کارگردانهای سینمای مستقل و کمهزینه روی خط باریکی در حال حرکت هستند که اگر اثر تجربیاشان دچار اشکالات اساسی در روایت یا شخصیتپردازی شود، به آسانی در مسیر فیلمهای گروه B قرار میگیرد. فیلم جدید «نیکولاس سانتوس» نیز دچار همین انحراف از مسیر شده است. با دیدن فیلمهایی از این دست بهراحتی تفاوت سینمای مستقل را با سینمای گروه B میتوان تشخیص داد.
همانطور که از نام فیلم برمیآید، قرار است با فیلمی نیمه کمدی-نیمه دلهرهآور طرف باشیم. اما شخصیت «سم» اولین نکتهای است که از فیلم بیرون میزند. چندبار این شخصیت را در فیلم مرور کردم، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که نه بازیگر و نه کارگردان دچار درک مشترک از این شخصیت نبودهاند. در ابتدای فیلم گمان بر این است که این نوع کنش و واکنش بزرگنماییشده مورد توافق بازیگر و کارگردان است و احتمالاً با شخصیتی ابزورد طرف هستیم. اما نه فیلم چنین مسیری میرود و نه شخصیت «سم» قرار است به ما این مفهوم را برساند.
پیرنگ اصلی فیلم در حد همان پلات چندخطی باقی میماند و این جذابیت و هیجان روی کاغذ، به تصویر کشیده نمیشود؛ جوانی که خیانت دوستدختر خود را میبیند، او و معشوقاش را به قتل میرساند و از آن شهر میرود. حال و پس از گذشت ده سال، بههمراه دوستدختر جدید خود به آنجا بازگشته است. سوال اینجاست که چرا کارگردان از بازیگری برای این نقش استفاده کرده که نمیتواند شخصیت دچار پارانویا را از کار در بیاورد. بهشخصه بر این اعتقادم که چنین قاتلی میتوانست در چینش درست دکوپاژ توسط کارگردان و با همین میزانسن قابهای ماندگاری را رقم بزند. اما خب بضاعت کارگردان و بازیگر نقش اول در خلاقیت و قریحه در همین حد بوده است. اما تناقض این فیلم را باید در شخصیت «اشلی» با بازی خوب کوئین جکسون جستوجو کرد. او برخلاف «سم» بسیار جاافتاده و واکنشهایاش به اتفاقات کاملاً منطقی است. اینکه چگونه یک شخصیت در یک فیلم میتواند برخلاف بازیگر مقابل و کارگردان دچار درک بهتری از فیلم شود هم جای سوال دارد.
هر چه در فیلم بهدنبال رگههایی از کمدی بگردیم، باید گفت که کنکاشی عبث و بیهوده خواهد بود. نمیدانم روی چه اصلی این فیلم را در ردهی کمدی-دلهره جای دادهاند. شاید بهسبب همان دیالوگ سم و پدر یک کودک در صف توالت عمومی، یا شاید با کلوزآپهایی که روی چهرهی سم بسته میشوند و قرار است به چشمهای همیشه از حدقه درآمدهی او یا ریش نامرتب و شل بودن حرکات بدناش به این نتیجه برسیم. اما هیچکدام از این رفتارها و دیالوگهای مصنوعی مخاطب را مجاب نمیکنند تا این فیلم را در این رده قرار دهد.
این فیلم نوک دشنه را بهسمت مخاطب گرفته و به اوست که ضربهی عمیق احساسی میزند. برخلاف فیلم خوب و موفق «عمو کلهخر» که چندماه پیش مرور کردیم و اتفاقاً ساختهی یکی از دوستان آقای سانتوس هم بود، این فیلم نتوانسته حتی به آن جایگاه نزدیک هم شود. در نهایت باید گفت که آثار تجربی در مسیر ابتدایی کارگردان خود، آزمونوخطاهایی هستند که قرار است کارگردان را بهسوی مسیر اصلی هدایت کنند. اما با تمام این اوصاف باز هم نمونههای فراوانی داریم از کارگردانهایی که از همان ابتدای مسیر گام خود را محکم برداشتهاند.