آتش در ایالات متحده دارد (جی ادگار). سه اثر در مورد لحظات پر التهاب ایالات متحده از سه زاویه‌دید متفاوت؛ یکی در شروع دهه‌ی ۲۰۱۰، یکی در میانه‌ی آن و دیگری در پایان این دهه. با این توصیفات نمی‌توانم کار فینچر را یک اثر منحصربه‌فرد بدانم؛ تنها می‌توان آن را یک زندگی‌نامه‌‌ نامید و بس. هر چه بیشتر آن را با فیلم ترومبو مقایسه می‌کنم، شباهتی که بین این دو در ذهن‌ام نقش می‌بندد همان پایان‌بندی هر دو فیلم است. هر دو نویسنده به جایزه‌‌ی اسکار می‌رسند. و آیا فینچر هم می‌تواند خود را تبدیل به یکی از این نماهای فریزشده، درحالی‌که آن مجسمه‌ی طلایی را در دستان‌اش دارد، کند؟ اما شاید با نگاهی که هالیوود به آثار نتفلیکس دارد، ممکن است تا حد نامزدی در بعضی بخش‌ها پیش برود. اما اینکه انتهای ماجرا به روی سن کشیده شود را باید در شب مشخص شدن برندگان نهایی شاهد بود. مرد ایرلندی اسکورسیزی نیز در سال قبل با قدرت مسیر جوایز به‌سوی اسکار را طی کرد، اما بعد از مصاحبه‌ی اسکورسیزی در باب سینمای مارول، کم‌کم نگاه هالیوودنشینان برگشت و رو ‌به‌سوی «سم مندز»‌ و «داستان ازدواج» و «کوئنتین تارانتینو» آوردند.

هر چه فیلم را تماشا می‌کنیم و می‌خواهیم امضایی از فینچر را درون آن پیدا کینم، فقط همان سکانس خودکشی «شلی» ما را کمی به‌دنیای آمیخته با تعلیق فینچری نزدیک می‌کند. از بازی خوب گری اولدمن نباید غافل بود که از ابتدا تا انتهای فیلم، ستون اصلی پیشبرد فیلم محسوب می‌شود. شاید بهترین انتخاب برای بازی در نقش منک هم خود او باشد و احتمالاً نامزدی دیگری برای او به ارمغان خواهد آورد.

اگر بخواهیم فیلم «منک» را همچون یک طرح روی کاغذ داشته باشیم، یک خط مستقیم زمانی را شاهد هستیم که پر از حفره‌های زمانی به‌سمت گذشته است. همان‌طور که در بالا اشاره کردم، ای کاش یک ساعت دوم فیلم هم مانند یک ساعت ابتدایی می‌توانست این تعادل را حفظ کند. هر چه بیشتر خودمان را در این لوپ گرفتار کنیم، در نهایت نمی‌توانیم آنچه را که باید، از فینچر به‌دست آوریم. این اثر مانند هر اثر دیگری که هر چند‌سال‌یک‌بار روی پرده می‌رود، به بررسی یک شخصیت می‌پردازد؛ فرقی نمی‌کند کارگردان اثر ایستوود باشد یا فینچر. به‌نظر در اینگونه فیلم‌ها آورده شدن اسم سوژه و مرور دوباره‌ی بخشی از تاریخ است که اهمیت پیدا می‌کند. در فیلم منک هم بیشتر رقابت شدید استودیوها و نقش آنها در کارآفرینی و انتخابات ایالات متحده بود که اهمیت پیدا کرد. حال تصویر پر کانتراست سیاه‌و‌سفید و میهمانی‌های پر زرق و برق هالیوودی، قاب جدیدتری از فیلم‌هایی چون «گتسبی بزرگ» ندارد. در فیلم‌نامه‌‌ای که از پدر به ارث برده و با تغییراتی در روند فیلم، سعی کرده منک را همچون همشهری کین به‌تصویر بکشد و به‌نوعی به‌لحاظ تصویری فیلم خود را در برخی نقاط همچون ادای دینی به همشهری کین قاب‌بندی کند. شاید شاتی که بیش از همه ذهن را درگیر خود می‌کند همان لحظه‌ای‌ است که بطری نوشیدنی در دستان منک قرار دارد و ما را به‌یاد آن گوی شیشه‌ای در همشهری کین می‌اندازد.

در پایان باید عنوان کرد آنچه که ذهن را آشفته می‌کند، ندیدن فینچر در این اثر است. حداقل بعد از فیلم «دختر گمشده»، انتظار برای تماشای اثر بعدی فینچر چیزی جز «منک» بود.