«تام» و دخترش «میرا» برای گذراندن یک آخرهفته با هم به جنگلی میروند. میرا از دست پدر عصبانیست چرا که پدر معمولاً علایق دخترش را درک نمیکند و این آخرهفته هم برای برقرار شدن ارتباط بیشتر بین این دو نفر است. آنها شب هنگام میخوابند و فردا صبح پدر هنگام بیدار شدن، میرا را در کاروان نمیبیند. او از کاروان بیرون آمده و میرا را صدا می زند، اما با زامبیهایی مواجه میشود که سعی میکنند او را بگیرند.
فیلم قرار است باز هم همان داستان زامبیها باشد و آدمهایی که تلاش میکنند خود را از دست این زامبیها نجات دهند. اما متأسفانه این فیلم حتی در انجام این کار هم ناتوان است و در یک مسیر تکراری و خستهکننده گرفتار میشود. پدری که از دخترش جدا شده سعی میکند خود را به دخترش برساند، اما هر دفعه شکست میخورد. تمام داستان روی شخصیت تام تمرکز دارد و از آنجا که کاراکتر دیگری در داستان وجود ندارد پس این قهرمان نه میمیرد و نه حتی توسط زامبیها گرفته میشود؛ آن هم زامبیهایی که تمام اطراف کاروان را گرفتهاند و هر دفعه که تام تلاش میکند از کاروان بیرون زند آنها فقط با هجوم بردن به او و ایجاد کردن اصواتی او را میترسانند. درک این اتفاقات سخت است، چرا که با آن همه تلاش حتی یک بار هم زامبیهای زیادی که وجود داشتند او را گاز نگرفتند. آنها حتی تا نزدیک صورت او میرسیدند، پاها و دستهای او را هم میگرفتند، اما قادر به ایجاد خراشی رو بدن او نبودند. آنقدر این سکانسها تکرار میشود که بیننده احتمالاً تحمل بهپایانرساندن داستان را هم ندارد. از سوی دیگر تمام شدن داستان هم خود باعث ایجاد بسیاری سوالها میشود. پدر و دختر در کنار هم قرار میگیرند و تمام. گویی اصلاً موجودی با نام زامبی وجود نداشته است.
فیلم «محموله» نیز داستان پدریست که تلاش میکند دختر کوچکاش را از زامبیشدن نجات دهد. با اینکه این دختر آنقدر کوچک است که نمیتواند حتی با پدر خود ارتباط برقرار کند، اما وجودش در تمام فیلم احساس میشود. چرا که اَندی تمام تلاش خود را برای دخترش انجام میدهد تا او را زنده و سالم نگاه دارد. حتی اینکه او دختر کوچکاش را روی شانههای خود حمل میکند هم تمثیل زیباییست از مسئولیتی که یک پدر در قبال فرزندش بهدوش میکشد. او برای نجات دخترش هر کاری انجام میدهد، حتی زمانی که میداند شاید خودش هم آیندهای نداشته باشد. فیلم تمرکز خود را روی این شخصیتها گذاشته و زامبیها را بدون مکث به سوی این شخصیتها روان نمیکند تا سکانسهای تعقیبوگریز زیادی را بهمانند تمام فیلمهای دیگرِ زامبی، ایجاد کند. همین است که بیننده بیش از آنکه حتی فکرش را هم بکند تحت تأثیر رابطهی این دختر و پدر قرار میگیرد. اما در فیلمِ پیشِ رو ارتباطی بین دختر و پدر شکل نمیگیرد و از همان ابتدا این دو از هم جدا شده و فقط پدر میخواهد از زامبیها -که برای تفریح احتمالاً فقط آنجا هستند- عبور کند و به دخترش برسد. از سوی دیگر تمامِ فیلم به طریقهی زنده ماندن پدر میپردازد و بیننده نمیداند میرا چگونه میتواند خود را زنده نگاه دارد؛ جز در سکانسهای کوتاهی از فیلم به او چندان توجهی نمیشود.
«دیوید متالون» کارگردان این فیلم پیش از این دو فیلم کوتاه ساخته است و شاید بهتر بود بهجای ساخت این داستان به صورت فیلم بلند آن را به صورت فیلم کوتاهی ارائه میداد تا دچار تکرار و ملال هم نمیشد.