«منندز» یک کشیش قدیمی بوده که تازه از زندان آزاد شده است. او به جرم کشتن فرزندش به زندان رفته است. اما او یک کشیش عادی نیست. در پروسهی جنگیری پسرش، او را از دست میدهد. بعد از آزادی از زندان یکی از دوستاناش از او میخواهد دخترش «راکول» را که احتمالاً توسط جنها تسخیر شده است را نجات دهد.
فیلمهایی که ارواحِ انسان توسط شیطان و یا جنها تسخیر میشوند جزو جداییناپذیر ژانر ترسناک هستند. یکی از نامآشناترین آنها فیلم «جنگیر» محصول ۱۹۷۳ است. این فیلم باعث تحولی عظیم در این ژانر شد و چنان داستان محکم و حسابشدهای داشت که، هنوز هم بعد از گذشت چهار دهه این فیلم را جزو بهترین فیلمهای ژانر ترسناک میدانند. کریس مک نیل که نگران تغییر رفتارهای دخترش ریگن شده است با ناتوانی پزشکان در درمان او، از یک جنگیر کمک میخواهد. سکانسهای جنگیری چنان ترسناک و مرموزاند که هر بینندهای را دچار استرس و ترس میکنند. تعلیق را شاید بتوان با همین سکانسها در اتاق و زمانی که ریگن به تخت بسته شده است و فریاد میزند و موسیقیای که شنیده میشود معنا کرد. سکانسی که هر بیننده تا مدتها بعد از دیدناش ترس را در درون خود خواهد دید. این تعلیق را نه تنها در این سکانسها که در تمام مدت فیلم شاهد هستیم. رویهی داستانی فیلم و معماگونه بودن داستان هم چنان است که بیننده حتی در سکانسهای ساده هم میتواند ترس را احساس کند.
اما منندز در این فیلم چه میکند؟ او برای جنگیری، جز شکنجه کاری دیگر انجام نمیدهد. بهتر است فیلم را از ابتدا مروری کوتاه کنیم؛ فیلم در ابتدا مسیر آرامی را برای خود درنظرگرفته است. آهسته آهسته منندز به بینندگان شناخته میشود. با ورود راکول نیمهی ابتدایی فیلم کاملاً در آرامش طی می شود. او نیز با رفتارهایی که دارد تاحدودی میتواند شناخته شود. اما نیمهی دوم فیلم تبدیل به شکنجهگاهی میشود که گاهی دیدن سکانسهای آن شاید غیرقابل تحمل باشد. کشیش برای خارج کردن جن از بدن راکول با انواع و اقسام شکنجهها میتواند در نهایت جن را از بدن او خارج کند. پایانی همیشگی برای این فیلمها. درواقع فیلم حرف خاصی و خلاقیت جدیدی برای ارائه ندارد. همان است که در یک فیلم عادی جنگیری برای بار اول دیده شده است و سپس در فیلمهای مختلف در کشورهای مختلف تکرار میشود. این بار جنها از مکزیک سردرآوردهاند. فیلم حتی دلیلی برای ترسیدن به بینندهاش نمیدهد. سکانسهای شکنجه ترسی ایجاد نمیکنند شاید تنها باعث شوند بیننده رویاش را از تصاویر برگرداند اما ترس؟ نه. چیزی به نام سکانسهای دلهرهآور یا موسیقیای که باعث تعلیق در این سکانسها شود در فیلم وجود ندارد. این است که فیلم روند سادهای را در پیش گرفته است. اگرچه بازی بازیگران خوب است و آنها توانستهاند مخصوصاً در نیمهی اول بهخوبی با کاراکترهای خود ارتباط برقرار کنند، اما باز هم نمیتوان فیلم را حتی در ردهی متوسط قرار داد. از رمز و راز و معما هم در داستان خبری نیست تا بهواسطهی آن حداقل بیننده مشتاق به ادامهی دیدن فیلم شود.
«سانتیاگو آلوارادو الاری» کارگردان این اثر اولین تجربهی ساخت فیلم بلند خود را در ۲۰۱۳ با یک کمدی آغاز کرد. حالا بعد از گذشت هفت سال با ورود به یک ژانر جدید شاید قصد محکزدن خود را داشته است. اما او باید بداند برای قرارگرفتن در زمرهی کارگردانهای موفق و نامآشنا نیاز به فیلمی جدیدتر با داشتن زوایای متفاوتتری دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.