پوستر فیلم سگ‌سوزی

قرارگرفتن در مکان اشتباه، در زمان اشتباه

سگ‌سوزی
Burning Dog
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۲
نویسنده سارا

فیلم «سگ‌سوزی» (کنایه از کارهایی که به احتمال زیاد منجر به صدمه دیدن می‌شوند) داستان جوانی گیمر است که با ساخت بازی‌های کامپیوتری کسب درآمد می‌کند. او که در خیابان پنجم زندگی می‌کند، در همان ابتدا توسط دو پلیس با نام‌های «اسمایت» و «وسون» به‌نام «فایو» نام‌گذاری می‌شود. فایو در حال ورود به رستورانی برای صرف صبحانه است که یک اسباب‌بازی و جعبه‌ی کوچک توجه‌اش را جلب می‌کند. او آن اسبا‌ب‌بازی را برداشته تا با بردن آن به داخل رستوران، صاحب آن را بیابد. اما با برداشتن همان اسباب‌بازی وارد ماجرایی می‌شود که باعث درگیری او با پلیس، قاتلینی حرفه‌ای، گانگسترهای روسی و زن جوانی به‌نام «جولی» می‌شود.
اولین نکته‌ای که توجه بیننده را به خود جلب می‌کند این است که شخصیت فایو تنها با صدای‌اش شنیده می‌شود چرا که او همان فردِ پشت دوربین است. درواقع فیلم به صورت POV ساخته شده است و در تمام مدتِ فیلم، اتفاقات داستان از دریچه‌ی نگاه فایو دیده و شنیده می‌شود. دوربین شخصیت مستقل داستان بوده و فایو با دویدن و فرار کردن، قاب دوربین را می‌لرزاند یا با زخمی و بیهوش شدنش، دوربین نیز دچار فید-اوت و فید-این می‌شود. و تمام موقعیت‌های رخ‌داده در داستان با دید فایو و در واقع با داستان‌سرایی او اتفاق میافتند.
این شیوه اولین بار در یک فیلم نه چندان موفقِ علمی-تخیلی در سال ۲۰۱۵ اجرا شده بود؛ در فیلم «hardcore henry». شخصیتِ اصلی داستان که یک کاراکتر نیمه‌انسان—نیمه‌ربات است، در یک آزمایشگاه از خواب بیدار می‌شود و به‌دنبال ماهیتِ اصلی خود، داستان فیلم را رقم می‌زند. اما اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم اولین بار این شیوه در سال ۱۹۹۵ در فیلم «روزهای عجیب» به‌صورت کوتاه اجرا و در آن زمان مورد توجه هم قرار گرفته بود. در سال گذشته نیز در فیلم «روزی زیبا در محله» به‌نوعی از این شیوه استفاده شد. اما در تمام این چند مورد، داستانی به جذابی و خلاقیت داستان فیلم پیش‌روی‌مان نمی‌بینیم.
داستان «سگ‌سوزی» با روایتی رمزگونه و خلاق، بیننده را با خود همراه می‌کند. از آنجا که بیننده از دریچه‌ی نگاه فایو همه چیز را می‌بیند، فایو تا پایان داستان اتفاقات برایش مبهم و رازگونه است، پس بیننده نیز در این معماگونه بودن داستان با این شخصیت همراه بوده و همین کنکاش برای رسیدن به پاسخ سوالات باعث می‌شود بیننده بخواهد داستان را ادامه دهد. اگرچه این نوع فیلمبرداری می‌تواند در بعضی موارد باعث ایراداتی در داستان شود، اما خلاقیت و جدید بودن ایده‌‌ی فیلم باعث می‌شود بیننده کاستی‌های آن را با کمال میل بپذیرد. و این مهارت کارگردان است که با نوشتن داستانی پر رمزوراز حتی با شخصیت‌های زیاد، می‌تواند این سردرگمی را ایجاد کند. یکی از ایرادات این نوع فیلمبرداری را می‌توان در همان سکانس‌های ابتدایی داستان دید،؛ زمانی که فایو در حال دویدن است. این دویدن مداوم می‌تواند گاهی منجر به سرگیجه‌ی مخاطب شود و نیز اجازه‌ی ایجاد شات‌هایی خاص را به کارگردان نمی‌دهد، چرا که نگاه انسان هیچ‌وقت نمی‌تواند به‌مانند لنز دوربین دقیق باشد و شات‌های زیبا را شکار کند. اما نوع داستانی که کارگردان برای استفاده از این شیوه به‌کاربرده است شاید در حالت عادی نیز نمی‌توانست چنان شات‌هایی خاصی را ایجاد کند. چرا که فیلم ریتمی تند و سریع دارد که در آن، اتفاقات دومینووار پشت سرهم می‌افتند. این است که برای استفاده از این نوع فیلمبرداری داستانی معماگونه و حتی اکشن می‌تواند بهترین گزینه باشد.
کارگردان این اثر «تری بتچلر» است. کارگردانی خلاق که او را به عنوان کارگردان و دستیار اول کارگردان در سریال موفق «Bosch» دیده‌ایم. او در بسیاری از فیلم‌های خوب دیگر نیز به‌عنوان دستیار کارگردان دیده شده است. او در اولین اثر مستقل خود توانسته فیلمی کاملاً سرگرم‌کننده و جذاب را بسازد که روند داستانی‌اش، بیننده را با آن همراه کرده و لذت دیدن یک فیلم خوب را به او هدیه می‌کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟