«توبی» سگی زیبا و آرام است که در یک خانوادهی معمولی با پدر و دو فرزند او زندگی میکند. اما شب هنگام، زمانی که همه به خواب میروند، توبی با رفتن به زیرزمینی در حیاط خانه، تبدیل به یک مأمور پلیس میشود که هرکاری میتواند انجام دهد. او توسط یک وسیلهی جدید میتواند با انسانها حرف بزند. و همین وسیلهی جدید و کسانی که میخواهند آن را بدزدند باعث رخداد اتفاقاتی در فیلم میشوند.
از همان ابتدا و با دیدن سکانسهای ابتدایی فیلم «مأمور توبی بارکس» ناخودآگاه بهیاد فیلمهای متفاوت دهه ۱۹۹۰ میافتیم. زمانی که فیلمهای کودکانه انگار رویکردی جدید پیدا کردند و با قراردادن بچهها در موقعیتهای متفاوت زندگی، آنها را بهگونهای وارد دنیای بزرگسالان کردند. فیلمهایی چون «ماتیلدا» محصول ۱۹۶۶ یا سری فیلمهای «تنها در خانه» محصول ۱۹۹۰ و ۱۹۹۲ و ۱۹۹۷. این فیلم هم با همان رویکرد و با همان اتفاقات گذشته سعی میکند رویدادهای خود را نشان دهد. عمه «بیس» که درواقع همان شخصیست که دستگاه ترجمهی کلام سگها را ساخته است، توسط اشخاصی دزدیده میشود و این توبی و دو برادرزادهی بیس هستند که در ابتدا باید تلاش کنند عمهی خود را نجات دهند. و سپس از نیروهای دیگر پلیس کمک میگیرند. اتفاقاتی که نه جدید هستند و نه خلاقیتی در آنها دیده میشود. توبی سگ باهوش میتواند بهراحتی همه را نجات داده و خود و دو کودک همراهاش را قهرمان کند.
نه تنها اتفاقات همه تکراری هستند، بلکه داستانهای بیربط و بیفایدهای نیز در فیلم ارائه شده است. جزییات داستانی اتفاقاتی که برای پدر خانواده رخ میدهد و رابطهای که او با رئیس خود دارد کاملاً نامربوط به داستان بوده و نمیتواند گرهگشای روایت خستهکنندهی فیلم باشد. حتی کمدی بودن فیلم نیز جوابگوی اتفاقات احمقانهای نیست که در داستان رخ میدهند. مثلاً اتفاقاتی که منجر به آزادی عمه بیس میشوند، هیچکدام قادر به خلق موقعیت کمدی نیستند.
تکنولوژیهایی هم که کاراکترهای فیلم خلق کردهاند و قرار است اتفاقاتی جدید را برای دنیا رقم بزنند، برای مخاطب کنونی سینما چندان شگفتآور نیست. مثلاً زمانی که عمه میخواهد عملکرد دستگاه جدیدی که ساخته است را به دو برادرزادهاش نشان دهد؛ با ریختن مقداری از مواد پخت پنکیک ناگهان یک صبحانهی کامل و مرتب در برابر کودکان دیده میشود. بیننده نمیتواند این اتفاق را چندان درک کند. شاید اگر این فیلم را در دههی ۱۹۹۰ به کودکان آن زمان نشان میدادیم، میتوانست جذاب و پر از خلاقیت دیده شود. اما حالا جز فیلمی عقبمانده و بیهیجان چیزی دیگر نیست.
تنها بازیگر خوب فیلم را هم باید توبی دانست. سگ زیبایی که با چشماناش و با رفتارش میتواند بیننده را پای داستان بنشاند. اما بقیهی بازیگران هیچکدام نتوانستهاند در پیشبرد داستان کمکی کنند. بازیگران کودک که سرد و بیروح هستند و بزرگترها که با موتیفهای رفتاری خود جز خدشهدار کردن سکانسها کار دیگری نمیکنند.
«دن هانتر» کارگردان و نویسنده این فیلم، اولین اثر خود را احتمالاً تحتتأثیر داستانهای دوران کودکی خود ساخته است. و باید امیدوار بود شاید در آینده زاویهای جدید و بهتری را برای ساخت فیلمهایاش بیابد.