بهانههای احمقانه برای ساخت فیلمهای بیسروته: این بار بازیهای کامپیوتری
مکس بههمراه دو دوست دیگرش، لیز و رجی، در یک مغازهی فروش بازیهای کامپیوتری کار میکنند. آنها هر سه که از علاقهمندان شدید بازیهای کامپیوتری هستند با وجود چاک ،صاحبمغازه، که او هم دیوانهی بازیهای کامپیوتریست بهراحتی میتوانند ساعتها در مغازه به بازی بپردازند. یک شب بعد از اینکه لیز و رجی شیفتشان تمام میشود و مکس بهتنهایی در مغازه مانده است، ناگهان یک بسته را روی پیشخوان مغازه میبیند. درون بسته یک بازی قدیمی قرار دارد. بازیای که در سال ۱۹۸۴ توسط گروه وایلد ساخته شده است. مکس به خانه آمده و بعد از اینکه خود بازی را با هیجان انجام میدهد، آن را در وبلاگاش نیز بارگذاری میکند. اما این بازی یک بازی عادی نیست.
امروزه علاقهمندی به بازیهای کامپیوتری و کتابهای کمیک شدید شده است. درک این افراد برای کسانی که از بیرون به آنها نگاه میکنند کار بسیار سختیست، چرا که شناختی از آن دنیاها ندارند تا بتوانند آن را درک کنند. شاید اغراق نباشد اگر بگوییم بسیاری از مردمی که توانایی درک دنیای بازیهای کامپیوتری و بازیهای ساختهشده از روی کتابهای کمیک را ندارند با دیدن سریال «تئوری بیگبنگ» توانستند کمی به دنیای عجیب این افراد وارد شوند. اگرچه این چهار دوست هر کدام بهنوعی در علم سررشته داشتند، اما علاقهمندی شدید آنها به بازیهای کامپیوتری و سری فیلمهای جنگ ستارگان آنها را عجیب و غریب کرده بود. شاید جذابیت آنها بیشتر به آن دلیل بود که آدمبزرگهایی بودند که وجه کودکانه و حتی معصوم خود را هنوز هم نگاه داشته بودند.
فیلم پیشِ رو نیز قرار است دربارهی سه دوست باشد که علاقهمندی و حتی استعداد آنها در این نوع بازیها باعث میشود که مکس دریچهای شود برای ورود افراد این بازی به دنیای واقعی. اما اگر بخواهیم از داستان فیلم حرف بزنیم چیزی برای گفتن وجود ندارد. اتفاق خاصی که هیجانانگیز باشد رخ نمیدهد. یکسوم ابتدایی فیلم بهنوعی سعی در نشان دادن و معرفی کاراکترهای داستان دارد: سه دوست درحال بازیکردن با کامپیوتر در یک گروه. چاک درحال آزمایش جدیدترین بازی ساخته شده. مرد پستچی که برایشان بستههای بازی را میآورد. و دوستپسرِ احمق گذشتهی لیز، بههمراه دو دوستاش. اینها شخصیتهایی هستند که قرار است هنگام ورود اهریمنهای آن بازی شوم، داستان رو پیش ببرند. یکسومِ میانهی فیلم عملاً به شرح بازی وایلدر میگذرد، آن هم توسط یوجین، کسی که او هم از عاشقان بازیهای کامپیوتریست. یک سوم پایانی هم تلاش آنهاست برای قراردادن همه چیز به حالت اول و مقابله با اهریمنها. داستان عملاً حرفی برای کسانی که علاقهمند به دنیای بازیهای کامپیوتری نیستند، ندارد. شاید و آن هم شاید کسانی که علاقهمند به این بازیها هستند، بهویژه آنها که قدیمیتر بهحساب میآیند، بتوانند این فیلم و داستان سادهی آن را، آن هم تنها بهسبب حس نوستالژی خود، تحمل کنند. اما تحملاش برای دیگران کار سختیست. داستانی که چند نفر برای مقابله با اهریمنها به مدت شاید بیست دقیقه -بخش پایانی فیلم- با نیروی جادویی که دارند، درست مثل همان بازیهای کامپیوتری، تلاش میکنند و موفق هم میشوند.
شاید تنها مزیت فیلم را بتوان «گرگ گرانبرگ» دانست که بازی کمدی او را در فیلم «سگسوزی» در سال ۲۰۲۰ مشاهده کردیم. او که همیشه بازیگر رده چندم سینما محسوب میشود و همیشه هم بازیهای میانهای دارد، در این فیلم توانسته وجه کمدی خوبی را از خود نشان دهد. او با بازی کردن در فیلمهای کمدی شاید بتواند راه خود را این بار در این ژانر پیدا کند، چرا که از دید من قابلیت یک کمدین خوب شدن را دارد. دیگر بازیگران فیلم هم گویا همه از بازی در این فیلم و از خودشان لذت میبردند. اما بیننده بهواسطهی داستان خستهکننده و بیهیجان نمیتواند چندان علاقهمند به دیدن فیلم و بازیگران آن شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.