سکانس ابتدایی فیلم با «فرانک» و تفنگی که در دست اوست شروع میشود. او بهتنهایی وارد یک ساختمان میشود و بهسرعت و کاملاً حرفهای تمام کسانی که در آن ساختمان وجود دارند را کشته و کیفی را از آن محل برای رئیساش میبرد. مأموریت بعدی او دزدیدن یک دختر جوان است. اما فرانک میگوید با زنان و بچهها کاری ندارد. رئیس اما او را متقاعد میکند که این دختر تنها اهرم فشاریست دربرابر پدرش و اگر او این کار را نکند مجبور است شخص دیگری را برای این کار استخدام کند. پس فرانک قبول میکند دختر را برباید. اما او با دیدن آن دختر یعنی «مرلین» عاشق میشود و همه چیز در هم گره میخورد.
فیلم «مرلین» دقیقاً بهمانند فیلمهای انتقامجویی دیگر است. داستان همان است که همیشه بوده. مرد عاشق برای رسیدن به عشقاش در برابر همه میایستد و از جاناش نیز میگذرد. از این دست فیلمها بسیار ساخته شده است. گاه این انتقام بهخاطر برادری بهقتلرسیده است؛ در دههی ۱۹۷۰ و در فیلم «کارتر را بگیر». گاه توسط زنی صورت میگیرد که همسر و فرزندش را کشتهاند؛ در فیلم «بیل را بکش». گاه هم تنها بهخاطر معصومیت چشمان یک دختر کوچک و زیباست؛ در فیلم «مرد در آتش». حتی گاه در سالهای جدیدتر بهصورت افسانهمانند بهخاطر یک سگ است که یادگار عشقی پاک و قدیمیست؛ در فیلم «جان ویک». در تمام فیلمهای ذکرشده پلات کلی داستان همان پلات همیشگیست. اما چیزی که آنها را متفاوت کرده است تفاوت در نگاه هر فیلم و نوع روایت گفته شده است. البته که جلوههای بصری و صوتی نیز باعث تفاوت در آنها شده است. موسیقی «مردی در آتش» یکی از ارکان اصلی داستان است و سکانسهای نبرد در فیلم بیل را بکش به یادماندنی هستند. کارتر مرد بهخصوصیست و جان ویک نیز معروفترین هیتمن آن پادآرمانشهر است.
فیلم «مرلین» اما دچار همان تکرارهای همیشگی شده است؛ اگرچه مشخص است که در ذهن کارگردان ایدههایی وجود داشته است. ایدههایی که شاید با شهامت بیشتر و بسط دادن آنها میتوانست تصاویری بهتر را خلق کند. اما درواقع فیلم دچار آشفتگی تصویری شده است. در یک سکانس بیننده از دیدن تصاویر لذت میبرد، اما در سکانسی دیگر به تصاویر تنها میتواند بخندد. در نیمهی ابتدایی داستان همه چیز بهآهستگی رخ میدهد؛ درام عاشقانهی بین فرانک و مرلین رشد میکند. شخصیت فرانک به بیننده نشان داده میشود و مرلین نیز کموبیش خود را بروز میدهد. آنها عاشق هم میشوند. اما رئیس هنوز هم مرلین را میخواهد. پس مرلین توسط افراد رئیس دزدیده میشود. در سکانسی که فرانک درِ خانهی مرلین را شکسته میبیند و وارد آن میشود، میتوان همان ایدههای خوب کارگردان را دید؛ در اینجا با ورود فرانک به خانه تصاویر سیاه و سفید میشوند. اما کمکم دوباره تصاویر در همان خانه بهحالت رنگی خود برمیگردند. تصاویر سیاهوسفید نشان از غم و سردی فرانک که با نبود مرلین روی سر او آوار شده است، دارند. اما دوباره با دیدن عکس او احساسات عمیقاش بازمیگردند. نگاه دوربین در این سکانس نیز به خوبی لرزان است.
در نیمهی دوم، فرانک برای نجات جان مرلین دستبهکار میشود. او حالا کمکم متوجه شده است که همیشه در طرف آدم بدهای داستان بوده و میخواهد آن را نیز جبران کند. نیمهی دوم نیمهی نبردهای تنبهتن و کشتارهای بین افراد است. در سکانسی که فرانک با لولا و شمشیر در دستاش نبردی تنبهتن میکند، تقریباً مورد دلخواه دنبالکنندگان ژانر اکشن است. اما در سکانسی که بیش از ده نفر از مردان همه پشت سر هم درون راهرو با تفنگ قرارگرفتهاند و فرانک به تنهایی یکی یکی آنها را میکشد، بیننده لاجرم آن را با صحنههای نبرد «پیر پسر» و دیگر سرآمدان این ژانر مقایسه میکند و در نهایت با سرد از آن عبور میکند. حتی دوئلی بین او و آمون نیز رخ میدهد. این است که فیلم دچار آشفتگی شده است. و همین آشفتگیها باعث میشوند نتوان به راحتی این فیلم را در دستهی فیلمهای خوب قرار داد.